اولين سفر سامي به ايران

Published April 18, 2010 by fruitoflove

اول ميخوام ماجراهاي اولين سفر سامي به ايران را بنويسم از قبل از سفر تا روز برگشت و بعد باز از كارها و روزهاي سامي..ماجراهاي زيادي رخ داد ولي خيل سريع همه چيز مرتب و رديف ميشد تا اينكه قصه رسيد به گرفتن ويزا براي سامي و ددي,و قصه  اين بود كه جواب امد اول كه ويزا نميدن به همسري ,و بعد از كلي تلفن و صحبت و گفتمان متقاعد شدن به همسري و سامي ويزا بدن ولي باز به اين شرط كه سه روز قبل از پرواز ويزا داده ميشه.واي همه چيز مثل كابوس بود چون براي گرفتن مهر خروج و گواهي پايان خدمت شوشو حداقل يك هفته وقت لازم داشتيم .باز تلفنها و حرص خوردنها شروع شد تا كنسول محترم! موافقت كردن همون روز يعني بيستم اسفند ماه بهمون ويزا دادن و تا شب به دستمون رسيد و قرار شد از روز شنبه براي گواهي پايان خدمت سربازي و مهر خروج اقدام كنيم تا همه چيز سريع اماده بشه ولي اي دل غافل كه هنوز چند خان ديگه منتظرمون بود تا حسابي اخرين روزهاي سال را به كاممون زهر كنه. اواسط اخرين هفته سال بود كه خبردار شديم براي مسايل امنيتي به شوشو اجازه خروج مستقيم به ايران داده نشده.تنها راه مسافرت به كشور ديگه بود و از اونجا به ايران.همون روز براي ويزاي دبي اقدام كرديم ولي تا روز چهارشنبه بيست و شش اسفند هيج خبري از اماده شدن ويزاها نبود وبا وجود تماسهاي مكرر و سفارش همكاران همسري باز هم ويزا اماده نشدو ما مونديم و بليطهايي كه قرار بود كنسل بشند و جمدانهاي كه وسط اتاق اماده سفر بودن و از همه بدتر ناراحتي خودمون و خانواده ام كه براي تحويل شدن سال در كنار هم كلي ذوق كرده بوديم .روز چهارشنبه سوري اصلا حال و حوصله شادي و اتيش بازي را نداشتم و بر خلاف قولم به سامي كه ميبرمش روي پشت و بام و اتش بازي ميكنيم اونروز هيچ كاري نكردم . و از خدا خواستم عيدي امسال من اين باشه كه بتونم كنار خانوادم سال را تحويل كنم .روز بعدش يعني پنجشنبه در حالي كه هيچ اميدي نداشتيم كه ويزا اماده بشه ساعت دوازده و نيم ظهر همسري تلفن كرد كه همين الان پاسبورتها رسيد و اماده باشم صبح زود سفرمون را شروع كنيم

به اين ترتيب بود كه ما هفت خان رستم را طي كرديم و موفق شديم همون روزي كه ميخواستيم بريم سفر .سفري طولاني و همراه با استرس چون اولين بار بود سامي مسافت طولاني قرار بود مسافرت كنه وبدتر از همه ترانزيتهاي طولاني .ساعت شش صبح روز جمعه بيست و هشت اسفند ما خونه را ترك كرديم به مقصد فرودگاه برج عرب كه خودش دوساعت و نيم راه بود .يه فرودگاه كوچك در نزديكي شهر الكسندريا.بر خلاف انتظارمون خيلي سريع و راحت وسايل را تحويل داديم و رسما سفرمون را به مقصد دبي اغاز كرديم.ساعت پنج عصر وارد فرودگاه دبي شديم كه خودش مثل يه شهر كوچك هست. سامي هم برخلاف تصور اصلا احساس خستگي نميكرد و از زرق و برق فروشگاهها و محيط اونجا به وجد امده بود و مثل خرگوش گريز پا از اينطرف به اونطرف در حال دويدن بود و اين ما بوديم كه به دنبالش از نفس افتاده بوديم. ساعت يازده و نيم هم به مقصد بحرين پرواز كرديم و طي يكساعت و نيم وارد بحرين شديم. ولي اينبار با يه پسرك بدخواب طرف بوديم كه بر خلاف ميل ما ميخواست باز با قدمهاي كودكانه جلوتر از ما بدو بدو كنه و از طرفي هم براي رسيدن به سكوي پرواز تهران بايد عجله ميكرديم .خلاصه كه يه چشمه بد اخلاقي نشونمون داد سامي.ساعت 3صبح بود كه وارد خاك ايران شديم تمام قلبم سرشار از حس ارامش و اسايش شد مثل كودكي كه به اغوش مادر برميگرده.تمام وجودم غرق شادي و شعف بود.

هواي تهران به شدت سرد بود و ما كه تو هواي سي و دو درجه اي دبي اوركتهامون را داخل ساك گزاشته بوديم سرما و وزش بادهاي وحشتناك تهران را به چون خريديم و يه سرما حسابي خورديم.بعد از اون هم ملاقات ما و مامان و بابا و خواهرم و اولين ديدار سامي با والديم من بود .فكر ميكرديم سامي غريبي كنه ولي خيلي عادي برخورد كرد و از همون لحظه اول با خواهرم همبازي شد.ساعت يك ظهر هم رسيديم اصفهان و بعد از سي ساعت مسافرت تونستيم يكم استراحت كنيم. موقع تحويل سال هم بر خلاف هر سال كه از قبل از تحويل اماده دور هفت سين نشسته بوديم امسال تا اخرين لحظه ها مشغول بوديم .همسري مشغول كادو كردن هدايا بود بابا طبقه پايين لباس عوض ميكردن.من موهام را خشك ميكدم .خواهرم و سامي دنبال هم ميدويدن و مامان بود كه شمع به دست سعي ميكرد ما را دور هم جمع كنه. اخرين لحظه بود كه دور هفت سين جمع شديم و سال نوي پر خاطره اي را با هم اغاز كرديم.ولي برخلاف هر سال كه هفت سين مامان تا روز سيزدهم پابرجا بود امسال دقيقا بعد از سال تحويل همه چيز از هم باشيد . بله اين سامي بود كه سنجد ها را يكي يكي برميداشت و تو سركه ميانداخت.سكه ها را مشت ميكرد و بعد يكي يكي به همه ما ميداد و اخر سر تنگ ماهي بود كه سعي ميكرد ماهي را از اب در بياره يا اب تنگ را بنوشه. اين بود كه بعد از فيلم گرفتن مامان از شيرين كاريهاي پسرك و هفت سين . براي اولين بار هفت سين خونه مامان بعد تحويل سال جمع شد.

(…فعلا)…..

Advertisements

9 comments on “اولين سفر سامي به ايران

  • چه دلبری کرده این گل پسر واسه فامیل
    چطور تونستین دوباره جداش کنین از مامان بزرگ و بقیه؟………….
    خوشحالم که عید شادی داشتین
    روی ماه سامی رو از طرف من ببوس

  • خدا را شکر با هر دردسری بود تونستین سال جدید در کنار خانواده باشی
    وقتی اون لحظات را که پات به خاک ایران رسید و گریه میکردی را می خوندم اشک توی چشمام جمع شد ایشاله همیشه شاااد باشید
    این گل پسر شیرین را از طرفم ببوس

  • سلام عزيزم خوشحالم از اينكه موفق شدين به ايران بيايين و دوستان و آشنايان رو از نزديك ببينين اميدوارم كه به همتون خوش گذشته باشه و همه چيز به خوبي پيش رفته باشه دوستتون دارم مي بوسمتون

  • سیلام بر مارسیم گل ……
    عزیزم خیلی دوست دذاشتم از نزدیک می دیدمتون …..

    بوس واسه سامی ناناز

  • Leave a Reply

    Fill in your details below or click an icon to log in:

    WordPress.com Logo

    You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

    Google+ photo

    You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

    Twitter picture

    You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

    Facebook photo

    You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

    Connecting to %s

    %d bloggers like this: