Archives

All posts for the month December, 2009

اخرين روز سال ميلادي

Published December 31, 2009 by fruitoflove

 

امروز 31ماه دسامبر و اخرين روز سال ميلادي 2009هست .بعد از مدتها باز شروع به نوشتن كردم تا به نوعي به استقبال سال نو برم و با سالي كه مملو از خاطره بوده برام خداحافظي كنم. سال 2009 هم مثل همه سالهاي عمرم بستر خاطرات و يادهاي شيرين و گاهي هم تلخ بود. با به اتمام رسيدنش تقويم شلوغ  روي ميز كه هر روزش با نوشته هاي من معني و برنامه اي گرفته بود جاي خود را به تقويمي نو و خالي از هر برنامه داده كه برگه هاي سفيدش نويد شروع  تازه اي ست. خبر از روزهايي ميدهند كه در انتطار من هستن تا انها را انگونه كه ميخواهم شكل دهم.

در اين يكسال پسرك خونه ما  هم تغيير كرده .بزرگتر شده اولين قدمهاي كودكانه را برداشته . اولين دندانهاي زندگيش را در اورده. اولين كلمات را به زبان اورده. و با هر رخداد شور و حال خاصي در وجودمان شكفته. اميدوارم سال جديد هم سال بر بركت و شادي باشه براي همه. و همه مردم در صلح و صفا به ارامش برسند

و اما دليل غيبت طولاني ما هيچ نيست جز دردسر ها و مشكلات مادرانه. تو اين مدت به قدري سامي نق نقو و حساس و بهانه جو شده كه براي هر چيزي بساط گريه و نق به راهه . و ما هم مجبور به تحمل اوضاع و احوال هستيم تا لثه هاي متورم  ميزبان دندونهاي اسيابي باشند.

هفدهم دسامبر هم اخرين واكسن را زد و به دنبالشس بدترين روزها را برايمان رقم زد. توي بيمارستان موقعي كه از انگشت سامي خون گرفتن .خانم پرستار كه خيلي سريع و بي گفتگو جواب ازمايشها را ثبت ميكرد خيلي متعجب و نگران به من گفت هموگلوبين خون 11و نيم هست .واييييي چه كم . دكتر نبرديش؟ حتما ببرش دكتر سريع.من هم سريع بعد از تزريق واكسن امدم خونه و به همسري خبر دادم تا زود بياد خونه تا ببريم سامي را دكتر. جون پنجشنبه شب بود و دكتر خود سامي مطب نبود رفتيم جايي ديگه

كه اقاي دكتر بدون معاينه و با توضيحات ما فرمودن هموگلوبين خون براي افراد بالغ 14تا 16 هست و براي بچه ها بيشتر از اين حرفها! حتما ازمايش خون بايد بده تا معلوم بشه كم خوني از چه نوعي هست . با اين حرف  تمام دنياي ما خراب شد . يعني پسرك ما مشكل خوني داشت و ما خبر نداشتيم. روز جمعه هم ازمايشگاه ها تعطيل بودن و خلاصه شنبه و يكشنبه همسري مرخصي گرفت تا سريع بررسي كنيم بيماري سامي را.

روز شنبه كه رفتيم بيش دكتر خود سامي و براش توضيح داديم چي شده .كلي اروممون كرد و گفت كه اصلا اين حرف صحيح نيست و رنج هموگلوبين براي بچه هاي زير 2 سال بين 10 تا 12 هست و 11و نيم طبيعي و سالم هست و جاي هيچ نگراني نيست . و هيچ مشكل خوني هم نداره وبراي اطمينان ما ازمايش كامل خون داد. براي عصبي بودن و جيغ زدنها ي بيگاه هم احتمال كرم روده داد و يه چكاپ و ازمايش كامل داد. روز بعد هم ما رفتيم ازمايشگاه و با كلي گريه و شيون از بازوي كوچولوي پسركم خون گرفتن و به اصرار ما تا شب جوابش را اعلام كردن . تمام ناراحتيمون تمام شد چون جواب ازمايش عالي بود و فقط مشكل كرم روده بود كه الان هم براش دارو مصرف ميكنه . ولي همون حرف و تشخيص نا درست  باعث شد چند روزي يه چشم ما اشك باشه يكيش خون و از ناراحتي يه اب خوش از گلومون پايين نره.

بعد از اون هم ما مونديم و نا اروميهاي بعد از واكسن كه با وجود نا اروميهاي دندون در اوردن هنوز هم ادامه داره .

اين هم عكس سامي توي مدت كوتاهي كه منتظر مونده بود تا باباش كفشش را باش كنه و من اماده بشم بريم بيرون خوابش برده

Advertisements

اولين تجربه واكس زدن سامي(1سال و5ماه و 3هفته)

Published December 9, 2009 by fruitoflove

مهم نيست چقدر در روز بدو بدو ميكني دنبال وروجك نو پا.مهم نيست روزي چند بار عصبانيتت را در نطفه خفه ميكني .مهم نيست روزي چند بار تمام وسايل كابينت را از گوشه كنار خونه جمع كني . مهم نيست براي راه رفتن تو اتاق لي لي كنان از روي اسباب بازيهاي پسرك رد بشي . مهم اينه كوچولوي خونه شاده و صداي خنده هاش خونه را گرمي ميبخشه.كوچولويي كه به تازگي اعلام وجود كردن را خوب فهميده . موقع صحبت كردن خودش را توي جمع نشون ميده و با حركات و خنده هاش سعي ميكنه اظهار وجود كنه . كوچولويي كه علاوه بر لجاجت خاص سنش در تمام كارها ميخواد سهيم بشه و كمك كنه . و با دستهاي كوچك و نحيف وسايل سنگين بلند كنه.

دو شب پيش همسري مشغول واكس زدن كفشها بود و من هم سرگرم كارها كه متوجه سكوت عجيب سامي شدم . رفتم ببينم كه باز دست گل به اب نداده باشه .كه ديدم صاف نشسته و بدون پلك زدن بابا را در حال واكس زدن تماشا ميكنه. ..تا اينكه ديروز موقع اشپزي متوجه غياب سامي شدم اروم رفتم ببينم كجاست . ديدم دمپايي رو فرشيهاي باباش را داره واكس ميزنه . البته كف دمپاييها را و با ديدن من دمپايي را بالا اورد و نشون داد و راضي و شاد از موفقيتش  ميخنديد.

جمعه رفتيم مركز خريد .قبل از ورود سامي را برديم تا در محوطه بازي يكم بازي كنه كه دريغ از حتي يك نيم نگاه به وسايل بازي . البته حق داشت چون بيشتر بچه هاي بزرگتر بازي ميكردن و سامي از سروصداشون يكم ترسيد. در مسير برگشت به ورودي يه خانواده كه يه دختر همسن و سال سامي داشتند بر خلاف جهت ما در حال عبور بودن كه سامي يه دفعه مسيرش را تغيير داد و دنبال اونها راه افتاد رفت و در جواب صدا زدنهاي ما فقط باي باي ميكرد.

توي فروشگاه هم اولين قسمت قسمت اسباب بازيها بود و همون اول ورود شازده يه بسته عروسك موزيكال كه شامل 5تا حيوان پلاستيكي هست برداشت و كو گوش شنوا كه گوش كنه اينا مال ني ني كوچولوهاست كه حمام برند بجاش اينا را بردار !خير مرغ معروف يه پا داشت. داخل فروشگاه هم بر خلاف هميشه كه اروم توي چرخ خريد مينشست ميخواست بياد بيرون و راه بره بين قفسه ها. و كلي اذيت كرد.

اينروزها كلا با همه جيز مخالفه. موقع غذا خوردن حتما بايد خودش غذا بخوره و اجازه نميده كسي قاشق تو دهنش بزاره .از لباس پوشيدن بيزاره مخصوصا از نوع زمستوني و هر بار بعد از حمام بعد از پوشوندن زيرپوش و بلوز ماجراها داريم تا بتونم بقيه لباسهاش را بهش بپوشونم .

موقعي هم كه بهش ميگيم بدو اماده شو بريم بيرون . بدو بدو ميره يه بامبرز و كفشهاشا مياره و دم در ميايسته.