Archives

All posts for the month September, 2008

پسر کوچولوی مامان

Published September 11, 2008 by fruitoflove

پسر کوچولوی مامان اخرین روز سه ماهگیت را داری سپری میکنی. تو این مدت حسابی تغییر کردی دیگه اون نی نی کوچولوی خوابالو نیستی که همش خوابیده بود. این روزها بیشتر دلت میخواد بیدار باشی و با چشمهای کنجکاوت همه جا را زیر نظر داشته باشی . کارهای مورد علاقت هم بامزه هستند.مثلا همه انگشتهات را یکجا میکنی توی دهنت ،یا در حال ترانه سرایی هستی و برای من و بابا میخونی و ما هم برای این ترانه پر سروصدا که شامل کلمات نامفهوم هست کلی ذوق میکنیم و تشویقت میکنیم.شبها هم قبل از خواب به لالایی های والت دیسنی گوش میکنی و تو عالم خواب و بیداری دستها و پاهات را تکون میدی و اروم اروم میخوابی .وقتی هم بابا میاد و رو اندازت را روت میاندازه تا سرما نخوری با حرکت دادان پاهات پسش میکنی و مجبورمون میکنی هر بار بهت سر بزنیم تا یه وقت تو شب سرما نخوری. حسابی بابایی شدی و دلت میخواد همش بغل بابا باشی و وقتی باهات حرف میزنه جوابش را میدی و یه عالمه سرو صده راه میندازی .

سال گذشته این موقعها تو مهمون خونه ما شدی و امسال با حضور گرمت به خونمون گرمی خاصی بخشیدی.و باعث شادی من و بابا شدی . از خدا میخوام که این شادی را برامون حفظ کنه و تو و خنده های نازت را بهمون ببخشه .

Advertisements