خاطره

Published June 11, 2009 by fruitoflove

یکسال گذشت!!سال قبل همچین روزی (11 جون) انتظار ما به پایان رسید و عسلکمون دنیا امد .یه تولد غافلگیرانه ولی شادمانه!

 

طبق محاسبات دکتر قرار بود پسرک ما ۲یا ۳تیر دنیا بیاد.یعنی روز ۱۷ ماه جون . از اوایل ماه نهم علایم زایمان خودش را نشون میداد و هر چند وقت یکبار درد خفیفی خودنمایی میکرد .حساسیت بارداری هم از ماه هشتم همراهم بود و تمام بدنم کهیر زده بود. هفته ۳۷بود که راه رفتن و پیاده روی برام مشکل شد و راه رفتن و ایستادن برام سخت بود و بعد از چند قدم دلم درد میگرفت .رفتیم دکتر و بعد از معاینه و سونو دکتر گفت اندازه لگن نسبت به سر نوزاد کوچکتره و مانع زایمان طبیعی بی دردسر میشه و اگر نرمال بود تا حالا دنیا امده بود .بعد از سونو هم گفت که وضعیت سرو گردن نوزاد خیلی بده و مانع تنفس درست هست و بهتره هرچه زودتر سزارین بشه.! با بابایی از مطب دکتر امدیم بیرون و این حرفها را دلیل بر میل دکتر به سزارین و راحتی خودش دونستیم مخصوصا که یه بار هم سر تشخیص جنسیت جنین اشتباه کرده بود. همون شب همسری به خانم دکتری که میشناختیم تلفن کرد و جریان را گفت .خانم دکتر هم ادرس یکی از همکارانش را داد تا بریم یه چکاپ دیگه اونجاو ببینیم چی میگه.روز بعد رفتیم دکتر خانم دکتر هم دقیقا همون نظر را داد و خیلی اصرار داشت همون شب سزارین بشم.ما هم اماده نبودن را بهونه کردیم و امدیم بیرون. بین راه رفتیم یه جای دیگه که اصلا دکتر از ماجرای سونو قبلی و این حرفها خبر نداشته باشه. بعد از معاینه و سونو دکتر گفت که تنفس نی نی کمتر از حد انتظاره و بهتره زودتر دنیا بیاد و با توجه به اندازه لگن و سر نوزاد بهتره سزارین بشه وگرنه با در نظر گرفتن وضعیت سر نوزاد ممکنه موفق نباشه زایمان

با این حرفها استرسمون زیادتر شد از مطب دکتر امدیم بیرون و شوشو که تا اونموقع ساکت بود گفت همین امشب به دکترت تلفن میکنم و ازش وقت سزارین میگیرم برای اخر هفته ( اونروز ۲شنبه بود).هنوز حرفمون تمام نشده بود که دکترم بهمون تلفن کرد و گفت اگر تصمیمتون را گرفتین روز جمعه بعد از ظهر(۱۳ ماه جون) براتون جا میزارم. شوشو هم قبول کرد و امدیم خونه و افتادیم به جون خونه و تمیزکاری. ساک بیمارستان و وسایلم هم از خیلی وقت قبل اماده بود و یه بار دیگه همه را چک کردیم و اماده ورود مهمون کوچولو بودیم. یه جور شادی خاص از دیدن پسرک نازمون که ۹ ماه  منتظرش بودیم و یه جور استرس و دلتنگی.

صبح روز چهارشنبه ۱۱ ماه جون همسری رفت شرکت و من ظبق معمول سرگرم سرچ کردن توی نت و به اصطلاح نتگردی شدم. غذا هم که اونروزها  همسر جان زحمتش را میکشید میخرید یا از شب قبل باز خود همسر جان اماده میکرد و من کاری نداشتم . ساعت۳ظهر بود که شوشو تلفن کرد که ناهار خوردی؟ توی صداش یه حالت خاصی بود که نشونی از تعجب و اضطراب داشت. گفتم نه ! چطور چیزی شده ؟ گفت نه . فقط الان دکترت تلفن کرد گفت بعد از ساعت ۵ عصر هیچ چیز نخوره چون قراره امشب عمل بشی!! شوکه شده بودم چرا؟ نمیدونم ! هم خوشحال بودم از شر کهیر و خارشها راحت میشم و هم فسقلکمون را زودتر میبینم  و هم غافلگیر از تغییر برنامه سریع.هر جور بود به خودم مسلط شدم و سریع کارهام را تمام کردم و یه بار دیگه وسایل را چک کردم و با مامان تلفنی صحبت کردیم و با خبرش کردم. بعد هم یه دوش اب ولرم گرفتم و ارایش کرده منتظر رفتن شدم. با دیدن قیاه من همه تعجب کرده بودند چون از عصر که عمه خانم فهمید امشب عمل میکنم از ترسش همش گریه میکرد. براشون عجیب بود که خودم اینقدر بی خیال و خوشحالم.

ساعت ۹شب با همسری و مامان و خواهرش رفتیم بیمارستان .همه کارها انجام شده بود و اتاقمون اماده بود . ساعت ۱۱و ربع بود که دکتر امد و گفت که اتاق عمل اماده هست .و ۲تاپرستار فرستاد تا من را همراهی کنند . یکی از پرستارها که لباس ها و وسایل من را حمل میکرد یکی دیگه هم دست من را گرفت و مثل بچه هایی که از مدرسه میترسند و به زور میبرندشون مدرسه من را میکشید. خبر نداشت که من خودم عجلم برای دیدن فسقلک بیشتر. حتی پشت در اتاق عمل اجازه نداد با شوشو خداحافظی کنم  . و در جواب شوشو که صداش میزد اقا اقا گفت زود تمام میشه میاد میبینیش! توی اتاق عمل هم وقتی تکنسین بیهوشی و دستیار های دکتر فهمیدند ایرانی هستم رگبار سوال بود که روی سرم ریخت . مثلا دکتر متخصص بیهوشی میخواست از ونست و سرم نترسم که گفتم مشکلی نیست تجربه ونست را داشتم قبلا .بین خودمون بمونه فضولیم هم گول کرده بود ببینم چطور بیهوش میکنند و چقدر طول میکشه تا بیهوش بشم و نگاهم همش به دست دکتر بود .هنوز سرنگ کامل خالی نشده بود که احساس سرگیچه کرفتم ولی مقاومت میکردم صدای نرس را شنیدم که میگفت نترس اگر افتادی من میگیرمت ریلکس باش. (چون نشسته بودم اونموقع) دیگه هیج چیز ندیدم و نشنیدم !

به این ترتیب بود که سامی ساعت ۱۲ شب ۱۱ جون, به دنیا امد و با قدمهای کوچیکش دنیای شادی ما را پررنگتر کرد. ولی چون چند دقیقه بعد از نیمه شب بود و اولین ساعات بامداد  بود ما ۱۲جون , را روز تولد سامی ثبت کردیم

البته ماجرا همینجا تمام نشد و تازه اول ماجراها بود و بعد از بهوش امدنم فهمیدم که شوشو کل بیمارستان را ریخته بهم .چرا؟ چونکه بعد از دنیاامدن سامی نرس نوزاد را از پشت شیشه به شوشو نشون میده و خبر سلامتیش را میده و بعد از چند دقیقه همون نرسی که من را برد اتاق عمل میاد و یه سری برگه میده به شوشو که امضا کنه برگه ها چی هستن؟! برگه هایی که هرگونه مسولیتی را در قبال این عمل از دکتر و بیمارستان میگیره .چیزی که همون اول موقع پذیرش باید ارائه میدادند. بعد خواهر شوشو تعریف میکرد که با دیدن اوراق شوشو اتیشی میشه و لج میکنه تا همسرم به هوش نیاد و نبینمش هیچ چیز امضا نمیکنم . و بعد هم یکی یکی خانمهایی که بعد از من عمل شده بودند را به بخش منتقل میکنند ولی همچنان خبری از من نبوده و فقط نرس بهشون گفته بوده دوز ماده بیهوشی بالا بوده هنوز بیهوشه (به جای ۲۰ دقیقه بیهوشی بعد از عمل ۴۵دقیقه بیهوش بودم) . شوشو هم داد و بیداد که همین الان میارینش بیرون یا من را میبرین پیشش.پرستارها هم که میبینند اینجوریه مجبور میشند من را همونطور بیهوش منتقل کنند به بخش. تنها چیزی که یادمه اینه که ضربه هایی را روی صورتم حس میکردم و بوسههایی که روی صورتم بود چشم که باز کردم دیدم حسام کنارمه و دارند میبرندم توی اتاقمون. و صدای پرستارها که به هم میگفتند به دکتر بگو به هوش امد چشمهاش را باز کرد . دوباره خوابم برد و وقتی چشمم را باز کردم یه فرشته کوچولو سفید و ظریف را دیدم که هنوز چشمهاش پف داشت و باز نمیشد . لحظه قشنگی بود اولین دیدار بعد از جداییمون . به اغوش کشیدن موجودی که ۹ماه همدم و هم راز لحظه هام بود.

اونشب اجازه دادند سامی پیش خودمون بمونه و تا صبح با بابایی فقط بهش نگاه میکردیم و باهاش حرف میزدیم .صبح هم با کمک عمه سامی رفتم دوش گرفتم و لباسهام را عوض کردم و با کمک بابایی راه افتادم و ظهر هم بعد از چکاپ من و سامی و ازمایشها مرخص شدیم و امدیم خونه و مرغ عشقمون را اوردیم به اشیونمون.

پ.ن: خیلی طولانی شد .! سعی کردم خلاصش کنم ولی نشد انگار.


پ.ن: جا داره از دوست  خوبم مامان محمود و نور کوچولو که روزهای اول با راهنماییها و تجربیاتش خیلی بهم کمک کرد و مرتب با تلفن و اس ام اس جویای حالمون بود تشکر کنم

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: