


November 29, 2009



November 2, 2009
قبلا هر وقت يه جايي مهمون بوديم و ميديدم بچه هاي كوچك سر اسباب بازيها و يا وسايل فانتزي دكور صاحب خونه ميرن و يا با شيطنتهاشون باعث تخريب وسايل صاحبخونه ميشند پيش خودم ميگفتم يعني وقتي ما هم ني ني دار شديم بايد هر جا ميرم خجالت بكشم از كاراي ني ني؟ از وقتي هم كه سامي راه افتاده و براي خودش شده سمبل شيطنت ما خونه كسي نرفته بوديم يا اگر هم جايي رفته بوديم اينقدر شلوغ بود كه سامي از بغل من بايين نميومد.
جمعه شب رفتيم خونه دوست همسر جان كه يه ني ني دختر سه ماهه به اسم ملك دارند. اولين باري بود كه سامي يه ني ني كچل و بي دندون و ريزه ميزه ميديد و چند دقيقه اي مات و مبهوت به ني ني ملك نگاه ميكرد و بعد از گريه ها و نق زدنهاش خندش ميگرفت . كنار من ايستاده بود و نگاهش ميكرد. من هم نگران از اينكه يخ خجالت كي اب ميشه و شيطنتها از كجا ميخواد اغاز بشه! مخصوصا كه يه دكور پر از وسايل و مجسمه هاي زينتي و فانتزي تو سالنشون بود. ولي پسرك من كاري كرد كه واقعا احساس غرور و افتخار كرديم و باعث تعريف و تمجيد دوستانمون شد. مامان ملك كه ديد سامي ساكته يكي از عروسكهاي ملك را اورد و داد به سامي ولي سامي عشق عروسك در كمال ناباوري عروسك را پس زد و گفت نه! بعد از مدتي عمو محمد رفت و چند تا از عروسكها و خرسي هاي دخترش كه روي مبل بود اورد و چيد روي زمين كنار سامي تا باهاشون بازي كنه. سامي هم بلند شد و برداشتشون و بردشون سرجاشون روي مبل . با اينكه چندتايي از عروسكها كاملا عين عروسكهاي خود سامي بود و تو خونه ازشون جدا نميشه اونجا اصلا رغبتي به بازي با عروسكها نشون نداد. وقتي هم ابميوه اوردند سامي به ليوان اشاره كرد و گفت ديسسسسسس ولي چون خيلي سرد بود بهش گفتم صبر كنه تا بعد بهش بدم . كوچولوي با نمك هم رفت ايستاد روبروي ليوان و مرتب فوتش ميكرد (مثل موقعي كه چايي يا غذاي داغ را فوت ميكنه) . موقع ميوه خوردن هم با وجودي كه عاشق انگوره وقتي چشمش به ظرف انگور دون شده افتاد انگشت اشارش را حالت اجازه كرفتن بالا اورد و از مامان ني ني ملك اجازه گرفت كه ميتونه ازشون بخوره يا نه؟
كلا تو اين چند ساعتي كه اونجا بوديم با وجودي كه تو اتاق دخترشون هم رفت ولي نه به چيزي دست زد و نه بهانه برداشتن چيزي را داشت . و كلي ابروي ما را خريد و كاري كرد كه عمو محمد و خانمش اعتراف كنن كمتر بچه اي ديدن كه اينجور اروم باشه و بزاره بابا مامانش راحت بشينن و اذيت نكنه و دل صاحب خونه را هم خون نكنه و خواستن كه دخترشون را هم بفرستند خونه ما تا سامي يادش بده چطور مودب و سربراه باشه .. البته ما هم ابرو داري كرديم و نگفتيم تو خونه چه پوستي از ما ميكنه با شيطنتها و بلبل زبونيهاش كه ماشالله روز به روز بيشتر و بيشتر هم ميشه و البته خطر ناك تر.
چرا خطر ناك !!!!؟؟؟؟؟؟ چون جديدا هر جاي غير ممكن و ممنوعه با وجود صندلي دست يافتني شده . جايي هم كه نشه صندلي را هول داد و كشوند از قابلمه به عنوان چهارپايه استفاده ميشه (استفاده بهينه از لوازم منزل). كبريت اسباب بازي جديد و بي خطر با شعله اي زيبا و دلفريب . كه اقا سامي بالاخره با جهد و كوشش تونست نشون بابايي بده كه روشن كردن و به اتش كشيدن چوب كبريت كار سهل و اسانيست كه از عهدش بر مياد. و ………….هزاران كار و هنرنمايي ريز و درشتي كه اين سن را تبديل ميكنه به خطرساز ترين سن كودك. سامي هم كه عهد كرده ركورد دار شيطنت باشه بايد ثابت كنه به ما !
تنظيمات بخش نظرات را تغيير دادم و فكر كنم اون دسته از دوستاني كه نميتونستند نظراتشون را ثبت كنند الان قادر به ارسال نظراتشون هستند و هم اينكه همه نظرات قبل از نمايش دادن بايد تاييد بشه . دوستاني كه پيغام خصوصي ميخواند بزارند لطفا ذكر كنين خصوصيه تا تاييد نشه .
October 22, 2009
روزهاي گرم تابستان كم كم جاي خودشونا به خنكهاي پاييزي ميدند.ولي همچنان خبري از بارش بارون نيست و همين امر باعث فراواني ويروس هاي مختلف شده. هر جا ميريم و هر كس را ميبينيم سرماخورده و درگير دارو و درمانه .ما هم همچنان خونه نشين تا سامي باز گرفتارتب و بيماري نشه.
با بزرگ تر شدنش شيطنتهاش هم پيشرفت كرده. همه اسباب بازيهاشا پخش اتاق ميكنه و باز ميره سر وقت قابلمه ها و سبد و قاشق و يخچال.مدام در يخچال را باز ميكنه و هر چيزي خوش ايند ببينه بر ميداره مياره تا بشورم و بهش بدم بخوره.فكر كنم با اين رويه تا سامي دو ساله بشه ما هم يه يخچال نو نياز داريم مگر اينكه برم دو سه متري زنجير بخرم با يه قفل گنده و ببندم دور يخچال و قفلش كنم تا نتونه هي باز و بسته كنه درش را.
من: پسر مامان كيه؟……….. سامي و بابايي: مـــــــن ………. من: ناز گل من كيه؟ ……………سامي و باباي: مــــــن ………و و و و و ……… من: سرتق من كيه؟ …….. بابايي: سكوت
…… سامي :مــــن
متوجه سكوت بابايي ميشه و ميفهمه رو دست خورده)……. ادامه سوالات من و باز جواب گويي هر دو…….. من :شيطونكيه؟………سامي: بابا
و با انگشت بابايي را نشون ميده………….
بابايي:! …….
يه عالمه پست ذخيره شده دارم كه به خاطر بدي اينترنت نميشد اپ كنم. الان هم اپ نميكنمشون و ميزارم همونجا توي انباري وبلاگ خاك بخوره شايد يه روز به درد خورد.
چون كامي به كل خراب شد و از اول همه هارد را فرمت كرديم الان هيچ عكسي روي هارد ندارم . عكسهاش را اگر شد بريزم رو كامي تو پستهاي بعدي ميزارم.
October 11, 2009
September 28, 2009
خيلي دلم ميخواست بعد از مدتي كه اينجا ننوشتم بيام و از احساسات قشنگ بنويسم ولي حيف كه اصلا حال و حوصله ندارم .پنجشنبه تا حالا سامي سخت بيماره وهر 12 ساعت يه امپول داشت و تا امروز صبح ادامه پيدا كرد.طفلكم از شدت دردي كه داره نميتونه پاهاش را حركت بده و راه بره.و نتيجه اين شده كه مدام بغل من باشه و يه لحظه هم از من جدا نشه. امروز صبح هم كه لباسش را عوض كردم كه بريم دكتر تاامپولش را بزنه.فهميد و شروع كرد به ناارومي كردن و جيغ زدن و دست و با زدن كه اخرش اين شد كه با ناخنش كشيد تو صورتش و يه زخم بالاي ابروش ايجاد كرد.الان شده شكل هري پاتر.

مدتي كه نبودم هم كامپيوترم ويروسي شده بود و مكافاتي داشتم براي اينترنت بازي.حكايت كوزه گر و كوزه شكسته هست.مثلا همسرجان دوره تعمير سخت افزار و نرم افزار را طي كرده و هر كامپيوتر درب و داغوني كه دستش بياد ميشه مثل روز اولش ولي من بيجاره كامپيوترم در حال دود كردنه !!!!!!! بعد هم براي عيد فطر رفتيم مسافرت كه خيلي خوب بود مخصوصا ديدن دوستان جديد و قديم كه توضيح و توصيفش باشه براي پست سفرنامه .يكم كه سامي بهتر شد و بهم وقت داد تا راحت بشينم و بنويسم .ميام و در مورد سفر و قرار و ديد و بازديدها مينويسم
September 3, 2009
![]()
هفته دوم ماه رمضان هم به پايان رسيد و از هفته بعدهمسر جان ديگه بعد از افطار نميره شركت.و ما را از انواع و اقسام مراسم شيون كنون و جيغ زنون و مو كنون و چنگ اندازون و اشك ريزون نجات ميده . چون سامي عادت نداشت كه بابايي شب ها بره شركت براش خيلي سخت بود كه ببينه بعد افطار بابايي ميره بيرون و ما همراهش نميريم. و از موقع لباس عوض كردن بابايي مراسم ويزه شون زنون و اشك ريزون شروع ميشد تا موقعي كه با گريه خوابش ببره. ولي همچنان موفع سحر بيدار ميشه و تا صبح نه خودش ميخوابه نه اجازه خواب به ما ميده .
![]()
ديشب موقع سحر ليوان شيري كه بهش دام ريخت روي سراميكها .خيلي جدي بهش گفتم what is this?و انتظار داشتم كه در جواب مثل هميشه با لبخند و حركات دست بخواد منا بخندونه ولي خيلي جدي و با جذبه بهم نگاه كرد و گفت :واتي سي؟ مونده بودم چيكار كنم بغلش كنم و بمالونمش بهم با اين انگليسي حرف زدنش يا به جديت ادامه بدم كه ديدم خير خود سامي هنوز جبهه گرفته مقابلم و مثل اينكه من كار بدي كرده باشم با اخم و تحكم بازم تكرار كرد واتي سي؟ خلاصه كه طبق معمول كم اورديم و تسليم شديم . ولي از سحر تا حالا به همه چيز و همه جا سرك ميكشه و ميگه واتي سي؟

هر كي در بزنه و بگيم كيه سامي سريع جواب ميده منه! چند روز بيش تو يكي از سريالهاي عربي كه بعد از افطار بخش ميشه يكي در زد و خانم هنرپيشه وقتي جواب داد مين؟ (به معني كيه؟) سامي سريع و در همون حالي كه با لگوهاش داشت بازي ميكرد جواب داد منه.
![]()
عاشق همبرگر شده .هيچوقت فست فود بهش نميدادم تا اينكه پريروز كه ماكاراني درست كردم چند تا همبرگر توي فريزر داشتم كه از ترس خراب شدن سرخشون كردم و براي اولين بار يه نصفه كوچولو به سامي دادم . يكم مزه مزه كرد و خورد و موقع افطار هم يه دونه همبرگر از بابايي گرفت و خورد . بعد از رفتن بابايي و شيون كنون خوابش برد و بعد كه بيدار شد يكم دور و برش را نگاه كرد و يكم بازي كرد و يه دفعه مثل كسي كه چيزي يادش بياد امد كنارم گفت ببه اده . فكر كردم ميوه ميخواد ولي ظرف ميوه را كنار زد.براش ماكاراني اوردم نخورد . هر چي بهش دادم گفت ببه … تا اينكه چشمش به ماهيتابه افتاد كه بين ظرفهاي شسته شده بود با انگشت نشونش داد و گفت ببه . فهميم همبرگر ميخواد . و بهش دادم . از اونروز هر روز صبح با نشون دادن ماهيتابه ازم ببه ميخواد .
![]()
August 29, 2009



August 27, 2009


August 23, 2009
بلاخره بعد از يكسال تنبلي مدارك من اماده شد .وبعد از چند روز دوندگي الان با خيال راحت نشستم . سال قبل ،قبل از دنيا امدن سامي خبر رسيد كه اقامت من از موقت به دائم تبديل شده و بايد بريم مجوزش را هم بگيريم. از همون موقع هم ميخواستم برم و بقيه مداركم راهم بگيرم از جمله ايدي كار و پاس مصري. ولي هر بار به يه بهونه اي موكول ميشد به هفته اينده ! بعد از دنيا امدن سامي هم قرار شد موقع شناسنامه گرفتن براي سامي بريم و براي اخذ ايدي كارت اقدام كنيم كه متوجه شديم تا شش ماهگي نوزاد كارت شناسه بهش نميدند و همون برگه شهادت ميلاد كه بيمارستان ميده حكم شناسنامه داره و اين شد كه موكول شد برنامه براي شش ماهگي سامي.و بعد از اون هم باز دست و دست كرديم و گفتيم هفته اينده يه روز ميريم و هر دوتا را يكجا ميگيريم. اين هفته اينده تا هفته بيش ادامه داشت تا اينكه به همت شوشو جان شاخ غول شكسته شد و هم سامي كارت شناسه گرفت و هم من تقريبا مداركم تكميل شد فقط مونده پاسپورت كه بايد صبر كنم اول ايديم به دستم برسه بعد برم دنبالش!1
يا چايي و صبحانه ميخورند يا روزنامه ميخونند .اول رفتيم شركت شوشو تا پاسپورتهايي كه همراه شوشو بود را بده به همكارش . به محض ورود همكارهاي بابايي دست از كار و كامپيوتر كشيدند و امدند سروقت سامي ولي پسرك با جذبه افتخار يه سلام كردن خشك و خالي را هم بهشون نداد و در جواب محبت اونها اخم كرده بود و محكم به بابايي چسبيده بود.بعد كه رفتيم دنبال كارهامون سامي خوابش برد و و تقريبا تمام مسير خواب بود .بماند كه چقدر اذيت كردند و براي يه امضا ناقابل مجبور شديم تو گرماي ساعت يك ظهر نزديك دو ساعت بياده روي كنيم تو كوچه ها و فرعيها ي تو در تو .بعد هم بي دليل و از سر ازار تا ساعت چهار ما را معطل يه امضا كردند ولي با راهنمايي و كمك همكار شوشو ساعت چهار ختم به خير شد و با گرفتن يه عكس سياه و سفيد كه شبيه خلافكارها و جانيها شد مدارك من تمام شد و پروندمون رفت توي نوبت .بعد باز برگشتيم شركت كه همون نزديكي بود و جناب سامي خان كه اونروز براي بار سوم ميرفت اونجا و تقريبا قوم و خويش شده بود با همه همكارهاي بابايي شروع كرد اتيش سوزوندن
August 17, 2009

