Feeds:
Posts
Comments

دل مشغوليها

بعضي وقتها دقيقا وقتي انتظار اتفاقي يا خبري را نداري ازش مطلع ميشي و همين كافيه تا مدتي ذهنت درگير باشه و زندگيت دستخوش استرس و نگراني بشه.؟ موقعي كه باردار بودم و تقريبا نميه دوم بارداري را سپري ميكردم خبر رسيد كه قرار همسري منتقل بشه به يه شركت توريستي در كشور قطر .اونموقع هنوز من جنسيت مصري نداشتم و خروجم از مصر و برگشتن كلي مكافات و دردسر داشت و شرايط استخدام جوري بود كه تا يكسال نميشد همراه همسرم برم .ما مونده بوديم و كاسه چه كنم چه كنم. از طرفي هم خود همسرم دلش نميخواست بره هم محيط كار را دوست نداشت هم نميخواست تو اون شرايط من را تنها به امان خدا رها كنه و بره.تا اينكه يه روز باز خبر رسيد همكار مجرد همسرم كه به تازگي قرار بود ازدواج كنه حاضره منتقل بشه جاي شوشو . بعد از اون ماجرا هم كلا همسري محل كارش را عوض كرد و تو شركت ديگه اي شروع به كار كرد. تا اينكه چند روز قبل زمزمه هاي انتقال  كارمندهاي شركت به گوش رسيد ولي جدي نگرفتيم ولي بعد خبر دار شديم يكي از اين كارمندهاي مورد بحث همسرم هست و بهش بيشنهاد شده براي كار بره ايتاليا البته اينبار حق انتخاب داره ولي در كنار همه خوبيهايي كه اين سفر ميتونه داشته باشه باز هم بحث جدايي و دوري به ميون مياد. شايد قسمت اينكه هر سال ما يه چند وقتي غصه بخوريم و بعد باز وضعيت عادي برقرار بشه. اينبار تا حدودي خود همسرم راضي هست و تنها شرطي كه داره اينه كه من و سامي هم همراهش بريم از همون اول چون ميدونه بدون خودش تحمل موندن اينجا را براي يك روز هم ندارم جه رسد به 6 ماه! از خدا ميخوام هر چيزي خودش صلاح ميدونه پيش رو قرار بده . شايد رفتن بهتر از ماندن باشه

اين هم از سرگرمي ما تو سال جديد هر روز منتظر رسيدن خبر كه نتيجه تصميم و مذاكره چي شد شرط شوشو قبول ميشه يا نه . با رفتن موافقت ميشه يا نه…

و اما از سامي بگم كه شده بمب تقليد هههههههه. هر كاري بكنيم همون را ميخواد انجام بده.موهام را شونه ميكنم و ميبندم.كنارم ايستاده ، بعد برس سامي را برميدارم و موهاي هميشه پريشونش را شونه ميزنم ،اروم و بي حركت ميايسته و با هر حركت برس روي سرش ميگه ناسي(نازي) . بعد از تمام شدن برس زدن از روي ميز ارايش تل يا يه گل سر برمياره و سعي ميكنه به موهاش بزنه و بعد رو به ما منتظر تاييد ميشه كه قشنگه يا نه .

پريروز موقعي كه همسرم داشت صورتش را اصلاح ميكرد و خمير ريش به صورتش ميزد مبايلش زنگ خورد و چون من دستم بند بود مجبور شد با همون سروصورت خمير ريش ماليده بياد از دستشويي بيرون. امدن همانا و سامي صورت بابا را ديدن همانا. كلي هاج و واج همسري را نظاره كرد و بعد هم همراهش رفت توي دستشويي و در سكوت و ارامش باباش را ميديد . ديروز بعد از ناهار يكم از ماستش مونده بود كه خودش خواست تنهايي بخوره .هر كدوم از ما هم رفت دنبال كار خودش. وقتي ظرفهاي ميز را جمع كردم و امدم ديدم به به سامي همه ماستها را مدل خمير ريش به صورت و پشت لبش ماليده و داره با يه ارامش وصف ناپذير ماستها را روي صورتش ماساژ ميده.

ديشب بعد از اتمام مكالمه تلفني با بابا و مامانم سامي گوشي مبايلم را پرت كرد روي سراميكها و كاور پشت مبايل جدا شد .طبق معمول البته ! بعد هم براي تنظيم ديش و ستلايت رفتيم روي پشت بام و توي تاريكي زير نور مهتاب نشستيم تا شوشو كارش تمام بشه كه باز وروجك مبايلم را پرت كرد روي زمين . همونجا روي پشت بام خواستم اهنگ يه روز اقا خرگوشه كه با بدبختي از روي يه وبلاگ ريكورد كردم را براي سامي پخش كنم تا اروم بشه كه ديدم اي داد بي داد مبايلم مموري را نميشناسه و ارور ميده . همه عكسها و كليپها و اهنگها و تنهاي مبايلم رفته بود. وقتي امديم پايين و تو خونه شوشو تا امد ببينه چي شده گفت اين كه كارت مموري نداره!!!!!!!! واييييييييي بسيج شديم مموري كوچولو را بيدا كنيم . هر جا گشتيم نبود تا اخر احتمال دادم روي پشت بام افتاده حالا كي ميره تو تاريكي مموري پيداكنه؟؟؟؟؟؟؟ تو اخرين لحظات كه قانع شده بوديم گم شد كه شد. همونجايي كه اقا سامي اولين بار مبايل را پرت كرده بود كنار پايه صندلي پيدا كردم مموري مبايلم را. اين اولين خرابكاري و دست گل سامي تو سال نو بود.

اخرين خرابكاري سال 2009هم شكستن كامل يه شونه تخم مرغ بود .

 

امروز 31ماه دسامبر و اخرين روز سال ميلادي 2009هست .بعد از مدتها باز شروع به نوشتن كردم تا به نوعي به استقبال سال نو برم و با سالي كه مملو از خاطره بوده برام خداحافظي كنم. سال 2009 هم مثل همه سالهاي عمرم بستر خاطرات و يادهاي شيرين و گاهي هم تلخ بود. با به اتمام رسيدنش تقويم شلوغ  روي ميز كه هر روزش با نوشته هاي من معني و برنامه اي گرفته بود جاي خود را به تقويمي نو و خالي از هر برنامه داده كه برگه هاي سفيدش نويد شروع  تازه اي ست. خبر از روزهايي ميدهند كه در انتطار من هستن تا انها را انگونه كه ميخواهم شكل دهم.

در اين يكسال پسرك خونه ما  هم تغيير كرده .بزرگتر شده اولين قدمهاي كودكانه را برداشته . اولين دندانهاي زندگيش را در اورده. اولين كلمات را به زبان اورده. و با هر رخداد شور و حال خاصي در وجودمان شكفته. اميدوارم سال جديد هم سال بر بركت و شادي باشه براي همه. و همه مردم در صلح و صفا به ارامش برسند

و اما دليل غيبت طولاني ما هيچ نيست جز دردسر ها و مشكلات مادرانه. تو اين مدت به قدري سامي نق نقو و حساس و بهانه جو شده كه براي هر چيزي بساط گريه و نق به راهه . و ما هم مجبور به تحمل اوضاع و احوال هستيم تا لثه هاي متورم  ميزبان دندونهاي اسيابي باشند.

هفدهم دسامبر هم اخرين واكسن را زد و به دنبالشس بدترين روزها را برايمان رقم زد. توي بيمارستان موقعي كه از انگشت سامي خون گرفتن .خانم پرستار كه خيلي سريع و بي گفتگو جواب ازمايشها را ثبت ميكرد خيلي متعجب و نگران به من گفت هموگلوبين خون 11و نيم هست .واييييي چه كم . دكتر نبرديش؟ حتما ببرش دكتر سريع.من هم سريع بعد از تزريق واكسن امدم خونه و به همسري خبر دادم تا زود بياد خونه تا ببريم سامي را دكتر. جون پنجشنبه شب بود و دكتر خود سامي مطب نبود رفتيم جايي ديگه

كه اقاي دكتر بدون معاينه و با توضيحات ما فرمودن هموگلوبين خون براي افراد بالغ 14تا 16 هست و براي بچه ها بيشتر از اين حرفها! حتما ازمايش خون بايد بده تا معلوم بشه كم خوني از چه نوعي هست . با اين حرف  تمام دنياي ما خراب شد . يعني پسرك ما مشكل خوني داشت و ما خبر نداشتيم. روز جمعه هم ازمايشگاه ها تعطيل بودن و خلاصه شنبه و يكشنبه همسري مرخصي گرفت تا سريع بررسي كنيم بيماري سامي را.

روز شنبه كه رفتيم بيش دكتر خود سامي و براش توضيح داديم چي شده .كلي اروممون كرد و گفت كه اصلا اين حرف صحيح نيست و رنج هموگلوبين براي بچه هاي زير 2 سال بين 10 تا 12 هست و 11و نيم طبيعي و سالم هست و جاي هيچ نگراني نيست . و هيچ مشكل خوني هم نداره وبراي اطمينان ما ازمايش كامل خون داد. براي عصبي بودن و جيغ زدنها ي بيگاه هم احتمال كرم روده داد و يه چكاپ و ازمايش كامل داد. روز بعد هم ما رفتيم ازمايشگاه و با كلي گريه و شيون از بازوي كوچولوي پسركم خون گرفتن و به اصرار ما تا شب جوابش را اعلام كردن . تمام ناراحتيمون تمام شد چون جواب ازمايش عالي بود و فقط مشكل كرم روده بود كه الان هم براش دارو مصرف ميكنه . ولي همون حرف و تشخيص نا درست  باعث شد چند روزي يه چشم ما اشك باشه يكيش خون و از ناراحتي يه اب خوش از گلومون پايين نره.

بعد از اون هم ما مونديم و نا اروميهاي بعد از واكسن كه با وجود نا اروميهاي دندون در اوردن هنوز هم ادامه داره .

اين هم عكس سامي توي مدت كوتاهي كه منتظر مونده بود تا باباش كفشش را باش كنه و من اماده بشم بريم بيرون خوابش برده

مهم نيست چقدر در روز بدو بدو ميكني دنبال وروجك نو پا.مهم نيست روزي چند بار عصبانيتت را در نطفه خفه ميكني .مهم نيست روزي چند بار تمام وسايل كابينت را از گوشه كنار خونه جمع كني . مهم نيست براي راه رفتن تو اتاق لي لي كنان از روي اسباب بازيهاي پسرك رد بشي . مهم اينه كوچولوي خونه شاده و صداي خنده هاش خونه را گرمي ميبخشه.كوچولويي كه به تازگي اعلام وجود كردن را خوب فهميده . موقع صحبت كردن خودش را توي جمع نشون ميده و با حركات و خنده هاش سعي ميكنه اظهار وجود كنه . كوچولويي كه علاوه بر لجاجت خاص سنش در تمام كارها ميخواد سهيم بشه و كمك كنه . و با دستهاي كوچك و نحيف وسايل سنگين بلند كنه.

دو شب پيش همسري مشغول واكس زدن كفشها بود و من هم سرگرم كارها كه متوجه سكوت عجيب سامي شدم . رفتم ببينم كه باز دست گل به اب نداده باشه .كه ديدم صاف نشسته و بدون پلك زدن بابا را در حال واكس زدن تماشا ميكنه. ..تا اينكه ديروز موقع اشپزي متوجه غياب سامي شدم اروم رفتم ببينم كجاست . ديدم دمپايي رو فرشيهاي باباش را داره واكس ميزنه . البته كف دمپاييها را و با ديدن من دمپايي را بالا اورد و نشون داد و راضي و شاد از موفقيتش  ميخنديد.

جمعه رفتيم مركز خريد .قبل از ورود سامي را برديم تا در محوطه بازي يكم بازي كنه كه دريغ از حتي يك نيم نگاه به وسايل بازي . البته حق داشت چون بيشتر بچه هاي بزرگتر بازي ميكردن و سامي از سروصداشون يكم ترسيد. در مسير برگشت به ورودي يه خانواده كه يه دختر همسن و سال سامي داشتند بر خلاف جهت ما در حال عبور بودن كه سامي يه دفعه مسيرش را تغيير داد و دنبال اونها راه افتاد رفت و در جواب صدا زدنهاي ما فقط باي باي ميكرد.

توي فروشگاه هم اولين قسمت قسمت اسباب بازيها بود و همون اول ورود شازده يه بسته عروسك موزيكال كه شامل 5تا حيوان پلاستيكي هست برداشت و كو گوش شنوا كه گوش كنه اينا مال ني ني كوچولوهاست كه حمام برند بجاش اينا را بردار !خير مرغ معروف يه پا داشت. داخل فروشگاه هم بر خلاف هميشه كه اروم توي چرخ خريد مينشست ميخواست بياد بيرون و راه بره بين قفسه ها. و كلي اذيت كرد.

اينروزها كلا با همه جيز مخالفه. موقع غذا خوردن حتما بايد خودش غذا بخوره و اجازه نميده كسي قاشق تو دهنش بزاره .از لباس پوشيدن بيزاره مخصوصا از نوع زمستوني و هر بار بعد از حمام بعد از پوشوندن زيرپوش و بلوز ماجراها داريم تا بتونم بقيه لباسهاش را بهش بپوشونم .

موقعي هم كه بهش ميگيم بدو اماده شو بريم بيرون . بدو بدو ميره يه بامبرز و كفشهاشا مياره و دم در ميايسته.

به تاريخ اخرين پست كه نگاه ميكنم ميبينم تقريبا يكماه شده كه نتونستم اينجا چيزي بنويسم. دليلش را هم خوب ميدونم .وجود يه وروجك شيطون و سر به هوا كه هر روز با بزرگ شدنش شيطنتهاشم پيشرفت ميكنه . ياد سال قبل ميافتم كه همچين موقعي سامي پنج ماهش بود و ما دغدغه اين را داشتيم كه دستش را توي دهنش ميكنه واي حالا اب دهنش لباسش را خيس ميكنه ….نكنه سرما بخوره…. دستت را دهنت نكن الوده هست….! ولي حالا چي دغدغه چي را داريم؟ بيشتر ترس از اين داريم كه الان كه رفت روي صندلي نيافته . روي سراميكها ندو … از تخت بالا ميري ميافتي …. از روي ميز دولا نشو… و هزار و يك دلهره كه هر لحظه برامون رقم ميزنه.ولي با اين همه عاشق شيطنتهاشم و با خنده هاش مست شادي مشيم وخودمون را تو دنياي كودكي سامي گم ميكنيم
پسرك ما عشق و علاقه عجيبي به قابلمه و كاسه و ظرف پلاستيكيهاي من داره. و تقريبا تمام طول روز با قابلمه ها و وسايل كابينت سرگرمه .بماند كه غذا پختن هم شده برا من يه مشكل اساسي چون هر چيزي استفاده ميكنم شازده هم دقيقا همون را ميخواد. روغن بر ميدارم اون هم ميخواد روغن توي قابلمه اش بريزه. نمك ميزنم به غذا براي نمك
گريه ميكنه . رب ميبينه رب ميخواد و …..و…….و. 
بعد از نه ماهگي سامي برنامه خوابش به هم خورد و شبها زودتر از ساعت دو يا سه محال بود بخوابه . تا ماه گذشته كه حسابي كلافم كرده بود .شوشو هم از ترس جيغ و گريه هاي سامي ميگفت بزار هر وقت ميخواد بخوابه اذيتش نكن. تااينكه كاسه صبرمون لبريز شد و يه روز طيق عادتش كه هر  ساعت بهونه لا لا و تختش را ميگرفت مدام گريه كرد ولي هر بار با بازي سر گرمش كردم تا ظهر ساعت يك ناهارش را دادم و شير خورد و خوابيد و ساعت سه بيدار شد بعد از اون هم هر بار با بازي مشغولش كردم تا ساعت نه شب. ساعت نه هم اماده اش كردم و ساعت ده خوابوندمش يكي دوشب اول مقاومت ميكرد ميخواست بدو بدو كنه و با بابايي بازي كنه و كلي جيغ و داد و گريه راه انداخت ولي كم كم اروم شد و بعد از يك هفته جنگ اعصاب خودش ساعت نه كه ميشه با چشمهاي قرمز و خمار از خواب مياد بغلمون تا بخوابونيمش.البته كافيه ساعت ده بشه يازده اونوقته كه بدخواب ميشه و تا نصفه شب فقط بداخلاقي ميكنه و به هيچ شكلي هم نميخوابه
كلي هم برامون شيرين زبوني ميكنه و جملات دوكلمه اي استفاده ميكنه مثل:
ايا = بيا …….. ايده يا اده = بده ……… ديديس = سي دي ……… بته = بچه …….. دوده = جوجه ……. ابا = اب …….. اوته = گربه (به عربي) …….. اوپ = اوپن (انگليسي) ……… ديسسسسسسسس = ديس (انگليسي) ……… بيسي = بشين ………. بيشي = گربه …….. اف = افتاد ……… اووخ = زخم يا درد ……. بي بي يه = بيني………..
جملاتي هم كه استفاده ميكنه بيشتر: اوپن ديسسس !    بوف اده !         ابا اده!      واتي سي؟(همون وات از ديس )و ……فعلا يادم نمياد . بايد يه صفحه جدا باز كنم لغت نامه سامي را تكميل كنم هههههههههههه
دوهفته ديگه واكسن يكسال و نيمگي را بايد بزنه و بعد هم اغاز ترك ممه ! نميدونم چطور از شير بگيرمش كه نه خودش اذيت بشه نه من. براي اموزش دسشويي و ترك بامبرز هم اصلا همكاري نميكنه . موقعي كه هوا گرم بود و خوب روزها باز ميزاشتمش و مرتب ميبردمش دسشويي ولي الان كه هوا سرد شده ميترسم سرما بخوره اينجوري بامبرز مي بوشونمش ولي هر كاري ميكنم عادت كنه روي لگنش بشينه اصلا همكاري نميكنه تنها همكاري كه ميكنه اينه كه مياد ميكه جيششششششششش يا پي پي البته بعد از انجام.

قبلا هر وقت يه جايي مهمون بوديم و ميديدم بچه هاي كوچك سر اسباب بازيها و يا وسايل فانتزي دكور صاحب خونه ميرن و يا با شيطنتهاشون باعث تخريب وسايل صاحبخونه ميشند پيش خودم ميگفتم يعني وقتي ما هم ني ني دار شديم بايد هر جا ميرم خجالت بكشم از كاراي ني ني؟ از وقتي هم كه سامي راه افتاده و براي خودش شده سمبل شيطنت ما خونه كسي نرفته بوديم يا اگر هم جايي رفته بوديم اينقدر شلوغ بود كه سامي از بغل من بايين نميومد.

جمعه شب رفتيم خونه دوست همسر جان كه يه ني ني دختر سه ماهه به اسم ملك دارند. اولين باري بود كه سامي يه ني ني كچل و بي دندون و ريزه ميزه ميديد و چند دقيقه اي مات و مبهوت به ني ني ملك نگاه ميكرد و بعد از گريه ها و نق زدنهاش خندش ميگرفت . كنار من ايستاده بود و نگاهش ميكرد. من هم نگران از اينكه يخ خجالت كي اب ميشه و شيطنتها از كجا ميخواد اغاز بشه! مخصوصا كه يه دكور پر از وسايل و مجسمه هاي زينتي و فانتزي تو سالنشون بود. ولي پسرك من كاري كرد كه واقعا احساس غرور و افتخار كرديم و باعث تعريف و تمجيد دوستانمون شد. مامان ملك كه ديد سامي ساكته يكي از عروسكهاي ملك را اورد و داد به سامي ولي سامي عشق عروسك در كمال ناباوري عروسك را پس زد و گفت نه! بعد از مدتي عمو محمد رفت و چند تا از عروسكها و خرسي هاي دخترش كه روي مبل بود اورد و چيد روي زمين كنار سامي تا باهاشون بازي كنه. سامي هم بلند شد و برداشتشون و بردشون سرجاشون روي مبل . با اينكه چندتايي از عروسكها كاملا عين عروسكهاي خود سامي بود و تو خونه ازشون جدا نميشه اونجا اصلا رغبتي به بازي با عروسكها نشون نداد. وقتي هم ابميوه اوردند سامي به ليوان اشاره كرد و گفت ديسسسسسس  ولي چون خيلي سرد بود بهش گفتم صبر كنه تا بعد بهش بدم . كوچولوي با نمك هم رفت ايستاد روبروي ليوان و مرتب فوتش ميكرد (مثل موقعي كه چايي يا غذاي داغ را فوت ميكنه) . موقع ميوه خوردن هم با وجودي كه عاشق انگوره وقتي چشمش به ظرف انگور دون شده افتاد انگشت اشارش را حالت اجازه كرفتن بالا اورد و از مامان ني ني ملك اجازه گرفت كه ميتونه ازشون بخوره يا نه؟

كلا تو اين چند ساعتي كه اونجا بوديم با وجودي كه تو اتاق دخترشون هم رفت ولي نه به چيزي دست زد و نه بهانه برداشتن چيزي را داشت . و كلي ابروي ما را خريد و كاري كرد كه عمو محمد و خانمش اعتراف كنن كمتر بچه اي ديدن كه اينجور اروم باشه و بزاره بابا مامانش راحت بشينن و اذيت نكنه و دل صاحب خونه را هم خون نكنه و خواستن كه دخترشون را هم بفرستند خونه ما تا سامي يادش بده چطور مودب و سربراه باشه .. البته ما هم ابرو داري كرديم و نگفتيم تو خونه چه پوستي از ما ميكنه با شيطنتها و بلبل زبونيهاش كه ماشالله روز به روز بيشتر و بيشتر هم ميشه و البته خطر ناك تر.

چرا خطر ناك !!!!؟؟؟؟؟؟ چون جديدا هر جاي غير ممكن و ممنوعه با وجود صندلي دست يافتني شده . جايي هم كه نشه صندلي را هول داد و كشوند از قابلمه به عنوان چهارپايه استفاده ميشه (استفاده بهينه از لوازم منزل). كبريت اسباب بازي جديد و بي خطر با شعله اي زيبا و دلفريب . كه اقا سامي بالاخره با جهد و كوشش تونست نشون بابايي بده كه روشن كردن و به اتش كشيدن  چوب كبريت كار سهل و اسانيست كه از عهدش بر مياد. و ………….هزاران كار و هنرنمايي ريز و درشتي كه اين سن را تبديل ميكنه به خطرساز ترين سن كودك. سامي هم كه عهد كرده ركورد دار شيطنت باشه بايد ثابت كنه به ما !

تنظيمات بخش نظرات را تغيير دادم و فكر كنم اون دسته از دوستاني كه نميتونستند نظراتشون را ثبت كنند الان قادر به ارسال نظراتشون هستند و هم اينكه همه نظرات قبل از نمايش دادن بايد تاييد بشه . دوستاني كه پيغام خصوصي ميخواند بزارند لطفا ذكر كنين خصوصيه تا تاييد نشه .

روزهاي گرم تابستان كم كم جاي خودشونا به خنكهاي پاييزي ميدند.ولي همچنان خبري از بارش بارون نيست و همين امر باعث فراواني ويروس هاي مختلف شده. هر جا ميريم و هر كس را ميبينيم سرماخورده و درگير دارو و درمانه .ما هم همچنان خونه نشين  تا سامي باز گرفتارتب و بيماري نشه.

با بزرگ تر شدنش شيطنتهاش هم پيشرفت كرده. همه اسباب بازيهاشا پخش اتاق ميكنه و باز ميره سر وقت قابلمه ها و سبد و قاشق و يخچال.مدام در يخچال را باز ميكنه و هر چيزي خوش ايند ببينه بر ميداره مياره تا بشورم و بهش بدم بخوره.فكر كنم با اين رويه تا سامي دو ساله بشه ما هم يه يخچال نو نياز داريم مگر اينكه برم دو سه متري زنجير بخرم با يه قفل گنده و ببندم دور يخچال و قفلش كنم تا نتونه هي باز و بسته كنه درش را.

من: پسر مامان كيه؟……….. سامي و بابايي: مـــــــن ………. من: ناز گل من كيه؟ ……………سامي و باباي: مــــــن ………و و و و و ……… من: سرتق من كيه؟ …….. بابايي: سكوت whistling…… سامي :مــــنraised eyebrowsمتوجه سكوت بابايي ميشه و ميفهمه رو دست خورده)……. ادامه سوالات من  و باز جواب گويي هر دو…….. من :شيطونكيه؟………سامي: بابا big grinو با انگشت بابايي را نشون ميده…………. surpriseبابايي:! …….

يه عالمه پست ذخيره شده دارم كه به خاطر بدي اينترنت نميشد اپ كنم. الان هم اپ نميكنمشون و ميزارم همونجا توي انباري وبلاگ خاك بخوره شايد يه روز به درد خورد.

چون كامي به كل خراب شد و از اول همه هارد را فرمت كرديم الان هيچ عكسي روي هارد ندارم . عكسهاش را اگر شد بريزم رو كامي تو پستهاي بعدي ميزارم.

!!!!!!!!توجيه

هربار تصميم ميگيرم زود زود بيام و وبلاگ سامي را اپ كنم يه ماجرايي پيش مياد كه نميشه . جديدا هم كه سامي حساس شده به كامپيوتر تا ببينه رفتم سروقت كامي شروع ميكنه بهانه جويي يا اگر هم متوجه نباشه بايد ببينم داره چه دسته گلي اب ميده كه به من توجه نداشته.

بالاخره سامي سرماخوردگيش خوب شد و خيال ما را راحت كرد .يه عالمه حرف و حديث هست براي تعريف كردن .ماجراهاي مسافرتمون را هم نوشتم ولي فرصت تايپ كردنشون را نداشتم هنوز چرا؟؟؟؟؟ به دلايل خوب خوب.

همسري تصميم داشت غافلگيرم كنه و براي عيد نوروز امسال بيخبر بليط بگيره و بعد از گرفتن ويزا و بليطها بهم بگه ولي از شانش پاسپورت من  مدت استفادش در حال اتمامه و مجبور شد بهم بگه چه نقشه اي داشت تا براي تعويضش از طريق سفارت اقدام كنم. هم خوشحال شدم هم سوپرايز شدم خيلي خيلي و چون فرصت كمي دارم براي تمديد مداركم بايد سريع اقدام ميكردم و وقتي برام نميموند تا بعد از يك روز بدو بدو دنبال سامي و بقيه مشكلاتم و كارهام بيام اينجا را اپ كنم.

يكم كه كارها مرتب شد و سروسامان گرفت بيشتر ميام اينجا. درضمن كامپيوتر بنده هم مدتيست عملا از كار افتاده و براي استفاده از لب تاپ همسري هم شبها فقط ميتونم كانكت بشم كه با وجود يه فسقل شيطون يكم سخته. براي همين كمتر بهتون سر ميزنم .ولي تا بشه سعي ميكنم تند تند بيام رو نت

هري پاتر من

خيلي دلم ميخواست بعد از مدتي كه اينجا ننوشتم بيام و از احساسات قشنگ بنويسم ولي حيف كه اصلا حال و حوصله ندارم .پنجشنبه تا حالا سامي سخت بيماره وهر 12 ساعت يه امپول داشت و تا امروز صبح ادامه پيدا كرد.طفلكم از شدت دردي كه داره نميتونه پاهاش را حركت بده و راه بره.و نتيجه اين شده كه مدام بغل من باشه و يه لحظه هم از من جدا نشه. امروز صبح هم كه لباسش را عوض كردم كه بريم  دكتر تاامپولش را بزنه.فهميد و شروع كرد به ناارومي كردن و جيغ زدن و دست و با زدن كه اخرش اين شد كه با ناخنش كشيد تو صورتش و يه زخم بالاي ابروش ايجاد  كرد.الان شده شكل هري پاتر.

2066279lblvyoap2i

مدتي كه نبودم هم كامپيوترم ويروسي شده بود و مكافاتي داشتم براي اينترنت بازي.حكايت كوزه گر و كوزه شكسته هست.مثلا همسرجان دوره تعمير سخت افزار و نرم افزار را طي كرده و هر كامپيوتر درب و داغوني كه دستش بياد ميشه مثل روز اولش ولي من بيجاره كامپيوترم در حال  دود كردنه !!!!!!! بعد هم براي عيد فطر رفتيم مسافرت كه خيلي خوب بود مخصوصا ديدن دوستان جديد و قديم كه توضيح و توصيفش باشه براي پست سفرنامه .يكم كه سامي بهتر شد و بهم وقت داد تا راحت بشينم و بنويسم .ميام و در مورد سفر و قرار و ديد و بازديدها مينويسم

327993sd2zze204u

هفته دوم ماه رمضان هم به پايان رسيد و از هفته بعدهمسر جان ديگه بعد از افطار نميره شركت.و ما را از انواع و اقسام مراسم شيون كنون و جيغ زنون و مو كنون و چنگ اندازون و اشك ريزون نجات ميده . چون سامي عادت نداشت  كه بابايي شب ها بره شركت براش خيلي سخت بود كه ببينه بعد افطار بابايي ميره بيرون و ما همراهش نميريم. و از موقع لباس عوض كردن بابايي مراسم ويزه شون زنون و اشك ريزون شروع ميشد تا موقعي كه با گريه خوابش ببره. ولي همچنان موفع سحر بيدار ميشه و تا صبح نه خودش ميخوابه نه اجازه خواب به ما ميده .

486990go9e9q1bs0

ديشب موقع سحر ليوان شيري كه بهش دام ريخت روي سراميكها .خيلي جدي بهش گفتم what is this?و انتظار داشتم كه در جواب مثل هميشه با لبخند و حركات دست بخواد منا بخندونه ولي خيلي جدي و با جذبه بهم نگاه كرد و گفت :واتي سي؟ مونده بودم چيكار كنم بغلش كنم و بمالونمش بهم با اين انگليسي حرف زدنش يا به جديت ادامه بدم كه ديدم خير خود سامي هنوز جبهه گرفته مقابلم و مثل اينكه من كار بدي كرده باشم با اخم و تحكم بازم تكرار كرد واتي سي؟ خلاصه كه طبق معمول كم اورديم و تسليم شديم . ولي از سحر تا حالا به همه چيز و همه جا سرك ميكشه و ميگه واتي سي؟

1467748bwobebaivb

هر كي در بزنه و بگيم كيه سامي سريع جواب ميده منه! چند روز بيش تو يكي از سريالهاي عربي كه بعد از افطار بخش ميشه يكي در زد و خانم هنرپيشه وقتي جواب داد مين؟ (به معني كيه؟) سامي سريع و در همون حالي كه با لگوهاش داشت بازي ميكرد جواب داد منه.

486990go9e9q1bs0

عاشق همبرگر شده .هيچوقت فست فود بهش نميدادم تا اينكه پريروز كه ماكاراني درست كردم چند تا همبرگر توي فريزر داشتم كه از ترس خراب شدن سرخشون كردم و براي اولين بار يه نصفه كوچولو به سامي دادم . يكم مزه مزه كرد و خورد و موقع افطار هم يه دونه همبرگر از بابايي گرفت و خورد . بعد از رفتن بابايي و شيون كنون خوابش برد و بعد كه بيدار شد يكم دور و برش را نگاه كرد و يكم بازي كرد و يه دفعه مثل كسي كه چيزي يادش بياد امد كنارم گفت ببه اده . فكر كردم ميوه ميخواد ولي ظرف ميوه را كنار زد.براش ماكاراني اوردم نخورد . هر چي بهش دادم گفت ببه … تا اينكه چشمش به ماهيتابه افتاد كه بين ظرفهاي شسته شده بود با انگشت نشونش داد و گفت ببه . فهميم همبرگر ميخواد . و بهش دادم . از اونروز هر روز صبح با نشون دادن ماهيتابه ازم ببه ميخواد .

327993sd2zze204u

 

موهاي سامي خيلي نا مرتب شده بود و هر بار سعي ميكردم خودم مرتبش كنم اينقدر جيغ و داد ميكرد و تكون ميخورد كه  اصلا توبه كار ميشدم كه بخوام دست به موهاش بزنم. هر بار هم به بابايي ميگفتم ببريمش سلموني ميگفت اخه اين كچل خان چي داره كه ببريمش سلموني . تااينكه ديشب كه رفته بوديم قدم بزنيم وقتي از روبروي مغازه سلموني سر كوچمون رد شديم و ديدم كسي نيست و خلوته به شوشو گفتم بيا موهاشو كوتاه كنيم . نميدونم چي شده بود كه نه نيورد و اقاي ارايشگر را كه معروفه به عمو عبدو صدا كرد و پرسيد اين شازده ما را سرش رو صفا ميدي يا دير وقته؟ عمو عبدو هم قبول كرد و به لطف عمو و با يه عالمه جيغ و داد و گريه سامي ما از يه پسر بچه ژولي پولي تبديل شد به يه اقا پسر ناز و مو قشنگ .

متاسفانه دوربين همراهم نبود ازش عكس بگيرم و حتي اگر هم بود نميتونيسم چون من و بابايي چهاردستي كله سامي را گرفته بوديم بازم نميزاشت موهاشو كوتاه كنند . اولين فرصت عكس موهاي كوتاه شده و مرتب شده را ميزارم هنوزعكسي ازش نگرفتم .

494380m9qj9u2i0m

پ.ن: از ديشب سامي حالش خوب نبود و از صبح هم اسهال و استفراغ داشت و رو فرم نبود تا ازش عكس بگيرم . بعد از افطار كه حمامش كردم و خوش اخلاق شد و تا بداخلاقيش گل نكرده بود زود ازش چند تا عكي اب شونه كشيده و مرتب گرفتم تا فكر نكنين بجم كچله ههههههههههه

 Image302

 Image301

Older Posts »