قبلا هر وقت يه جايي مهمون بوديم و ميديدم بچه هاي كوچك سر اسباب بازيها و يا وسايل فانتزي دكور صاحب خونه ميرن و يا با شيطنتهاشون باعث تخريب وسايل صاحبخونه ميشند پيش خودم ميگفتم يعني وقتي ما هم ني ني دار شديم بايد هر جا ميرم خجالت بكشم از كاراي ني ني؟ از وقتي هم كه سامي راه افتاده و براي خودش شده سمبل شيطنت ما خونه كسي نرفته بوديم يا اگر هم جايي رفته بوديم اينقدر شلوغ بود كه سامي از بغل من بايين نميومد.
جمعه شب رفتيم خونه دوست همسر جان كه يه ني ني دختر سه ماهه به اسم ملك دارند. اولين باري بود كه سامي يه ني ني كچل و بي دندون و ريزه ميزه ميديد و چند دقيقه اي مات و مبهوت به ني ني ملك نگاه ميكرد و بعد از گريه ها و نق زدنهاش خندش ميگرفت . كنار من ايستاده بود و نگاهش ميكرد. من هم نگران از اينكه يخ خجالت كي اب ميشه و شيطنتها از كجا ميخواد اغاز بشه! مخصوصا كه يه دكور پر از وسايل و مجسمه هاي زينتي و فانتزي تو سالنشون بود. ولي پسرك من كاري كرد كه واقعا احساس غرور و افتخار كرديم و باعث تعريف و تمجيد دوستانمون شد. مامان ملك كه ديد سامي ساكته يكي از عروسكهاي ملك را اورد و داد به سامي ولي سامي عشق عروسك در كمال ناباوري عروسك را پس زد و گفت نه! بعد از مدتي عمو محمد رفت و چند تا از عروسكها و خرسي هاي دخترش كه روي مبل بود اورد و چيد روي زمين كنار سامي تا باهاشون بازي كنه. سامي هم بلند شد و برداشتشون و بردشون سرجاشون روي مبل . با اينكه چندتايي از عروسكها كاملا عين عروسكهاي خود سامي بود و تو خونه ازشون جدا نميشه اونجا اصلا رغبتي به بازي با عروسكها نشون نداد. وقتي هم ابميوه اوردند سامي به ليوان اشاره كرد و گفت ديسسسسسس ولي چون خيلي سرد بود بهش گفتم صبر كنه تا بعد بهش بدم . كوچولوي با نمك هم رفت ايستاد روبروي ليوان و مرتب فوتش ميكرد (مثل موقعي كه چايي يا غذاي داغ را فوت ميكنه) . موقع ميوه خوردن هم با وجودي كه عاشق انگوره وقتي چشمش به ظرف انگور دون شده افتاد انگشت اشارش را حالت اجازه كرفتن بالا اورد و از مامان ني ني ملك اجازه گرفت كه ميتونه ازشون بخوره يا نه؟
كلا تو اين چند ساعتي كه اونجا بوديم با وجودي كه تو اتاق دخترشون هم رفت ولي نه به چيزي دست زد و نه بهانه برداشتن چيزي را داشت . و كلي ابروي ما را خريد و كاري كرد كه عمو محمد و خانمش اعتراف كنن كمتر بچه اي ديدن كه اينجور اروم باشه و بزاره بابا مامانش راحت بشينن و اذيت نكنه و دل صاحب خونه را هم خون نكنه و خواستن كه دخترشون را هم بفرستند خونه ما تا سامي يادش بده چطور مودب و سربراه باشه .. البته ما هم ابرو داري كرديم و نگفتيم تو خونه چه پوستي از ما ميكنه با شيطنتها و بلبل زبونيهاش كه ماشالله روز به روز بيشتر و بيشتر هم ميشه و البته خطر ناك تر.
چرا خطر ناك !!!!؟؟؟؟؟؟ چون جديدا هر جاي غير ممكن و ممنوعه با وجود صندلي دست يافتني شده . جايي هم كه نشه صندلي را هول داد و كشوند از قابلمه به عنوان چهارپايه استفاده ميشه (استفاده بهينه از لوازم منزل). كبريت اسباب بازي جديد و بي خطر با شعله اي زيبا و دلفريب . كه اقا سامي بالاخره با جهد و كوشش تونست نشون بابايي بده كه روشن كردن و به اتش كشيدن چوب كبريت كار سهل و اسانيست كه از عهدش بر مياد. و ………….هزاران كار و هنرنمايي ريز و درشتي كه اين سن را تبديل ميكنه به خطرساز ترين سن كودك. سامي هم كه عهد كرده ركورد دار شيطنت باشه بايد ثابت كنه به ما !
تنظيمات بخش نظرات را تغيير دادم و فكر كنم اون دسته از دوستاني كه نميتونستند نظراتشون را ثبت كنند الان قادر به ارسال نظراتشون هستند و هم اينكه همه نظرات قبل از نمايش دادن بايد تاييد بشه . دوستاني كه پيغام خصوصي ميخواند بزارند لطفا ذكر كنين خصوصيه تا تاييد نشه .








يا چايي و صبحانه ميخورند يا روزنامه ميخونند .اول رفتيم شركت شوشو تا پاسپورتهايي كه همراه شوشو بود را بده به همكارش . به محض ورود همكارهاي بابايي دست از كار و كامپيوتر كشيدند و امدند سروقت سامي ولي پسرك با جذبه افتخار يه سلام كردن خشك و خالي را هم بهشون نداد و در جواب محبت اونها اخم كرده بود و محكم به بابايي چسبيده بود.بعد كه رفتيم دنبال كارهامون سامي خوابش برد و و تقريبا تمام مسير خواب بود .بماند كه چقدر اذيت كردند و براي يه امضا ناقابل مجبور شديم تو گرماي ساعت يك ظهر نزديك دو ساعت بياده روي كنيم تو كوچه ها و فرعيها ي تو در تو .بعد هم بي دليل و از سر ازار تا ساعت چهار ما را معطل يه امضا كردند ولي با راهنمايي و كمك همكار شوشو ساعت چهار ختم به خير شد و با گرفتن يه عكس سياه و سفيد كه شبيه خلافكارها و جانيها شد مدارك من تمام شد و پروندمون رفت توي نوبت .بعد باز برگشتيم شركت كه همون نزديكي بود و جناب سامي خان كه اونروز براي بار سوم ميرفت اونجا و تقريبا قوم و خويش شده بود با همه همكارهاي بابايي شروع كرد اتيش سوزوندن




