Archives

All posts for the month October, 2010

روزانه هايمان

Published October 30, 2010 by fruitoflove

كودك شيطون خونه را با هزار زور و  وعده و وعيد براي بعداز ظهر خوابوندي . چقدر جو خونه ساكت شده يك دفعه .تازه ميفهمي چقدر سرو صدا ميكنه تو خونه كه ساكت شدنش ولو يك دقيقه ارامش غير قابل وصفي به خونه ميبخشه. دلت لك زده براي يه خواب كوتاه ظهرانه تو يه ظهر سرد و ابري پاييزي. كنار پسرك ميخوابي و از پنجره به حركت ابرها ي  نگاه ميكني پنبه اي و سفيد و گهگاهي تكه هاي ابر سياه . ذهنت ناخداگاه خودش را در مسير هزارراه زندگي گم ميكنه و فكر و فكر و فكر… تازه دست نوازشگر خواب پلكهاي سنگينت را نوازش ميده و اونها را اروم به بستر خواب سوق ميده . چقدر خواب نيمروز لذتبخشه .  تازه بدنت احساس راحتي كرده كه دستي كوچولو  با گرماي  محبت دور گردنت حلقه ميشه و با لحن خوابالو و چشمهاي بسته اروم توي كوشت زمزمه ميكنه :  ” مامان   آ  لاب  يو ( I love you  )”  .پسرك را در اغوش ميكشي و با نوازش موهاش ازش ميخواي يكم بيشتر بخوابه  ولي حيف كه خواب خرگوشي پسرك به پايان رسيده و فرصت تو هم براي يه روياي ظهرانه به سراب تبديل شده.

هوا سرده .براي پسرك شير گرم ميكني و براي خودت نسكافه داغ اماده ميكني و تا پسرك مشغول نوشيدن شير كاكائو عصرانه هست از فرصت استفاده ميكني تا منظره يه غروب پاييزي ديكه را هم به تماشا بنشيني. خورشيدي كه چند روزي هست پشت ابرها قايم شده از پشت تكه ابرهاي نازك خودنمايي ميكنه چقدر زيبا و رومانتيك افق قرمز رنگه ابرها هم صورتي رنگ شده اند .چقدر از اين منظره لذت ميبري. بي توجه به رقص بخار نسكافه كه با تار كردن ديدت سعي در خودنمايي دارن به افق چشم ميدوزي و ذهن و روحت را به پرواز در مياري تا بيش از بيش در اغوش زيبايي اسمان غرق شوند. در اوج ارامش و سكوتت با صداي پسرك به خودت مياي كه ليوان شير را بهت ميده و ميگه  ” ميلج ( milk) مينيش (finish)  “. و با نگاهش نسكافه ها را نشونه ميره . نسكافه هاي سرد شده را هم با او شريك ميشي . مثل همه روزهاي عمرت كه با او شريك شدي!

پسرك را براي تفريح ميبري شهربازي. از همون لحظه ورود چشمش به پيست اتومبيلها ميافته . هر وسيله بازي كه نشونش ميدي تا سوار بشه توجهش را جلب نميكنه. و يك كلام و بي وقفه ميگه ” ماشي (ماشين) ” .با مهربان پدر سوار يه ماشين طلايي ميشن ولي پسرك چشمش دنبال ماشين ابي هست و با پيج و تاب خوردن مدام تكرار ميكنه ”  نه نه ماشي بولووووووووووووو “. و اين مهربان پدر شرمنده هست كه  با لبخند حاكي از شرم و خجالت از مهربان پدري كه دختركش را در اغوش گرفته و تو يه ماشين ابي جاي گرفته درخواست ميكنه كه ماشينها را عوض كنن. و پدرو دختر در مقابل فريادهاي شادمانه سامي كه با ولع ماشين ابي را نگاه ميكنه فقط لبخند ميزنن و از جا بلند ميشوند . جالبه براي خريدن ماشين هميشه رنگ قرمز را انتخاب ميكنه به قول خودش “”  لد (red) “ولي اون شب ماشين ابي را انتخاب كرد.

دل نوشت : تا عيد قربان چيزي نمونده و طبق عادتم براي عيدها عيدي بزرگي را از خدا خواستم . هموني را كه عيد فطر ازم دريغ كرد . فرشته هاي مهربون را واسطه كردم . ازشما دوستان خوب هم ميخوام دعا كنين تا اين عيدي را بهم بده چون خيلي برام مهمه

Advertisements

احوالات ما

Published October 21, 2010 by fruitoflove

 

باز طبق معمول يه پست با تاخير.البته نه اينكه اتفاق مهم و خاصي نيافتاده باشه ها نه واقعيتش اينه كه من وقتي پيدا نميكنم تا بيام بنويسم هر بار 6 خط 6خط تايپ ميكنم ولي اخرش هم وقت نميكنم پابليش كنم.مخصوصا اين مدوت كه  نقاش هم داشتيم كه خودش با وجود عزيز سامي شده بود مشكل اساسي. ماشالله خيلي شيطون شده و طبعا مهندس بازيش هم بيشتر از قبل شده. هر لحظه بايد مراقبش باشم تا دسته گل به اب نده. اين روزها ميخواد شخصيت و استقلالش را بيشتر از بيش به ما نشون بده . موقع غذ خوردن مانع اين ميشه كه ما بهش غذا بديم و خودش در كمال دقت و نظافت غذاش را ميخوره. موقع انتخاب لباس دوست داره خودش تو انتخاب لباسهاش سهيم باشه چه براي خريد چه براي انتخاب لباس كه بعد از حمام بپوشه. بالاخره با سعي و تلاش فراوان هم موفق شد راه بلوز تن كردن را پيدا كنه و خودش بلوزش را ميپوشه و اگر دكمه داشته باشه دكمه را ببنده ولي هنوز براي پوشيدن شلوار مشكل داره يعني فكر ميكنه شلوار را هم از سرش بايد بپوشه. از اينكه كوچولو يا فسقلي صداش كنيم بيزاره و وقتي بهش بگيم كوچولو اخم هاش را تو هم ميكشه و ميگه ” جي جي لو نيست “(كوچولو نيستم ) . راه كوچه علي چب راهم تمام و كمال بلده .كافيه حرفي بزنيم يا چيزي بخواهيم ازش و مطابق ميلش نباشه انچنان خودشا ميزنه به اون راه كه  بيا و ببين. همچنان حق مالكيت براش محترم هست و براي برداشتن هر چيزي از وسايل ما اجازه يا به قول خودش ” ايجيجه ” ميگيره كه صد البته اين يه احترام خشك و خالي هست به ما ميزاره چون بعضي وقتها با وجود جواب منفي ما باز هم خودش را ميزنه به نشنيدن و برش ميداره .ولي ما حق دست زدن به وسايلش را بدون اجازه نداريم . وگرنه هر چيزي كه بر داشته باشيم را مياد با شدت از دستمون در مياره و با يه حالت جدي ميگه : ”  ادب ” (بي ادب منظورشه ) .

تو مدتي كه نقاش داشتيم قرار بود اقاي نقاش كه از اشناهاي همسري بود بعد غروب كه همسري هم خونه هست بياد و درو پنچره ها را رنگشون را عوض كنه . چون هر دو صبحها كاري داشتن و فقط شبها ميشد بياد و رنگ كنه. براي همين كاري كه تو سه روز ميشد تمام بشه بيشتر از 10 روز طول كشيد. و اين وسط سامي بود كه اتيش ميسوزوند . يه شب كه درهاي بالكني تمام شد اين اقاي نقاش سربه هوا قوطي بتونه  رنگ را ميزاره كنار در , كنار اتاق , و چون ميز روبروش بود ما متوجه نشديم كه برش داريم. روز بعد من مشغول كارهاي خونه بودم كه سامي امد هي گفت ايجيجه ؟ ايجيجه؟ فكر كردم ميخواد بره سر كشو پلاستيكها يا با قابلمه ها بازي كنه گفتم  باشه ولي جايي را كثيف نكني ها خوب؟ يه دش ( چشم ) بلند بالا تحويلم داد و رفت. وقتي امدم توي سالن ديدم خبري از ريخت و پاش و قابلمه و ظرف و ظروف نيست خوشحال و سرمست به خودم ميباليدم كه چه بچه مرتبي به بار اوردم. و گذشت و گذشت تا عصر كه رفتم لباسهاي شسته را بزارم روي بند چشمم افتاد به در بالكن كه تازه رنگ خورده بود و قشنگ شده بود…… واييييي تمام در از زمين تا ارتفاعي كه دست سامي ميرسيده  خمير بتونه ماليده شده بود. مخم سوت كشيد . هر جا را هم نگاه كردم اثري از لكه و كثيفي روي سراميكها نبود. صداش كردم ديدم داره ميخنده و در رانشونم ميده ميگه هيلپ هيلپ ( help) دستها و لباسهاشم تميز بود. بهش گفتم با چي اينجوري كردي ديدم كاردكي كه مال همين كاره را اورد بهم داد. مونده بودم جيكار كنم تنبيهش كنم براي مهندس بازي جديدش يا تشويقش كنم كه از وسايل صحيح و بدون خرابكاري استفاده كرده. خلاصه كه اونشب باز دست اقا نقاشه به همون در بند شد و دو شب كار به تاخير خورد فقط به خاطر كمك كردنهاي اقا سامي.

 

از 6ماهگي سامي كه دكتر بهم گفت توي شير يا سرلاكش عسل بريزم ما با مشكل عدم علاقه سامي روبرو شديم كافي بود مزه عسل بره تو دهنش تا قيافشا كج و كوله كنه و هر چي تو دهنشه تف كنه و اين اتفاق تا هفته پيش تكرار ميشد. حتي مربا هم نميخورد و صبحانه اقا نون و پنير يا به قول خودش ” جيز & بيلد ” بود. هفته قبل موقع صبحانه خوردن در كمال ناباوري خواست يكم از عسل تست كنه . با نوك قاشق بهش يكم دادم اول مزه مزه كرد بعد گفت بازم بده اين درخواست 5بار پشت سر هم تكرار شد تا ظرف عسل خالي شد. روز بعد موقع تماشاي كارتون رفت و شيشه مربا را اورد گفت” مولابا بيده بوخولم ” ( مربا بده بخورم) . و بدين ترتيب دل ما شاد شد كه پسرك تا حدودي از بد غذا بودنش كاسته شده. البته هنوز با كره خوردن مشكل داره و لب نميزنه .

حرف زدنش هم هر روز متفاوتر از قبل ميشه و سعي ميكنه خودش را تصحيح كنه ولي خوب هنوز خيلي از كلمات را جابجا و با غلط تلفظ ميكنه.من هم هر بار سعي ميكنم صداش را ريكورد كنم تا بعدا خودش بشنوه جه بامزه سخنراني ميكرده برامون.