Archives

All posts for the month September, 2009

هري پاتر من

Published September 28, 2009 by fruitoflove

خيلي دلم ميخواست بعد از مدتي كه اينجا ننوشتم بيام و از احساسات قشنگ بنويسم ولي حيف كه اصلا حال و حوصله ندارم .پنجشنبه تا حالا سامي سخت بيماره وهر 12 ساعت يه امپول داشت و تا امروز صبح ادامه پيدا كرد.طفلكم از شدت دردي كه داره نميتونه پاهاش را حركت بده و راه بره.و نتيجه اين شده كه مدام بغل من باشه و يه لحظه هم از من جدا نشه. امروز صبح هم كه لباسش را عوض كردم كه بريم  دكتر تاامپولش را بزنه.فهميد و شروع كرد به ناارومي كردن و جيغ زدن و دست و با زدن كه اخرش اين شد كه با ناخنش كشيد تو صورتش و يه زخم بالاي ابروش ايجاد  كرد.الان شده شكل هري پاتر.

2066279lblvyoap2i

مدتي كه نبودم هم كامپيوترم ويروسي شده بود و مكافاتي داشتم براي اينترنت بازي.حكايت كوزه گر و كوزه شكسته هست.مثلا همسرجان دوره تعمير سخت افزار و نرم افزار را طي كرده و هر كامپيوتر درب و داغوني كه دستش بياد ميشه مثل روز اولش ولي من بيجاره كامپيوترم در حال  دود كردنه !!!!!!! بعد هم براي عيد فطر رفتيم مسافرت كه خيلي خوب بود مخصوصا ديدن دوستان جديد و قديم كه توضيح و توصيفش باشه براي پست سفرنامه .يكم كه سامي بهتر شد و بهم وقت داد تا راحت بشينم و بنويسم .ميام و در مورد سفر و قرار و ديد و بازديدها مينويسم

Advertisements

نيمه ماه رمضان

Published September 3, 2009 by fruitoflove

327993sd2zze204u

هفته دوم ماه رمضان هم به پايان رسيد و از هفته بعدهمسر جان ديگه بعد از افطار نميره شركت.و ما را از انواع و اقسام مراسم شيون كنون و جيغ زنون و مو كنون و چنگ اندازون و اشك ريزون نجات ميده . چون سامي عادت نداشت  كه بابايي شب ها بره شركت براش خيلي سخت بود كه ببينه بعد افطار بابايي ميره بيرون و ما همراهش نميريم. و از موقع لباس عوض كردن بابايي مراسم ويزه شون زنون و اشك ريزون شروع ميشد تا موقعي كه با گريه خوابش ببره. ولي همچنان موفع سحر بيدار ميشه و تا صبح نه خودش ميخوابه نه اجازه خواب به ما ميده .

486990go9e9q1bs0

ديشب موقع سحر ليوان شيري كه بهش دام ريخت روي سراميكها .خيلي جدي بهش گفتم what is this?و انتظار داشتم كه در جواب مثل هميشه با لبخند و حركات دست بخواد منا بخندونه ولي خيلي جدي و با جذبه بهم نگاه كرد و گفت :واتي سي؟ مونده بودم چيكار كنم بغلش كنم و بمالونمش بهم با اين انگليسي حرف زدنش يا به جديت ادامه بدم كه ديدم خير خود سامي هنوز جبهه گرفته مقابلم و مثل اينكه من كار بدي كرده باشم با اخم و تحكم بازم تكرار كرد واتي سي؟ خلاصه كه طبق معمول كم اورديم و تسليم شديم . ولي از سحر تا حالا به همه چيز و همه جا سرك ميكشه و ميگه واتي سي؟

1467748bwobebaivb

هر كي در بزنه و بگيم كيه سامي سريع جواب ميده منه! چند روز بيش تو يكي از سريالهاي عربي كه بعد از افطار بخش ميشه يكي در زد و خانم هنرپيشه وقتي جواب داد مين؟ (به معني كيه؟) سامي سريع و در همون حالي كه با لگوهاش داشت بازي ميكرد جواب داد منه.

486990go9e9q1bs0

عاشق همبرگر شده .هيچوقت فست فود بهش نميدادم تا اينكه پريروز كه ماكاراني درست كردم چند تا همبرگر توي فريزر داشتم كه از ترس خراب شدن سرخشون كردم و براي اولين بار يه نصفه كوچولو به سامي دادم . يكم مزه مزه كرد و خورد و موقع افطار هم يه دونه همبرگر از بابايي گرفت و خورد . بعد از رفتن بابايي و شيون كنون خوابش برد و بعد كه بيدار شد يكم دور و برش را نگاه كرد و يكم بازي كرد و يه دفعه مثل كسي كه چيزي يادش بياد امد كنارم گفت ببه اده . فكر كردم ميوه ميخواد ولي ظرف ميوه را كنار زد.براش ماكاراني اوردم نخورد . هر چي بهش دادم گفت ببه … تا اينكه چشمش به ماهيتابه افتاد كه بين ظرفهاي شسته شده بود با انگشت نشونش داد و گفت ببه . فهميم همبرگر ميخواد . و بهش دادم . از اونروز هر روز صبح با نشون دادن ماهيتابه ازم ببه ميخواد .

327993sd2zze204u