Archives

All posts for the month January, 2008

شيرينكاريها

Published January 11, 2008 by fruitoflove

امروز اخرین روز ۷ماهگی پرنس خونه ما هست. فسقلک مامان داره روز به روز شیرین تر و مهربونتر و صد البته شیطونتر میشه.همچنین امروز تولد خاله دوردونه هست . از همینجا من و سامی و بابایی تولدت را تبریک میگیم خاله جون سامی و امیدواریم زود زود بتونیم تولدت را با هم جشن بگیریم .

 

هفته قبل یه هفته فراموش نشدنی بود برای سامی! چرا؟ چون تو هفته گذشته پسرک ما برای اولین بار طعم امپول زدن توی عضله را چشید .ولی برخلاف واکسن زدن که همیشه اروم بود و حتی موقع واکسن زدن میخندید ،گریه های شدیدی کرد.فندق جان با گریه هات دل مامان و بابا را اتیش زدی.ولي خدا را شكر ارزشش را داشت ، گرچه ۴ تا آمپول زدي ولي عوضش زود خوب شدي و ما را از نگراني در ارودي.

  سامي بعد از تزريق آمپول و مراسم اشك ريزون

تازگیها علاقه شدیدی به جارو برقی از خودش نشون میده و به محض روشن شدن جارو و شنیدن صداش خودش را سریع میرسونه و سعی میکنه لوله جارو را بگیره و همراه من حرکتش بده . کافیه که در کمد لباس باز باشه تا هر چی لباس به دستش میرسه بکشه و باخودش بکشونه وسط اتاق و همونجا ول کنه.کنترل TV که فقط بايد دست سامي خان باشه (البته طبق معمول مستقیم راهی دهنش میشه ).موقعی هم که بیرون میریم غیر ممکنه که خانمی ازکنارمون رد بشه و سامی خان خنده نمکی و دلبرانه خودشا تحویلش نده .البته این دل بردنها شامل اقایون نمیشه و سهم اقایون فقط اخم و سر به زیر بودن شازده ما هست. موقعی هم که کسی به خونه ما میاد پسملک ما اروم و مودب تو بغل مامان میشينه ولی موقع رفتن مهمونها اقا خنده ای به وسعت تمام صورت تحویلشون میده و با تمام تلاش سعی میکنه در را پشت سرشون ببنده(شیوه جدید مهمان نوازی ،فکر کنم ترکیب رسوم ایرانی و مصری این مدلی شده).و در صورتی که مهمان ما بچه همراهش باشه این بچه تمام مدت تحت کنترل شدید و غضبناک سامی هست تا لحظه خروج که مبادا این طفلک بخواد نزدیک مامان و بابای سامی بیاد.

  

Advertisements

برگشتن سامی

Published January 3, 2008 by fruitoflove

بعد از مدتها برگشتیم.امروز بالاخره بعد از چند ماه اینترنت خونه وصل شد و موفق شدم وبلاگ گلمون را اپدیت کنم.

 

سال جدید میلادی امد و با امدنش سال گذشته را با تمام خوبی ها و بدی ها و خستگیها و شادیها و غمهاش به پایان رسوند .غنچه گل من هم ۶ماهت تمام شد و تو ۷ماه هستی.
 

۶ماه از اولین دیدار ما گذشت .انگار همین دیروز بود که به دنیا امده بودی .یه روز هم چشم باز میکنیم و میبینیم که مدرسه میری.

 

گل خونه ما ،تو این مدت کلی تغییر کردی و برای خودت اقایی شدی .شیطنتهاتم که ماشالله تمامی نداره و هرروز هم داره زیادتر میشه. دیگه موقع غذا خوردن مثل قبلا اروم نمیشینی و با هزار زور و بازی سعی میکنی قاشق را از دستم در بیاری .و وقتی موفق نمیشی تمام انگشتهات را میکنی تو ظرف غذا و بعد به نشانه پیروزی بلند بلند میخندی . یادگرفتی شیشه شیرت را خودت بلند کنی و اجازه نمیدی من یا بابا به شیشه شیرت دست بزنیم و با یه عالمه تقلا و زور خودت شیر یا ابمیوه میخوری با شیشه شیر.به سرعت غلت میزنی و سعی میکنی خودت را روی شکم به جلو بکشی . هنوز مرواریدهای سفید روی لثه هات خونه نکردند و هر روز ما چشم براهشون هستیم.

الان هم کمتر از یکماهه که میتونی مامان را به اسم صدا  کنی و با ییم(yayam) گفتن هات دل من را اب کنی .بابا را هم دادا صدا میکنی . و وقتی که تو روروئکت میشینی هر جا که میریم دنبالمون خودت را میکشونی و بعضی وقتها هم که ازت غافل میشیم به هر جا که دلت میخواد سرک میکشی.