Archives

All posts for the month August, 2010

قصه!!!

Published August 21, 2010 by fruitoflove

ميخوام قبل از خواب براي پسرك  2 ساله قصه بگم تا با ارامش و با خيال راحت به دور از رنگ و ننگ اين دنيا وارد دنياي رنگارنگ رويا بشه,ولي نميدونم چطور شروع كنم. از كجا بگم ,چطور تمامش كنم.چطور با نبودن كسي زير گنبد كبود , يا با كلاغي كه هيچ وقت به خونش نرسيده و جوجه كلاغها منتظرشن بهش ارامش بدم. چطور غم اقا موشه را در نبود خاله سوسكه براش توجيه كنم چطور غم سيندرلا به خاطر نداشتن مادر و خصم زن بابا براش تشريح كنم. چطور تنهايي سفيد برفي را با 7  كوتوله تو جنگل براش پر كنم؟ يا ترس بچه موش از خورده شدن با برده شدن توسط اقا خرگوشه را چطور نعريف كنم تا ارامش قبل خوابش به هم نخوره؟ بيچاره حبه انگور را نگو كه جلوي چشمم برادرهاش را گرگه خورد  . يا ديوها و غولهايي كه تو كوه و جنگلهاي قصه ها مخفي شدن تا ماه پيشونيها را به ته چاه ظلمت ببرن !!!!!!هر  چي فكر ميكنم ميبينم هر قصه و داستاني يه جور غم وغصه توش نهفته هست. شايد بهتر باشه  اصلا قصه تعريف نكنم!!!!! ولي با چشمان براق و نافذ پسرك روبرو ميشم كه ميگه ابل ابل (اول اول) قيصه(قصه)بعدم ممي( بعد لالا). شروع ميكنم از خودم داستان ساختن قصه موشه كه ارزو داره خرگوش باشه و كلاغ نوك قرمز كه بهش كمك ميكنه . قصه اي كه شخصيتهاش دوتا از عروسكهاي دستكشي  مخصوص نمايش عروسكي سامي هست . عروسكهايي كه از روزي قصه زندگيشون توسط من ساخته شده توي دنياي سامي پر رنگتر شدن و هر روز و هر ساعت دستشه و تو دستش ميكنه و باهاشون حرف ميزنه شايدم داره قصه شب قبل را مرور ميكنه.

بدو بدو ميره ظرف زولبيا باميه را از يخچال مياره و ميده دستم تا بهش باميه بدم. حتما هم بايد خودش انتخاب كنه كدوم يكيش را.برميدارم و بهش ميدم .ميگه  نه نه مامانه ديسه (خيسه). بهش ميگم اين شهده ,عسله ببين شيرينه خيس نيست. ميگه نه نه و بدو بدو ميره يه دستمال مياره و ميگه بيا ايفه (دستمال ). ميدونم زير بار نميره كه قبول كنه اينا شهد هست و اب نيست و اجازه ميدم با دستمال باميه را بر داره . وقتي خوب شهد جذب دستمال شد و دستمال به باميه چسبيد ميگه مامانه اين خبابه (خرابه) يتي ديده بده (يكي ديكه بده).

براش قيصي و كشمش گرفتم تا به جاي هله هوله بهش بدم. پريروز امده تو اشپزخونه ميگه  يتي قستي بده. هر چي فكر ميكنم معني قستي را نميفهمم. به هر چيز هم اشاره ميكنم بي فايده هست تا اخر خسته شد و رفت. بعىد از ظهر كه براش قيصي و كشمش اوردم تا قيصي ها را ديد جيغ كشيد به به قستي به به قستي. تازه فهميدم به قيصي ميگفته قستي.  كشمش را هم اسم مصريش را بلده .البته به جاي “زبيب ” ميگه بيب بيب.

عاشق واكس زدنه هر وقت باباش كفشهاش را واكس ميزد ميدويد و كفشها و كتونيهاش را مياورد تا واكس بزنه گوشش هم شنوا نبود كه عزيز دل اينها كتوني هست واكس نميخواد يا اين كفشت قهوه ايه يا اين شيري رنگه واكس نميشه بزني مامان. و هر بار بابايي اجازه ميداد سامي با اسپانچ واكس كفشهاي باباش را تميز كنه. امروز عصر كه همسري امد براي سامي يه جفت كفش جرمي مشكي مدل مردونه خريده بود تا هر وقت دلش خواست واكس بزنه كفشهاش را. از عصر تا حالا صد بار كفشهايي كه نو هست و يه بار هم بيرون نرفته باهاش را واكس زده

 

Advertisements

دو سال و دو ماه و پنج روز

Published August 17, 2010 by fruitoflove

جديدا سرگرمي جديدي پيدا كردم . خونه قبلي  جاي زيادي براي گل و گلكاري نداشتم . خونه جديد هم تا امديم و خواستيم بهش عادت كنيم از هر طرف تير اتفاقات به طرفمون نشونه رفت و هر روز يه جور مشغله فكري داشتيم. تا اينكه تصميم گرفتم به خاطر سامي هم كه شده فقط مثبت انديش باشم و از دست فكر و خيال خودم را راحت كنم  و به هر طريقي شده خودم را سرگرم كنم. يه روز به فكر گلكاري افتادم و فرداش همسري وقتي امد خونه ديدم برام سه تا گلدون خريده .نعنا و ريحان و حسني يوسف.الان اون سه تا گلدون تبديل شدن به 6تا گلدون و امروز هم دوتا گلدون بهشون اضافه شد يكيش اسمش “ميسك لي لي “هست كه من قبلا نديم تو ايران مثلش و هر چي هم سرچ كردم نتونستم بفهمم معادل فارسي يا انگليسيش چيه. يكيش هم يه مدل كاكتوسه . كاكتوسها را هم قلمه زدم و جداشون كردم الان بالكن خونمون شده گلخونه من و سامي . يه گلدون كوچولو هم حسني يوسف براي سامي قلمه زدم كه سامي مسئول ابپاشي و ابدهيش شده و هر بار ميرم به گلها اب بدم بدو بدو مياد و به گلش اب ميده و نازش ميكنه.

ماه رمضون كلي وقت اضافي دارم كه با سامي بازي كنم. همسري ساعت 11ميره شركت و من و سامي به كمك هم كارهاي خونه را تا ساعت 2تمام ميكينم و وقتي غذا يا به قول سامي “هام هام “پخته شد و ظرفها شسته شد و اتاقها جارو شد .وقت اببازي روزانه ميرسه . ميترسم سامي تنها بره اب بازي و مجبورم تو حمام دم كرده بشينم و اببازي سامي را كه از خنكي اب روي پوستش لذت ميبره را تماشا كنم .قبلا هر شب موقع اتمام شستشو مشكلي داشتم با سامي حل نشدني ! از من اصرار كه حوله تن كن از سامي اصرار كه ابپاشي كنم. طي همون قرار داد صلحانه قرار شد حمام شبانه فقط حمام و شستشو باشه و براي اببازي تو روز وان را اب كنم تا تو گرماي ظهرهاي تابستون يكساعتي بازي كنه تو اب. الان هر وقت حمامش ميكنم وقتي ميگم سامي تمام شد بيا حوله تنت كنم سريع ميگه : دش(چشم) مامانه و اب را ميبنده. چون ميدونه اصرار و گريه باعث لغو اب بازي روز بعدش ميشه.

جمعه گذشته ميخواستيم بريم خريد و بعد هم سامي را ببريم پارك. راستش دفعه اولي بود كه قرار بود يه مدت طولاني بيرون خونه باشيم بعد از اينكه سامي را از بامبرز گرفتم. قبلا هميشه سريع ميامديم خونه يا جايي كه ميرفتيم دستشويي بود. خلاصه كه همسري رفت و دوتا بامبرز خريد و اصرار اصرار كه نه بزار بامبرز بپوشه تا اذيت نشه ميخواد بازي كنه و اگر نتونستي ببريش توالت و خرابكاري كنه چي.و………..اصلا هم كوشش بدهكار نبود كه عزيز من سامي بيشتراز سه ماهه بامبرز نپوشيده اگه بپوشه اذيت ميشه شايدم باز همه زحماتمون هدر بره و گيجش كنيم. وقتي خواستم لباسش را تنش كنم تا جشمش به بامبرز افتاد گفت بازباز ( بامبرز) نه مال ني نيه . بازباز ني نيه. بهش گفتم اگه ميخواي نپوشي نپوش ولي قول بده وقتي جيش داري به مامان بگي تا زود ببرمت دستشويي چشم؟ گفت دش (چشم) مامانه قل قله ( قوله قول) .شانسمون وقتي رفتيم  مال ديديم هنوز مردم جنگي دارن خريد ميكنن و به خاطر شلوغي ترجيح داديم قيد خريد را بزنيم . رفتيم پارك و برعكس مال خلوت خلوت بود و فقط گروه نمايشي تو پارك مشغول دكور زدن بودن. ( تو ماه رمضان اينجا بعد از افطار برنامه هاي متنوعي برگزار ميشه و بهش ميگن خيمه رمضاني. بعضي جا ها توي پاركها و باغها پوش ميزنن و تا سحر مسابقه و جنگ و رقص و اوازه و بعضي جاها هم توي پارك گروه تاتر نمايش اجرا ميكنه كه تمام اين برنامه ها رايگانه .). ما هم تا تونستيم از ارامش اون محيط و نسيم خنك رود نيل بهره برديم و بعد از بازي كردن سامي امديم خونه . تا رسيديم دم در خونه سامي گفت بابا بدو بدو جيش. ماهم پله ها را دو تا يكي كرديم تا اورديمش تو خونه و بسي خوشحالي كرديم كه پسرمون مرد شده خودشا كنترل ميكنه تا برسه خونه.

امروز هم موقع اببازي كردن ظهرانه سامي خواستم يكم از جلوي موهاش را كوتاه كنم كه توي چشممش نياد . زيادي هنرم شكوفا شد و كلا موهاشو يكم كوتاه كردم و مرتب .از ظهر تا حالا يه اينه دستش گرفته راه ميره ميگه به به ناناز دودم ( شدم ) . دقت كردم تو همه كلماتي كه حرف ” ك ” دارن به جاش از ” ت ”  استفاده ميكنه . مثل   تارتون ( كارتون) . تتاب ( كتاب)  . تفش (كفش)  .  دانتي(دانكي)  .   شتت ( شركت)

دوسال و دو ماه

Published August 12, 2010 by fruitoflove

 چقدر خوبه كه ادم سوپرايز بشه .ديروز روز تولدم بود و . فكر ميكردم همسري به خاطر مشغله شغلي و فكري و با اين همه مشكلات اخيرمون اصلا يادش نباشه كه تولدمه.ولي وقتي قبل از افطار امد خونه ديدم نه تنها يادش نرفته بلكه  كادو و شيريني هم خريده  بود. پدر و پسر با هم هديه خريده  بودن.و كلي خجالتم دادن .دوستتون دارم يه عالمه .بهترين قسمتشم اين بود كه بابايي ياد سامي داده وقتي هديه را ميده بهم بگه هپي برس دي مامان! كه البته سامي اينمدلي بهم كفت : اپي بيسسسسسسسس ديييييييييي مامانه

دست مامان و باباي گلم و خواهر عزيزم هم درد نكنه كه به يادم بودن و با هديه هاي قشنگشون و مهربونيشون باعث خوشحالي ما شدن.از همه دوستاي خوبم هم كه يادشون بود تولدم و بهم تبريك گفتن ممنونم مخصوصا محبوبه جون مامان سهند.

ديروز اولين روز از ماه رمضان هم بود . و به همين خاطر نشد بريم بيرون و جشن بگيريم تولدم را. چون همسري 16 روز اول ماه رمضان بايد بعد از افطار هم بره شركت.براي همين امشب به شيريني و هديه بسنده كرديم تا بعد سر فرصت  بريم بيرون و تولد بازي كنيم .يه دليل ديگه هم اينه كه ماه رمضون براي مصري ها مثل شب عيد ما هست  و از 10 روز قبل ماه رمضان همه جا شلوغه و مردم مثل قحطي زده ها سوپر ماركتها و مغازه ها را بار ميكنن ميبرن خونه . مثل اينكه قراره  يه قحطي بزرگ بشه. ههههههههههههه . و اين ماجرا تا يك هفته اول ماه رمضون ادامه داره و بعد موقع خريدهاي عيد فطره . كه خودش داستاني داره هفتاد من.  براي همين ما تا بشه تو اين ماه از خونه بيرون نميريم چون اينقدر شلوغ و سرو صدا هست كه كلافه ميشيم  بدتر.

واما از سامي بگم كه شده  يه طوطي تمام عيار . حرف زدنش هم ماشالله ( به قول سامي موشيلا ) روز به روز پيشرفت چشمگيري داره. يه هواپيما داره كه يه گنجشك خلبانشه . ميشينه روش و براي خودش ميخونه و صد البته  كه اين ترانه  سوسن خانوم هست (ترانه مورد علاقه سامي) و وقتي بهش ميگيم سامي كجا ميري ؟ ميگه: اينان (ايران) . ميگيم با كي ميري؟ ميگه: با گونيش (گنجشك)

عاشق حيوانات هست و اسمشون را  بلده البته به روش خودش: الاخ ( كلاغ )  /  گونيش ( گنجشك )   /  لولباخه ( قورباغه )   /   موجه يا مورشه  ( مورچه )   /   موش ( موش )    /      هووس (  هورس همون اسب )   /   دانتي  (  دانكي كه بشه خر )    /   خيس ( خرس )    /   دير ( شير )    /   مووخ  ( مرغ )    /   بخباخان (عربي طوطي كه درستش بغبغان هست )    / اوطه ( عربي گربه )    /   فييييييل ( فيل )    /   ال اوش  ( خرگوش )

فعلا بقيش يادم نيست .ولي ميخوام تا بشه حرفها و لغتهاي جديدي كه ميسازه از خودش را بنويسم تا بعدا خودش هم بدونه چطوري  لغتها را تلفظ ميكرده.

 اين هم يه بوس موشي براي شما! ( هر وقت من ارايش ميكنم سامي هم ميخواد ارايش كنه .اينم يه ارايش سريع و پسرونه )

 

 

دوسال و يك ماه و سه هفته و سه روز

Published August 5, 2010 by fruitoflove

روزها و هفته ها پشت هم سپري ميشن بدون اين كه بدوني اين عمره كه با شتاب داره  روزها را  خوب و بد پشت سر ميزاره و ما را خواه يا ناخواه با خود ميكشه. روزهاي من و لحظه لحظه عمرم  داره با وجود سامي لبريز ميشه . كودكي كه به تازگي 25 ماهگي خودش را به پايان رسونده و در اوج لجبازي و شيطنت خاص سن خودش شيرين و خواستني هست. كودكي كه با تمام حرص دادنها و ترسوندنهاش با يه خنده تمام شادي دنيا را توي دل من و باباش مهمون ميكنه و بايه قطره اشكش تمام دنياي ما را به لرزه در مياره.

از قبل از به دنيا امدن سامي ترس داشتم از اينكه نكنه نتونم درست تربيتش كنم . نكنه رفتار اطرافيانش روش تاثير منفي بزاره! از همون موقع سعي كردم اطلاعاتم را با خوندن كتاب هاي موبوط به كودك و تربيتش بالا ببرم. ولي بعد از دنيا امدن و سامي و بهتر بگم بعد از شكل گرفتن شخصيت جوان و تازه رشدش فهميدم هيچ روانشناس و دكتر و كتابي نميتونه به اندازه يه مادر به شرايط روحي و رفتاري كودكش واقف باشه.

اين شد كه به جاي وادار كردن  سامي به زندگي كردن تو دنياي ادم بزرگها تصميم گرفتم خودم را تو دنياي كودكي اون سهيم كنم .اولين قدم هم تغيير تو ممنوعه ها و محدود شده ها بود. نميخواستم  براي هر كاري صدبار بكن  نكن بگم . عاشق بازي كردن با قابلمه  ها و قاشق و بشقاب بود و هرشب مجبور به يه تميزكاري و خونه تكوني اساسي بوديم از ريخت و پاش كردنهاش. از اشپزخونه و ظرف و ظروف پخش و پلا گرفته تا عروسكها و پازلها و لگو هاي زير دست وپا. اين بود كه براي بهتر زندگي كردن خودش هم بود يه سري قانون ايجاد شد . از جمله اينكه بعد از بازي بايد تمام وسايل را كمك كنه تا جمع كنيم و اگر كمك نكرد براي جمع وسايل بازي و عروسكها از بازي و داشتن اون وسيله يا اسباب بازي براي مدتي محروم ميشه. و در مقابل اگر كار مفيد و مثبتي انجام ميداد و كمك ميكرد جايزه داشت كه براي شرطي نشدن و عدم عادت به هديه قرار شد اين جايزه يه ستاره شبرنگ باشه كه  فرشته مهربون شب مياره و به شيشه اتاق ميچسبونه.

اين روش خيلي خوب جواب داد و شوق دريافت ستاره يا به قول خودش استار از كودك لجباز و زيركار در برو خونه ما يه كودك شاد ساخت كه موقع خسته شدن از بازي و اسباب بازيهاش اونها را با سرعت  توي سبد وسايلش ميزاره و بعد به دنبال يه شيطنت جديد ميره. جديدتري ورژن خرابكاري  وشيطنت هم نقاشي كشيدن روي بدن و در و ديوار هست . كه براي روبرو نشدن با ديوارهاي نقاشي شده به سبك كوبيسم ,يه بارچه سفيد كه داشتم را به ديوار زدم و قرار شد هنرنمايي و نقاشي به همون تابلو ديواري ختم بشه

براي مشكل بازي با قابلمه ها هم طبق يه قرار دوستانه و صلحانه بين مامان و پسر قرار شد كه همه ظرف و ظروف در دار پلاستيكي و وسايل بيخطر را توي يه كشو بزارم و هر وقت پسرك خواست با مامان توي اشپزخونه همكاري كنه فقط و فقط همون كشو مورد استفاده قرار بگيره. البته روزهاي اول يكي يه دونه خونه ما با تمام تلاش و با استفاده از قدرت اشك و جيغ و لرزوندن دل باباش سعي كرد از زير تمام اين قوانين در بره . ولي با توافقي كه با همسرم كرديم  كوتاه نيومديم و كم كم سامي هم با تغييرات و قوانين كنار امد. و الان ميشه گفت بهترين روزها را با هم داريم . ديگه از حرص خوردن و خسته شدن از خرابكاري و شلختگيهاي كوچولو خبري نيست  و براي سامي هم ديگه خبري از غر زدنهاي من  و مدام  گوشزد كردن و ياداوري ممنوعه ها و جمله تكراري نكن يا دست نزن  نيست.,

شايد در حال حاضر من در نظرش يه مامان سختگير و بي احساس جلوه كنم ولي به طور حتم روزي  مياد كه ميفهمه و متوجه ميشه كه تمام اين قانونها و سختگيريها بذري بوده كه براي اينده بهتر و شكل گرفتن بهتر شخصيتش ابياري ميشده روزي كه ديگه يه عضو كوچيك و حساس خانواده نيست و شده يكي از ستونهاي  تشكيل دهنده يك خانواده

بروژه  گرفتن از بامبرز هم  با موفقيت و كامل انجام شد و الان يكماهه كه اصلا بامبرز استفاده نكرده  و براي  دستشويي رفتن هم مشكلي نداريم. شايد تو پست بعدي كامل بنويسم چطور عادتش دادم تا يكماهه ترك كنه بامبرز را بدون خرابكاري البته.