Archives

All posts for the month July, 2009

Published July 30, 2009 by fruitoflove

هوا به شدت گرم شده و بدتر از اون رطوبیت بالای هوا هست که همه را کلافه کرده .وبدتر از همه ویروسهای رنگ و وارنگی که هر از گاهی یادشون می افته خودنمایی کنند به ترس ما از بیرون رفتن دامن میزنه. سال قبل انفولانزای مرغی شیوع پیدا کرد و هر جا میرفتی حرفش بود .امسال هم که انفولانزای خوکی خودی نشون داده و داره سریع پیشرفت میکنه و طی روزهای قبل یه خانمی که تازه سفر عمره برگشته بود به خاطر انفولانزای خوکی درگذشت و بااین اتفاق به ترس و واهمه همه بیشتر از پیش دامن زد . ما هم به خاطر سامی عملا خونه نشین شدیم و بیرون رفتن و گردش شده هفته ای یکبار اون  هم اواخر روز که از جمعیت و تردد کاسته شده باشه .مسافرت هم به دلایلی امسال تابستون کنسل شد اول که باز به خاطر انفولانزای خوکی شرکت بابایی تورهای ساحلی را کنسل کرد و بعد هم قرار شد بابایی مرخصی بگیره و خودمون بریم  دوستانش تماس گرفتند که اگر فعلا نیایین بهتره چون یه سرماخوردگی شدید اپیدمی شده و همه درگیرش هستند . ما هم حرف گوش کن باز برناممون را کنسل کردیم. الان هم که چیزی به شروع ماه رمضان نمونده و همه هجوم بردند به سواحل دریا و بااین حساب سفر ما به کلی تعطیل !!!!! یاد سال قبل به خیر چه باحال بود با یه فسقلی ۲۰روزه کنار دریا

کوچولوی خونه ما این روزها شدیدا دلبری میکنه و با کارهاش و حرفهاش غافلگیر میشیم مرتب.کلمات جدید را بامزه تکرار میکنه  و اگر ما ذوق زده بشیم از این حرکات و گفتارش خودش هم شروع به خندیدن و ذوق کردن میکنه .اگر چیزی بخواد خودش مشخص میکنه کی بهش بده مثلا چند شب پیش ساعت ۲و نیم که ما رفتیم بخوابیم از خواب بیدار شد و خیلی مظلومانه گفت” بابا آپ”(بابا اب). بابایی بغلش کرد و من رفتم اب اوردم ولی هر کاری کردم از دست من اب نخورد و شروع کرد نق زدن. تا بابایی بهش اب داد .ابش را خورد و تو بغل باباش خوابید.قیافه بابایی و قیافه من

 

Advertisements

سامی این روزها

Published July 21, 2009 by fruitoflove

بالاخره بعد از مدتی وقت شد بیام و اینجا را اپ کنم. ولی ننوشتن دلیل بر تنبلی نبود بلکه این روزها حسابی مشغول مراقبت از سامی هستم.طفلکم به گرما حساسه و یه شب که داشتم حمامش میکردم متوجه دونه های قرمز و پراکنده روی کمر و شونه هاش شدم ! بعد از حمام هم کرم به بدنش زدم تا اگر سوختگی و عرق سوز هست خوب بشه ولی دونه ها تا روز بعد تبدیل شد به لکه های قرمز و ناهموارشد و تمام بدن را پوشوند. بردیمش دکتر که یه جا دکتر گفت حساسیت به ماده غذایی هست و باید غذا حذف بشه و مثل ۶ماهگی از اول اغاز کنیم .ولی دکتر متخصص که معاینش کرد کفت فقط و فقط عرق سوز شده بدنش و باید یه مدت مرتب با صابون بی عطر و بو ششتشو بدی و اجازه ندی عرق کنه.

 

از اون موقع کار ما این شده بود که بشینیم و شازده توی وانش اب بازی کنه یا یه جا ارومش کنیم تا یکم از میزان شیطنت کاسته بشه و عرق نکنه .که خودش کلی کار بود !! خدا را شکر الان بدنش خوب شده و لکه های کهیر مانند از بین رفته ولی جای دونه ها هنوز یکم قرمزه .

 وروجک اینروزها از دیوار راست هم بالا میره .کافیه یک لحظه غافل بشی تا تمام خونه را به بازار شام تبدیل کنه.هنوز عاشق بازی کردن توی اشپزخونه هست من هم برای راحتی خودم و خودش تو یه پلاستیک همه ظرفهای پلاستیکی و سطلهای کوچولو بستنی و قالبهای یخی پلاستیکی را جمع کردم و جایی قرار دادم که معمولا بازرسی روزانه سامی شروع میشه. و تا حدودی راحت شدم چون با همونها سرگرم میشه و میتونم به بقیه کارهام برسم بدون همکاری تخریبی سامی. پنجشنبه شب هم طبق معمول داشت توی اشپزخونه بازی میکرد که یکی از ظرفهای بستنی را محکم کوبید توی دهنش و لثه بالاییش از داخل زخم شد و خون امد و ورم کرد. پسرکم اینقدر گریه کرد که برای اروم کردنش مجبور شدیم ساعت ۱۱ شب بریم بیرون و اینقدر راه رفتیم تا مثلا از یادش بره ولی بیفایده بود .و این گریه ها و هق هق کردنها ادامه داشت تا وقتی رفتیم داروخانه مسواک بخریم اقا چشمش افتاد به یه مسواک صورتی و کوچولو و با گرفتن اون مسواک توی دستش ساکت شد و یادش رفت همه چیز. چقدر دنیای بچه ها ساده و کوچیکه!(عکسهای این پست ساعاتی پس از ضربه و گریه هست)

اینروزها هر جا سامی هست این صندلی هم هست و هر جا این صندلی هست سامی هم هست. هر مدل واکر که میدیدیم جالب نبود و مدل ماشین یا موتور بودند که سامی هم اصلا بهشون نزدیک نمیشد .تا اینکه این صندلی را دیدیم که هم صندلیه هم واکر .با گرفتن دسته پشتش خیلی راحت حرکت میکنه به جلو و هم موقع تماشای کارتون شازده پسر راحت هم تاب تاب میکنه هم کارتون میبینه .

روزهایمان

Published July 14, 2009 by fruitoflove

روزهای من و سامی همچنان در گذره .با این تفاوت که بیشتر از قبل به هم عادت کردیم و مانوس شدیم. راحتتر از قبل ارتباط برقرار میکنیم چرا که پسرکم تا حدودی میتونه خواسته هاش را عنوان کنه و دلیل گریه ها ی نا بهنگام را هر چند ابتدایی و ساده بهمون بفهمونه.

دیشب برای اولین بار طول اتاق را بدون کمک و مکث با قدم های کوچک و ارام پیمود و نوید بزرگ شدن و اغاز استقلال را بهمون داد.از شدت ذوق خودش نمیتونست بشینه و هر بار بیشتر از قبل سعی میکرد توانایی جدیدش را امتحان کنه. دیگه بعد از دوقدم راه رفتن ما را صدا نمیکرد که دستش را بگیریم .ولی هنوز جوجه کوچولو راه رفتن را درست و حسابی تمرین نکرده سعی میکنه بدو بدو بیاد طرف ما و با این شیوه ما را با حالت راه رفتنش میخندونه و از خنده ما خودش هم شروع به خنده میکنه .خنده های بی دلیلی که من عاشقانه دوستشون دارم

توی این چند روز اخیر گل دونه ما ۴تا دندون کوچولو و پر دردسر در اورد و تبدیل شد به فسقلی ۸ دندونه که با این ۸ تا دندون تمام دست و صورت من و بابایی را سیاه و کبود کرده.

پ.ن:امروز 14 جولاي سالگرد اشنایی من و بابایی هست. میدونم که خودش میدونه چقدر برای ما عزیزه و دوستش داریم ولی باز اینجا براش مینویسم که خیلی دوستش دارم و میدونم که پسرکمون هم از داشتن بابایی مثل بابایی شاده و لذت میبره. دوستت داریم