به تاريخ اخرين پست كه نگاه ميكنم ميبينم تقريبا يكماه شده كه نتونستم اينجا چيزي بنويسم. دليلش را هم خوب ميدونم .وجود يه وروجك شيطون و سر به هوا كه هر روز با بزرگ شدنش شيطنتهاشم پيشرفت ميكنه . ياد سال قبل ميافتم كه همچين موقعي سامي پنج ماهش بود و ما دغدغه اين را داشتيم كه دستش را توي دهنش ميكنه واي حالا اب دهنش لباسش را خيس ميكنه ….نكنه سرما بخوره…. دستت را دهنت نكن الوده هست….! ولي حالا چي دغدغه چي را داريم؟ بيشتر ترس از اين داريم كه الان كه رفت روي صندلي نيافته . روي سراميكها ندو … از تخت بالا ميري ميافتي …. از روي ميز دولا نشو… و هزار و يك دلهره كه هر لحظه برامون رقم ميزنه.ولي با اين همه عاشق شيطنتهاشم و با خنده هاش مست شادي مشيم وخودمون را تو دنياي كودكي سامي گم ميكنيم
پسرك ما عشق و علاقه عجيبي به قابلمه و كاسه و ظرف پلاستيكيهاي من داره. و تقريبا تمام طول روز با قابلمه ها و وسايل كابينت سرگرمه .بماند كه غذا پختن هم شده برا من يه مشكل اساسي چون هر چيزي استفاده ميكنم شازده هم دقيقا همون را ميخواد. روغن بر ميدارم اون هم ميخواد روغن توي قابلمه اش بريزه. نمك ميزنم به غذا براي نمك
گريه ميكنه . رب ميبينه رب ميخواد و …..و…….و. 
بعد از نه ماهگي سامي برنامه خوابش به هم خورد و شبها زودتر از ساعت دو يا سه محال بود بخوابه . تا ماه گذشته كه حسابي كلافم كرده بود .شوشو هم از ترس جيغ و گريه هاي سامي ميگفت بزار هر وقت ميخواد بخوابه اذيتش نكن. تااينكه كاسه صبرمون لبريز شد و يه روز طيق عادتش كه هر  ساعت بهونه لا لا و تختش را ميگرفت مدام گريه كرد ولي هر بار با بازي سر گرمش كردم تا ظهر ساعت يك ناهارش را دادم و شير خورد و خوابيد و ساعت سه بيدار شد بعد از اون هم هر بار با بازي مشغولش كردم تا ساعت نه شب. ساعت نه هم اماده اش كردم و ساعت ده خوابوندمش يكي دوشب اول مقاومت ميكرد ميخواست بدو بدو كنه و با بابايي بازي كنه و كلي جيغ و داد و گريه راه انداخت ولي كم كم اروم شد و بعد از يك هفته جنگ اعصاب خودش ساعت نه كه ميشه با چشمهاي قرمز و خمار از خواب مياد بغلمون تا بخوابونيمش.البته كافيه ساعت ده بشه يازده اونوقته كه بدخواب ميشه و تا نصفه شب فقط بداخلاقي ميكنه و به هيچ شكلي هم نميخوابه
كلي هم برامون شيرين زبوني ميكنه و جملات دوكلمه اي استفاده ميكنه مثل:
ايا = بيا …….. ايده يا اده = بده ……… ديديس = سي دي ……… بته = بچه …….. دوده = جوجه ……. ابا = اب …….. اوته = گربه (به عربي) …….. اوپ = اوپن (انگليسي) ……… ديسسسسسسسس = ديس (انگليسي) ……… بيسي = بشين ………. بيشي = گربه …….. اف = افتاد ……… اووخ = زخم يا درد ……. بي بي يه = بيني………..
جملاتي هم كه استفاده ميكنه بيشتر: اوپن ديسسس !    بوف اده !         ابا اده!      واتي سي؟(همون وات از ديس )و ……فعلا يادم نمياد . بايد يه صفحه جدا باز كنم لغت نامه سامي را تكميل كنم هههههههههههه
دوهفته ديگه واكسن يكسال و نيمگي را بايد بزنه و بعد هم اغاز ترك ممه ! نميدونم چطور از شير بگيرمش كه نه خودش اذيت بشه نه من. براي اموزش دسشويي و ترك بامبرز هم اصلا همكاري نميكنه . موقعي كه هوا گرم بود و خوب روزها باز ميزاشتمش و مرتب ميبردمش دسشويي ولي الان كه هوا سرد شده ميترسم سرما بخوره اينجوري بامبرز مي بوشونمش ولي هر كاري ميكنم عادت كنه روي لگنش بشينه اصلا همكاري نميكنه تنها همكاري كه ميكنه اينه كه مياد ميكه جيششششششششش يا پي پي البته بعد از انجام.

قبلا هر وقت يه جايي مهمون بوديم و ميديدم بچه هاي كوچك سر اسباب بازيها و يا وسايل فانتزي دكور صاحب خونه ميرن و يا با شيطنتهاشون باعث تخريب وسايل صاحبخونه ميشند پيش خودم ميگفتم يعني وقتي ما هم ني ني دار شديم بايد هر جا ميرم خجالت بكشم از كاراي ني ني؟ از وقتي هم كه سامي راه افتاده و براي خودش شده سمبل شيطنت ما خونه كسي نرفته بوديم يا اگر هم جايي رفته بوديم اينقدر شلوغ بود كه سامي از بغل من بايين نميومد.

جمعه شب رفتيم خونه دوست همسر جان كه يه ني ني دختر سه ماهه به اسم ملك دارند. اولين باري بود كه سامي يه ني ني كچل و بي دندون و ريزه ميزه ميديد و چند دقيقه اي مات و مبهوت به ني ني ملك نگاه ميكرد و بعد از گريه ها و نق زدنهاش خندش ميگرفت . كنار من ايستاده بود و نگاهش ميكرد. من هم نگران از اينكه يخ خجالت كي اب ميشه و شيطنتها از كجا ميخواد اغاز بشه! مخصوصا كه يه دكور پر از وسايل و مجسمه هاي زينتي و فانتزي تو سالنشون بود. ولي پسرك من كاري كرد كه واقعا احساس غرور و افتخار كرديم و باعث تعريف و تمجيد دوستانمون شد. مامان ملك كه ديد سامي ساكته يكي از عروسكهاي ملك را اورد و داد به سامي ولي سامي عشق عروسك در كمال ناباوري عروسك را پس زد و گفت نه! بعد از مدتي عمو محمد رفت و چند تا از عروسكها و خرسي هاي دخترش كه روي مبل بود اورد و چيد روي زمين كنار سامي تا باهاشون بازي كنه. سامي هم بلند شد و برداشتشون و بردشون سرجاشون روي مبل . با اينكه چندتايي از عروسكها كاملا عين عروسكهاي خود سامي بود و تو خونه ازشون جدا نميشه اونجا اصلا رغبتي به بازي با عروسكها نشون نداد. وقتي هم ابميوه اوردند سامي به ليوان اشاره كرد و گفت ديسسسسسس  ولي چون خيلي سرد بود بهش گفتم صبر كنه تا بعد بهش بدم . كوچولوي با نمك هم رفت ايستاد روبروي ليوان و مرتب فوتش ميكرد (مثل موقعي كه چايي يا غذاي داغ را فوت ميكنه) . موقع ميوه خوردن هم با وجودي كه عاشق انگوره وقتي چشمش به ظرف انگور دون شده افتاد انگشت اشارش را حالت اجازه كرفتن بالا اورد و از مامان ني ني ملك اجازه گرفت كه ميتونه ازشون بخوره يا نه؟

كلا تو اين چند ساعتي كه اونجا بوديم با وجودي كه تو اتاق دخترشون هم رفت ولي نه به چيزي دست زد و نه بهانه برداشتن چيزي را داشت . و كلي ابروي ما را خريد و كاري كرد كه عمو محمد و خانمش اعتراف كنن كمتر بچه اي ديدن كه اينجور اروم باشه و بزاره بابا مامانش راحت بشينن و اذيت نكنه و دل صاحب خونه را هم خون نكنه و خواستن كه دخترشون را هم بفرستند خونه ما تا سامي يادش بده چطور مودب و سربراه باشه .. البته ما هم ابرو داري كرديم و نگفتيم تو خونه چه پوستي از ما ميكنه با شيطنتها و بلبل زبونيهاش كه ماشالله روز به روز بيشتر و بيشتر هم ميشه و البته خطر ناك تر.

چرا خطر ناك !!!!؟؟؟؟؟؟ چون جديدا هر جاي غير ممكن و ممنوعه با وجود صندلي دست يافتني شده . جايي هم كه نشه صندلي را هول داد و كشوند از قابلمه به عنوان چهارپايه استفاده ميشه (استفاده بهينه از لوازم منزل). كبريت اسباب بازي جديد و بي خطر با شعله اي زيبا و دلفريب . كه اقا سامي بالاخره با جهد و كوشش تونست نشون بابايي بده كه روشن كردن و به اتش كشيدن  چوب كبريت كار سهل و اسانيست كه از عهدش بر مياد. و ………….هزاران كار و هنرنمايي ريز و درشتي كه اين سن را تبديل ميكنه به خطرساز ترين سن كودك. سامي هم كه عهد كرده ركورد دار شيطنت باشه بايد ثابت كنه به ما !

تنظيمات بخش نظرات را تغيير دادم و فكر كنم اون دسته از دوستاني كه نميتونستند نظراتشون را ثبت كنند الان قادر به ارسال نظراتشون هستند و هم اينكه همه نظرات قبل از نمايش دادن بايد تاييد بشه . دوستاني كه پيغام خصوصي ميخواند بزارند لطفا ذكر كنين خصوصيه تا تاييد نشه .

روزهاي گرم تابستان كم كم جاي خودشونا به خنكهاي پاييزي ميدند.ولي همچنان خبري از بارش بارون نيست و همين امر باعث فراواني ويروس هاي مختلف شده. هر جا ميريم و هر كس را ميبينيم سرماخورده و درگير دارو و درمانه .ما هم همچنان خونه نشين  تا سامي باز گرفتارتب و بيماري نشه.

با بزرگ تر شدنش شيطنتهاش هم پيشرفت كرده. همه اسباب بازيهاشا پخش اتاق ميكنه و باز ميره سر وقت قابلمه ها و سبد و قاشق و يخچال.مدام در يخچال را باز ميكنه و هر چيزي خوش ايند ببينه بر ميداره مياره تا بشورم و بهش بدم بخوره.فكر كنم با اين رويه تا سامي دو ساله بشه ما هم يه يخچال نو نياز داريم مگر اينكه برم دو سه متري زنجير بخرم با يه قفل گنده و ببندم دور يخچال و قفلش كنم تا نتونه هي باز و بسته كنه درش را.

من: پسر مامان كيه؟……….. سامي و بابايي: مـــــــن ………. من: ناز گل من كيه؟ ……………سامي و باباي: مــــــن ………و و و و و ……… من: سرتق من كيه؟ …….. بابايي: سكوت whistling…… سامي :مــــنraised eyebrowsمتوجه سكوت بابايي ميشه و ميفهمه رو دست خورده)……. ادامه سوالات من  و باز جواب گويي هر دو…….. من :شيطونكيه؟………سامي: بابا big grinو با انگشت بابايي را نشون ميده…………. surpriseبابايي:! …….

يه عالمه پست ذخيره شده دارم كه به خاطر بدي اينترنت نميشد اپ كنم. الان هم اپ نميكنمشون و ميزارم همونجا توي انباري وبلاگ خاك بخوره شايد يه روز به درد خورد.

چون كامي به كل خراب شد و از اول همه هارد را فرمت كرديم الان هيچ عكسي روي هارد ندارم . عكسهاش را اگر شد بريزم رو كامي تو پستهاي بعدي ميزارم.

هربار تصميم ميگيرم زود زود بيام و وبلاگ سامي را اپ كنم يه ماجرايي پيش مياد كه نميشه . جديدا هم كه سامي حساس شده به كامپيوتر تا ببينه رفتم سروقت كامي شروع ميكنه بهانه جويي يا اگر هم متوجه نباشه بايد ببينم داره چه دسته گلي اب ميده كه به من توجه نداشته.

بالاخره سامي سرماخوردگيش خوب شد و خيال ما را راحت كرد .يه عالمه حرف و حديث هست براي تعريف كردن .ماجراهاي مسافرتمون را هم نوشتم ولي فرصت تايپ كردنشون را نداشتم هنوز چرا؟؟؟؟؟ به دلايل خوب خوب.

همسري تصميم داشت غافلگيرم كنه و براي عيد نوروز امسال بيخبر بليط بگيره و بعد از گرفتن ويزا و بليطها بهم بگه ولي از شانش پاسپورت من  مدت استفادش در حال اتمامه و مجبور شد بهم بگه چه نقشه اي داشت تا براي تعويضش از طريق سفارت اقدام كنم. هم خوشحال شدم هم سوپرايز شدم خيلي خيلي و چون فرصت كمي دارم براي تمديد مداركم بايد سريع اقدام ميكردم و وقتي برام نميموند تا بعد از يك روز بدو بدو دنبال سامي و بقيه مشكلاتم و كارهام بيام اينجا را اپ كنم.

يكم كه كارها مرتب شد و سروسامان گرفت بيشتر ميام اينجا. درضمن كامپيوتر بنده هم مدتيست عملا از كار افتاده و براي استفاده از لب تاپ همسري هم شبها فقط ميتونم كانكت بشم كه با وجود يه فسقل شيطون يكم سخته. براي همين كمتر بهتون سر ميزنم .ولي تا بشه سعي ميكنم تند تند بيام رو نت

خيلي دلم ميخواست بعد از مدتي كه اينجا ننوشتم بيام و از احساسات قشنگ بنويسم ولي حيف كه اصلا حال و حوصله ندارم .پنجشنبه تا حالا سامي سخت بيماره وهر 12 ساعت يه امپول داشت و تا امروز صبح ادامه پيدا كرد.طفلكم از شدت دردي كه داره نميتونه پاهاش را حركت بده و راه بره.و نتيجه اين شده كه مدام بغل من باشه و يه لحظه هم از من جدا نشه. امروز صبح هم كه لباسش را عوض كردم كه بريم  دكتر تاامپولش را بزنه.فهميد و شروع كرد به ناارومي كردن و جيغ زدن و دست و با زدن كه اخرش اين شد كه با ناخنش كشيد تو صورتش و يه زخم بالاي ابروش ايجاد  كرد.الان شده شكل هري پاتر.

2066279lblvyoap2i

مدتي كه نبودم هم كامپيوترم ويروسي شده بود و مكافاتي داشتم براي اينترنت بازي.حكايت كوزه گر و كوزه شكسته هست.مثلا همسرجان دوره تعمير سخت افزار و نرم افزار را طي كرده و هر كامپيوتر درب و داغوني كه دستش بياد ميشه مثل روز اولش ولي من بيجاره كامپيوترم در حال  دود كردنه !!!!!!! بعد هم براي عيد فطر رفتيم مسافرت كه خيلي خوب بود مخصوصا ديدن دوستان جديد و قديم كه توضيح و توصيفش باشه براي پست سفرنامه .يكم كه سامي بهتر شد و بهم وقت داد تا راحت بشينم و بنويسم .ميام و در مورد سفر و قرار و ديد و بازديدها مينويسم

327993sd2zze204u

هفته دوم ماه رمضان هم به پايان رسيد و از هفته بعدهمسر جان ديگه بعد از افطار نميره شركت.و ما را از انواع و اقسام مراسم شيون كنون و جيغ زنون و مو كنون و چنگ اندازون و اشك ريزون نجات ميده . چون سامي عادت نداشت  كه بابايي شب ها بره شركت براش خيلي سخت بود كه ببينه بعد افطار بابايي ميره بيرون و ما همراهش نميريم. و از موقع لباس عوض كردن بابايي مراسم ويزه شون زنون و اشك ريزون شروع ميشد تا موقعي كه با گريه خوابش ببره. ولي همچنان موفع سحر بيدار ميشه و تا صبح نه خودش ميخوابه نه اجازه خواب به ما ميده .

486990go9e9q1bs0

ديشب موقع سحر ليوان شيري كه بهش دام ريخت روي سراميكها .خيلي جدي بهش گفتم what is this?و انتظار داشتم كه در جواب مثل هميشه با لبخند و حركات دست بخواد منا بخندونه ولي خيلي جدي و با جذبه بهم نگاه كرد و گفت :واتي سي؟ مونده بودم چيكار كنم بغلش كنم و بمالونمش بهم با اين انگليسي حرف زدنش يا به جديت ادامه بدم كه ديدم خير خود سامي هنوز جبهه گرفته مقابلم و مثل اينكه من كار بدي كرده باشم با اخم و تحكم بازم تكرار كرد واتي سي؟ خلاصه كه طبق معمول كم اورديم و تسليم شديم . ولي از سحر تا حالا به همه چيز و همه جا سرك ميكشه و ميگه واتي سي؟

1467748bwobebaivb

هر كي در بزنه و بگيم كيه سامي سريع جواب ميده منه! چند روز بيش تو يكي از سريالهاي عربي كه بعد از افطار بخش ميشه يكي در زد و خانم هنرپيشه وقتي جواب داد مين؟ (به معني كيه؟) سامي سريع و در همون حالي كه با لگوهاش داشت بازي ميكرد جواب داد منه.

486990go9e9q1bs0

عاشق همبرگر شده .هيچوقت فست فود بهش نميدادم تا اينكه پريروز كه ماكاراني درست كردم چند تا همبرگر توي فريزر داشتم كه از ترس خراب شدن سرخشون كردم و براي اولين بار يه نصفه كوچولو به سامي دادم . يكم مزه مزه كرد و خورد و موقع افطار هم يه دونه همبرگر از بابايي گرفت و خورد . بعد از رفتن بابايي و شيون كنون خوابش برد و بعد كه بيدار شد يكم دور و برش را نگاه كرد و يكم بازي كرد و يه دفعه مثل كسي كه چيزي يادش بياد امد كنارم گفت ببه اده . فكر كردم ميوه ميخواد ولي ظرف ميوه را كنار زد.براش ماكاراني اوردم نخورد . هر چي بهش دادم گفت ببه … تا اينكه چشمش به ماهيتابه افتاد كه بين ظرفهاي شسته شده بود با انگشت نشونش داد و گفت ببه . فهميم همبرگر ميخواد . و بهش دادم . از اونروز هر روز صبح با نشون دادن ماهيتابه ازم ببه ميخواد .

327993sd2zze204u

 

موهاي سامي خيلي نا مرتب شده بود و هر بار سعي ميكردم خودم مرتبش كنم اينقدر جيغ و داد ميكرد و تكون ميخورد كه  اصلا توبه كار ميشدم كه بخوام دست به موهاش بزنم. هر بار هم به بابايي ميگفتم ببريمش سلموني ميگفت اخه اين كچل خان چي داره كه ببريمش سلموني . تااينكه ديشب كه رفته بوديم قدم بزنيم وقتي از روبروي مغازه سلموني سر كوچمون رد شديم و ديدم كسي نيست و خلوته به شوشو گفتم بيا موهاشو كوتاه كنيم . نميدونم چي شده بود كه نه نيورد و اقاي ارايشگر را كه معروفه به عمو عبدو صدا كرد و پرسيد اين شازده ما را سرش رو صفا ميدي يا دير وقته؟ عمو عبدو هم قبول كرد و به لطف عمو و با يه عالمه جيغ و داد و گريه سامي ما از يه پسر بچه ژولي پولي تبديل شد به يه اقا پسر ناز و مو قشنگ .

متاسفانه دوربين همراهم نبود ازش عكس بگيرم و حتي اگر هم بود نميتونيسم چون من و بابايي چهاردستي كله سامي را گرفته بوديم بازم نميزاشت موهاشو كوتاه كنند . اولين فرصت عكس موهاي كوتاه شده و مرتب شده را ميزارم هنوزعكسي ازش نگرفتم .

494380m9qj9u2i0m

پ.ن: از ديشب سامي حالش خوب نبود و از صبح هم اسهال و استفراغ داشت و رو فرم نبود تا ازش عكس بگيرم . بعد از افطار كه حمامش كردم و خوش اخلاق شد و تا بداخلاقيش گل نكرده بود زود ازش چند تا عكي اب شونه كشيده و مرتب گرفتم تا فكر نكنين بجم كچله ههههههههههه

 Image302

 Image301

1562693hhtfxzlr9z

امسال دومين ماه رمضاني هست كه حضور سامي به لحظه لحظه اش گرمي و شور و نشاط ميبخشه ولي امسال حال و هواي خاصي داره . شيطنتهاي سامي و بازيهاي پر سروصداش موقع افطار و ايضا سحر يه شور و حال خاصي بهمون ميبخشه. صبح ها كه همسري ساعت 11ميره سر كار ما هم وقت ميكنيم و يه كم كمبود خوابمون را جبران ميكنيم . سامي هم كه تا موقع اذان صبح بيدار بوده همكاري ميكنه و تا ساعت ده صبح ميخوابه. بعد از بيدار شدن صبحانه ميخوره و مشغول بازي ميشه تا ساعت 12 كه باز نوبت ناهارش هست. بعد از ناهار باز يه خواب يك ربعه داره و باز توي دست و پاي من ورجه و ورجه ميكنه تا ساعت 4و نيم كه بابايي مياد باز غذاشا ميخوره و كنار بابايي يكم ميخوابه. موقع افطار اروم شوشو را بيدار ميكنم تا در ارامش بتونيم افطار كنيم كه قبل از بيرون امدن مااز اتاق سامي بيدار ميشه و باز روز از نو روزي از نو. موقع افطار هم اوامر اقا شروع ميشه , اب اده , بوففف اده, به به منــــــه,…خلاصه كه ما نميفهميم چي خورديم و چي اشاميديم ولي باز هم خدا را به خاطر اين نعمت شيرينش شكر ميكنيم.
دو روز قبل بعد از افطار كه  من و سامي تنها شديم بعد از اينكه سامي غذاش را خورد و خواستم ظرف غذاش را ببرم توي اشبزخونه ديدم يه لنگه دمپايي رو فرشيم نيست. هر جاي ممكن را كشتم زير تخت. زير ميز و صندليا.تو كشو اسباب بازيها. حتي توي حمام ! هيجا نبود. گيج شده بودم من كه دمپاييهام پام بود موقع نسشتن . كجا رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟خلاصه كه فكرما سخت مشغول كرده بود .تا بعد از اينكه خواستم پوستهاي ميوه را بريزم توي سطل زباله ,ديدم به به لنگه دمپاييم روي سطل زباله هست. فهميدم كه شازده يه جاي جديد براي قايم كردن وسايل پيدا كرده و طي يه اقدام ضربتي در كابينت مربوطه را با بند بستيم تا اقا موشه بقيه وسايل را توي سطل قايم نكنه
يه روز كه به سامي ماست ميدادم دستش را زد توي كاسه ماست و بعد هم دست ماستي را ماليد به تلوزيون و ميز. شوشو هم سريع پاكفوم اورد و ماستها را پاك كرد.از اون موقع هر روز سامي مياد پاكفوم را از سينك ظرفشويي ميكشه و مياره به همه جا ميماله و به خيال خودش تميزكاري ميكنه براي مامانش .جارو برقي هم كه تا ببينه بايد دستش را بگيره و همراه من همه جا بكشونه بعد هم همونجا وسط اتاق بمونه تا سامي بقيه بازيشا باهاش بكنه.
پ .ن: ورد پرس به وبلاگهاي رايگان قابلت انتخاب قالب را فقط بين قالبهاي مشخصي داده كه بين اونها اين قالب به نظر بهتر امد فقط تفاوتي كه داره اينكه قسمت نظراتش بالاي نوشته و قسمت موضوع هست . بعضي از دوستان تو قسمت نظرات پست قبلي نظر داده بودند

1562693hhtfxzlr9z

Image644بلاخره بعد از يكسال تنبلي مدارك من اماده شد .وبعد از چند روز  دوندگي الان با خيال راحت نشستم . سال قبل ،قبل از دنيا امدن سامي خبر رسيد كه اقامت من از موقت به دائم تبديل شده و بايد بريم مجوزش را هم بگيريم. از همون موقع هم ميخواستم برم و بقيه مداركم راهم بگيرم از جمله ايدي كار و پاس مصري. ولي هر بار به يه بهونه اي  موكول ميشد به هفته اينده ! بعد از دنيا امدن سامي هم قرار شد موقع شناسنامه گرفتن براي سامي بريم و براي اخذ ايدي كارت اقدام كنيم كه متوجه شديم تا شش ماهگي نوزاد كارت شناسه بهش نميدند و همون برگه شهادت ميلاد كه بيمارستان ميده حكم شناسنامه داره و اين شد كه موكول شد برنامه براي شش ماهگي سامي.و بعد از اون هم باز دست و دست كرديم و گفتيم هفته اينده يه روز ميريم و هر دوتا را يكجا ميگيريم. اين هفته اينده تا هفته بيش ادامه داشت تا اينكه به همت  شوشو جان شاخ غول شكسته شد و هم سامي كارت شناسه گرفت و هم من تقريبا مداركم تكميل شد فقط مونده پاسپورت  كه بايد صبر كنم اول ايديم به دستم برسه بعد برم دنبالش!1

Image637

روز پنجشنبه صبح همسري مرخصي گرفت و با سامي راهي شديم به اين اميد تا ساعت يك نهايتا كارمون تمام شده و زود ميايم خونه!از اونجايي هم كه اداره دولتي اينجا تا ساعت يازده صبح رسميت نداره وكارمندها تا ساعت يازده صبح Image640يا چايي و صبحانه ميخورند يا روزنامه ميخونند .اول رفتيم شركت شوشو تا پاسپورتهايي كه همراه شوشو  بود را بده به همكارش . به محض ورود همكارهاي بابايي دست از كار و كامپيوتر كشيدند و امدند سروقت سامي ولي پسرك با جذبه افتخار  يه سلام كردن خشك و خالي را هم بهشون نداد و در جواب محبت اونها اخم كرده بود و محكم به بابايي چسبيده بود.بعد كه رفتيم دنبال كارهامون سامي خوابش برد و و تقريبا تمام مسير خواب بود .بماند كه چقدر اذيت كردند و براي يه امضا ناقابل مجبور شديم تو گرماي ساعت يك ظهر نزديك دو ساعت بياده روي كنيم تو كوچه ها و فرعيها ي تو در تو .بعد هم بي دليل و از سر ازار تا ساعت چهار ما را معطل يه امضا كردند ولي با راهنمايي و كمك همكار شوشو ساعت چهار ختم به خير شد و با گرفتن يه عكس سياه و سفيد كه شبيه خلافكارها و جانيها شد مدارك من تمام شد و پروندمون رفت توي نوبت .بعد باز برگشتيم شركت  كه همون نزديكي بود و جناب سامي خان كه اونروز براي بار سوم ميرفت اونجا و تقريبا قوم و خويش شده بود با همه همكارهاي بابايي شروع كرد اتيش سوزوندن

Image645

با همه خستگيها و عصبانيتي كه برامون ايجاد كردند روز خوبي بود و سامي حسابي كيف كرد و ساعت هشت كه امديم خونه شام خورد و برعكس هميشه كه به زور بايد ميخوابونديمش خودش در حال كارتون ديدن خوابش برد

پ.ن: اين پست از روز جمعه ناقص نوشته شده و به دليل مشغول بودن و رسيدن به يه پسرك بيحال كه فكر كنم موقع دندون در اوردنشه و يكم نا ارومي ميكنه و حالش زياد  رو براه نيست نشد زودتر تكميلش كنم و تا حال طول كشيدا

این مدت همه چیز دست به دست هم داد تا من نتونم بیام و اینجا را اپ کنم یا به وبلاگ بقیه سر بزنم.اول اینکه مشغول تعویض و تجدید مدارکم هستم و دوندگیهای مربوطه .بعد از اون هم مهمترین عامل که نمیزاره یکم وقت ازاد داشته باشم جناب سامی خان هستند! شیطنتهاش وحشتناک خطرناک شده و هر لحظه باید منتظر یه خرابکاری یا دسته گل به اب داده شده باشم. با کامبپوتر هم حسابی رقابت داره و هربار ببینه دارم با کامپوتر کار میکنم بهانه جوییها و نق زدنها شروع میشه و تمامی نداره تا از نوشتن و کار با کامبپوتر منصرف بشم.

از صحبت کردن با مبایل خوشش میاد و از صبح تا شب مبایل من باید دستش باشه و اگر هم کسی تلفن کنه سریع خط را باز میکنه و شروع میکنه با زبون خودش حرف زدن. چند روز پیش صدای زنگ مبایل را شنیدم که یه تک زنگ خورد و تمام شد کفتم یا کسی اشتباهی تلفن کرده یا همسری بوده  و باز تلفن میکنه همزمان هم صدای سامی می امد که داره با خودش حرف میزنه و تو حرفهاش بابا را خیلی تکرار میکنه . وقتی امدم سر وقتش دیدم بله شوشو تلفن کرده و شازده سریع جواب داده و سرخوش از شنیدن صدای بابایی داره نطق میکنه

مدل اسپیکر ما جوری هست که یه سوراخ روشه که مثلا جنبه تزیینی داره.ولی شازده خونه ما این سوراخ را برای قایم کردن وسایلش انتخاب کرده . و ما از این موضوع بیخبر بودیم تا دیروز! صبح که از خواب بیدار شد بهونه صحبت کردن با “آيه”(خاله را آیه تلفظ میکنه) را داشت .من هم تایمر مبایل را فعال کردم که هر ۵ دقیقه زنگ بزنه تا سامی مشغول بشه.بعد از مدتی متوجه صدای خفه مبایل شدم ولی هر جا گشتم نبود. زیز تخت .زیر میز.بین اسباب بازیا .و …ولی نبود که نبود فقط گاهی صدای ضعیف و دوری ازش شنیده میشد. وقتی هم سوال میکردم سامی مبایل کو؟ یا سامی مبایلا بده فقط میگفت : “نیس”. میدونستم که اگر میدونست کجاست حتما میرفت و میاوردش.خلاصه تجسس ما به اسپیکر ختم شد و فهمیدم بله دسته گل جدید اقا سامی کشف شده! و مبایلم را انداخته داخی باکس اسپیکر.چطور در اوردنش بماند که کلی وقت گرفت و حرص خوردم ولی بعد جالب بود چون علاوه بر مبایل خیلی چیزها پیدا شد… یک تکه پازل . در شیشه شیر سامی که بیشتر از یکماه گم شده بود و پیدا نمیکردیم. عروسک تخم مرغ شانسی !   …

Image634

دست سامی که سوخته بود خوب شد ولی هنوز یکم جای تاولش زخمه ولی هر وقت که بخواد خودش را لوس کنه ولی بهانه ای نداشته باشه کف دستش را نشون میده و با یه لحن دلسوزانه میگه اوف!!!!!!این اوف گفتن هم شیوه خاص خودش را داره دستش را میزاره روی صورتش و گردنش را کچ میکنه و با ناز و ادا میگه اوفففففففف. موقعی هم که شیطونی میکنه و متوجه نگاههای ما میشه دستشا میزاره جلوی دهنش و ریز ریز میخنده (دقیقا این مدلی )و دل ما را میبره

Image632

Next Page »