Archives

All posts for the month August, 2009

اولين كوتاهي مو

Published August 29, 2009 by fruitoflove

 

موهاي سامي خيلي نا مرتب شده بود و هر بار سعي ميكردم خودم مرتبش كنم اينقدر جيغ و داد ميكرد و تكون ميخورد كه  اصلا توبه كار ميشدم كه بخوام دست به موهاش بزنم. هر بار هم به بابايي ميگفتم ببريمش سلموني ميگفت اخه اين كچل خان چي داره كه ببريمش سلموني . تااينكه ديشب كه رفته بوديم قدم بزنيم وقتي از روبروي مغازه سلموني سر كوچمون رد شديم و ديدم كسي نيست و خلوته به شوشو گفتم بيا موهاشو كوتاه كنيم . نميدونم چي شده بود كه نه نيورد و اقاي ارايشگر را كه معروفه به عمو عبدو صدا كرد و پرسيد اين شازده ما را سرش رو صفا ميدي يا دير وقته؟ عمو عبدو هم قبول كرد و به لطف عمو و با يه عالمه جيغ و داد و گريه سامي ما از يه پسر بچه ژولي پولي تبديل شد به يه اقا پسر ناز و مو قشنگ .

متاسفانه دوربين همراهم نبود ازش عكس بگيرم و حتي اگر هم بود نميتونيسم چون من و بابايي چهاردستي كله سامي را گرفته بوديم بازم نميزاشت موهاشو كوتاه كنند . اولين فرصت عكس موهاي كوتاه شده و مرتب شده را ميزارم هنوزعكسي ازش نگرفتم .

494380m9qj9u2i0m

پ.ن: از ديشب سامي حالش خوب نبود و از صبح هم اسهال و استفراغ داشت و رو فرم نبود تا ازش عكس بگيرم . بعد از افطار كه حمامش كردم و خوش اخلاق شد و تا بداخلاقيش گل نكرده بود زود ازش چند تا عكي اب شونه كشيده و مرتب گرفتم تا فكر نكنين بجم كچله ههههههههههه

 Image302

 Image301

Advertisements

دومين رمضان با سامي

Published August 27, 2009 by fruitoflove

1562693hhtfxzlr9z

امسال دومين ماه رمضاني هست كه حضور سامي به لحظه لحظه اش گرمي و شور و نشاط ميبخشه ولي امسال حال و هواي خاصي داره . شيطنتهاي سامي و بازيهاي پر سروصداش موقع افطار و ايضا سحر يه شور و حال خاصي بهمون ميبخشه. صبح ها كه همسري ساعت 11ميره سر كار ما هم وقت ميكنيم و يه كم كمبود خوابمون را جبران ميكنيم . سامي هم كه تا موقع اذان صبح بيدار بوده همكاري ميكنه و تا ساعت ده صبح ميخوابه. بعد از بيدار شدن صبحانه ميخوره و مشغول بازي ميشه تا ساعت 12 كه باز نوبت ناهارش هست. بعد از ناهار باز يه خواب يك ربعه داره و باز توي دست و پاي من ورجه و ورجه ميكنه تا ساعت 4و نيم كه بابايي مياد باز غذاشا ميخوره و كنار بابايي يكم ميخوابه. موقع افطار اروم شوشو را بيدار ميكنم تا در ارامش بتونيم افطار كنيم كه قبل از بيرون امدن مااز اتاق سامي بيدار ميشه و باز روز از نو روزي از نو. موقع افطار هم اوامر اقا شروع ميشه , اب اده , بوففف اده, به به منــــــه,…خلاصه كه ما نميفهميم چي خورديم و چي اشاميديم ولي باز هم خدا را به خاطر اين نعمت شيرينش شكر ميكنيم.
دو روز قبل بعد از افطار كه  من و سامي تنها شديم بعد از اينكه سامي غذاش را خورد و خواستم ظرف غذاش را ببرم توي اشبزخونه ديدم يه لنگه دمپايي رو فرشيم نيست. هر جاي ممكن را كشتم زير تخت. زير ميز و صندليا.تو كشو اسباب بازيها. حتي توي حمام ! هيجا نبود. گيج شده بودم من كه دمپاييهام پام بود موقع نسشتن . كجا رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟خلاصه كه فكرما سخت مشغول كرده بود .تا بعد از اينكه خواستم پوستهاي ميوه را بريزم توي سطل زباله ,ديدم به به لنگه دمپاييم روي سطل زباله هست. فهميدم كه شازده يه جاي جديد براي قايم كردن وسايل پيدا كرده و طي يه اقدام ضربتي در كابينت مربوطه را با بند بستيم تا اقا موشه بقيه وسايل را توي سطل قايم نكنه
يه روز كه به سامي ماست ميدادم دستش را زد توي كاسه ماست و بعد هم دست ماستي را ماليد به تلوزيون و ميز. شوشو هم سريع پاكفوم اورد و ماستها را پاك كرد.از اون موقع هر روز سامي مياد پاكفوم را از سينك ظرفشويي ميكشه و مياره به همه جا ميماله و به خيال خودش تميزكاري ميكنه براي مامانش .جارو برقي هم كه تا ببينه بايد دستش را بگيره و همراه من همه جا بكشونه بعد هم همونجا وسط اتاق بمونه تا سامي بقيه بازيشا باهاش بكنه.
پ .ن: ورد پرس به وبلاگهاي رايگان قابلت انتخاب قالب را فقط بين قالبهاي مشخصي داده كه بين اونها اين قالب به نظر بهتر امد فقط تفاوتي كه داره اينكه قسمت نظراتش بالاي نوشته و قسمت موضوع هست . بعضي از دوستان تو قسمت نظرات پست قبلي نظر داده بودند

1562693hhtfxzlr9z

خسته ولي شاد

Published August 23, 2009 by fruitoflove

Image644بلاخره بعد از يكسال تنبلي مدارك من اماده شد .وبعد از چند روز  دوندگي الان با خيال راحت نشستم . سال قبل ،قبل از دنيا امدن سامي خبر رسيد كه اقامت من از موقت به دائم تبديل شده و بايد بريم مجوزش را هم بگيريم. از همون موقع هم ميخواستم برم و بقيه مداركم راهم بگيرم از جمله ايدي كار و پاس مصري. ولي هر بار به يه بهونه اي  موكول ميشد به هفته اينده ! بعد از دنيا امدن سامي هم قرار شد موقع شناسنامه گرفتن براي سامي بريم و براي اخذ ايدي كارت اقدام كنيم كه متوجه شديم تا شش ماهگي نوزاد كارت شناسه بهش نميدند و همون برگه شهادت ميلاد كه بيمارستان ميده حكم شناسنامه داره و اين شد كه موكول شد برنامه براي شش ماهگي سامي.و بعد از اون هم باز دست و دست كرديم و گفتيم هفته اينده يه روز ميريم و هر دوتا را يكجا ميگيريم. اين هفته اينده تا هفته بيش ادامه داشت تا اينكه به همت  شوشو جان شاخ غول شكسته شد و هم سامي كارت شناسه گرفت و هم من تقريبا مداركم تكميل شد فقط مونده پاسپورت  كه بايد صبر كنم اول ايديم به دستم برسه بعد برم دنبالش!1

Image637

روز پنجشنبه صبح همسري مرخصي گرفت و با سامي راهي شديم به اين اميد تا ساعت يك نهايتا كارمون تمام شده و زود ميايم خونه!از اونجايي هم كه اداره دولتي اينجا تا ساعت يازده صبح رسميت نداره وكارمندها تا ساعت يازده صبح Image640يا چايي و صبحانه ميخورند يا روزنامه ميخونند .اول رفتيم شركت شوشو تا پاسپورتهايي كه همراه شوشو  بود را بده به همكارش . به محض ورود همكارهاي بابايي دست از كار و كامپيوتر كشيدند و امدند سروقت سامي ولي پسرك با جذبه افتخار  يه سلام كردن خشك و خالي را هم بهشون نداد و در جواب محبت اونها اخم كرده بود و محكم به بابايي چسبيده بود.بعد كه رفتيم دنبال كارهامون سامي خوابش برد و و تقريبا تمام مسير خواب بود .بماند كه چقدر اذيت كردند و براي يه امضا ناقابل مجبور شديم تو گرماي ساعت يك ظهر نزديك دو ساعت بياده روي كنيم تو كوچه ها و فرعيها ي تو در تو .بعد هم بي دليل و از سر ازار تا ساعت چهار ما را معطل يه امضا كردند ولي با راهنمايي و كمك همكار شوشو ساعت چهار ختم به خير شد و با گرفتن يه عكس سياه و سفيد كه شبيه خلافكارها و جانيها شد مدارك من تمام شد و پروندمون رفت توي نوبت .بعد باز برگشتيم شركت  كه همون نزديكي بود و جناب سامي خان كه اونروز براي بار سوم ميرفت اونجا و تقريبا قوم و خويش شده بود با همه همكارهاي بابايي شروع كرد اتيش سوزوندن

Image645

با همه خستگيها و عصبانيتي كه برامون ايجاد كردند روز خوبي بود و سامي حسابي كيف كرد و ساعت هشت كه امديم خونه شام خورد و برعكس هميشه كه به زور بايد ميخوابونديمش خودش در حال كارتون ديدن خوابش برد

پ.ن: اين پست از روز جمعه ناقص نوشته شده و به دليل مشغول بودن و رسيدن به يه پسرك بيحال كه فكر كنم موقع دندون در اوردنشه و يكم نا ارومي ميكنه و حالش زياد  رو براه نيست نشد زودتر تكميلش كنم و تا حال طول كشيدا

بعد از مدتها

Published August 17, 2009 by fruitoflove

این مدت همه چیز دست به دست هم داد تا من نتونم بیام و اینجا را اپ کنم یا به وبلاگ بقیه سر بزنم.اول اینکه مشغول تعویض و تجدید مدارکم هستم و دوندگیهای مربوطه .بعد از اون هم مهمترین عامل که نمیزاره یکم وقت ازاد داشته باشم جناب سامی خان هستند! شیطنتهاش وحشتناک خطرناک شده و هر لحظه باید منتظر یه خرابکاری یا دسته گل به اب داده شده باشم. با کامبپوتر هم حسابی رقابت داره و هربار ببینه دارم با کامپوتر کار میکنم بهانه جوییها و نق زدنها شروع میشه و تمامی نداره تا از نوشتن و کار با کامبپوتر منصرف بشم.

از صحبت کردن با مبایل خوشش میاد و از صبح تا شب مبایل من باید دستش باشه و اگر هم کسی تلفن کنه سریع خط را باز میکنه و شروع میکنه با زبون خودش حرف زدن. چند روز پیش صدای زنگ مبایل را شنیدم که یه تک زنگ خورد و تمام شد کفتم یا کسی اشتباهی تلفن کرده یا همسری بوده  و باز تلفن میکنه همزمان هم صدای سامی می امد که داره با خودش حرف میزنه و تو حرفهاش بابا را خیلی تکرار میکنه . وقتی امدم سر وقتش دیدم بله شوشو تلفن کرده و شازده سریع جواب داده و سرخوش از شنیدن صدای بابایی داره نطق میکنه

مدل اسپیکر ما جوری هست که یه سوراخ روشه که مثلا جنبه تزیینی داره.ولی شازده خونه ما این سوراخ را برای قایم کردن وسایلش انتخاب کرده . و ما از این موضوع بیخبر بودیم تا دیروز! صبح که از خواب بیدار شد بهونه صحبت کردن با “آيه”(خاله را آیه تلفظ میکنه) را داشت .من هم تایمر مبایل را فعال کردم که هر ۵ دقیقه زنگ بزنه تا سامی مشغول بشه.بعد از مدتی متوجه صدای خفه مبایل شدم ولی هر جا گشتم نبود. زیز تخت .زیر میز.بین اسباب بازیا .و …ولی نبود که نبود فقط گاهی صدای ضعیف و دوری ازش شنیده میشد. وقتی هم سوال میکردم سامی مبایل کو؟ یا سامی مبایلا بده فقط میگفت : “نیس”. میدونستم که اگر میدونست کجاست حتما میرفت و میاوردش.خلاصه تجسس ما به اسپیکر ختم شد و فهمیدم بله دسته گل جدید اقا سامی کشف شده! و مبایلم را انداخته داخی باکس اسپیکر.چطور در اوردنش بماند که کلی وقت گرفت و حرص خوردم ولی بعد جالب بود چون علاوه بر مبایل خیلی چیزها پیدا شد… یک تکه پازل . در شیشه شیر سامی که بیشتر از یکماه گم شده بود و پیدا نمیکردیم. عروسک تخم مرغ شانسی !   …

Image634

دست سامی که سوخته بود خوب شد ولی هنوز یکم جای تاولش زخمه ولی هر وقت که بخواد خودش را لوس کنه ولی بهانه ای نداشته باشه کف دستش را نشون میده و با یه لحن دلسوزانه میگه اوف!!!!!!این اوف گفتن هم شیوه خاص خودش را داره دستش را میزاره روی صورتش و گردنش را کچ میکنه و با ناز و ادا میگه اوفففففففف. موقعی هم که شیطونی میکنه و متوجه نگاههای ما میشه دستشا میزاره جلوی دهنش و ریز ریز میخنده (دقیقا این مدلی )و دل ما را میبره

Image632

اولين پست

Published August 9, 2009 by fruitoflove

اولين پست در وبلاگ جدید!

موقعی که باردار بودم با بابای سامی اولین بار برای ساختن وبلاگ از سایت وردپرس استفاده کردیم ولی چون من با فضای اون سایت اشنا نبودم یه جورایی ازش خوشم نمیومد و بعد از یک پست و با اشنا شدن با وبلاگ بقیه نی نی ها و مامانهاشون یه وبلاگ هم با سرویس بلاگفا ساختم و همونجا موندگار شدم. همیشه بابایی بهونه میگرفت که چرا محیط کار بلاگفا فارسیه من نمیتونم پست بزارم و همیچوقت هم نشد که پست بزاره اونجا. این اواخر هم با پیش امد مشکلات سیستم بلاگفا و قطع شدنها و فیل.تر شدن وبلاگها از علاقه من هم نسبت به اون سرویس کم شد تا این هفته اخیر که هر بار با باز کردن وبلاگم صفحه خانگی خودبخود تغییر میکرد و بعد هم کامپیوتر هنگ میکرد . فکر کنم مشکل از قالبها باشه .!به هر حال که باز بعد از یکسال و چند ماه حرف از عوض کردن وبلاگ پیش امد که باز با توجه به انگلیسی بودن میزکار وردپرس و راحتی بابایی نقل مکان کردیم اینجا !

توی این هفته کلی اتفاق افتاده . نمدونم از کجا بنویسم .! از گرفتگی عضلات شونه و گردنم بنالم یا از ناراحتی سوختن دست سامی. ولی خوب اتفاقات خوب و شادی بخش هم کم نبوده برامون که یادشون ناراحتی سختیهامون را کمرنگ میکنه.

نازنین پسرمون هر روز از روز قبل شیطونتر و شیطونتر میشه.کنترلش هم سخت و سختر. کنجکاو شده و هر چیز را باید خودش امتحان کنه ،لمس کنه،تست کنه! و در جواب مخالفت ما جیغ زدن و گریه کردن را یاد گرفته. هر روش هم امتحان میکنیم فایده نداره.دکترش هم معتقده تو این سن کنجکاوی عادی هست و بچه میخواد همه چیز را کشف کنه و برای ابراز وجود و نشون دادن خودش از جیغ و داد استفاده میکنه.

Image615