احوالات ما

Published October 21, 2010 by fruitoflove

 

باز طبق معمول يه پست با تاخير.البته نه اينكه اتفاق مهم و خاصي نيافتاده باشه ها نه واقعيتش اينه كه من وقتي پيدا نميكنم تا بيام بنويسم هر بار 6 خط 6خط تايپ ميكنم ولي اخرش هم وقت نميكنم پابليش كنم.مخصوصا اين مدوت كه  نقاش هم داشتيم كه خودش با وجود عزيز سامي شده بود مشكل اساسي. ماشالله خيلي شيطون شده و طبعا مهندس بازيش هم بيشتر از قبل شده. هر لحظه بايد مراقبش باشم تا دسته گل به اب نده. اين روزها ميخواد شخصيت و استقلالش را بيشتر از بيش به ما نشون بده . موقع غذ خوردن مانع اين ميشه كه ما بهش غذا بديم و خودش در كمال دقت و نظافت غذاش را ميخوره. موقع انتخاب لباس دوست داره خودش تو انتخاب لباسهاش سهيم باشه چه براي خريد چه براي انتخاب لباس كه بعد از حمام بپوشه. بالاخره با سعي و تلاش فراوان هم موفق شد راه بلوز تن كردن را پيدا كنه و خودش بلوزش را ميپوشه و اگر دكمه داشته باشه دكمه را ببنده ولي هنوز براي پوشيدن شلوار مشكل داره يعني فكر ميكنه شلوار را هم از سرش بايد بپوشه. از اينكه كوچولو يا فسقلي صداش كنيم بيزاره و وقتي بهش بگيم كوچولو اخم هاش را تو هم ميكشه و ميگه ” جي جي لو نيست “(كوچولو نيستم ) . راه كوچه علي چب راهم تمام و كمال بلده .كافيه حرفي بزنيم يا چيزي بخواهيم ازش و مطابق ميلش نباشه انچنان خودشا ميزنه به اون راه كه  بيا و ببين. همچنان حق مالكيت براش محترم هست و براي برداشتن هر چيزي از وسايل ما اجازه يا به قول خودش ” ايجيجه ” ميگيره كه صد البته اين يه احترام خشك و خالي هست به ما ميزاره چون بعضي وقتها با وجود جواب منفي ما باز هم خودش را ميزنه به نشنيدن و برش ميداره .ولي ما حق دست زدن به وسايلش را بدون اجازه نداريم . وگرنه هر چيزي كه بر داشته باشيم را مياد با شدت از دستمون در مياره و با يه حالت جدي ميگه : ”  ادب ” (بي ادب منظورشه ) .

تو مدتي كه نقاش داشتيم قرار بود اقاي نقاش كه از اشناهاي همسري بود بعد غروب كه همسري هم خونه هست بياد و درو پنچره ها را رنگشون را عوض كنه . چون هر دو صبحها كاري داشتن و فقط شبها ميشد بياد و رنگ كنه. براي همين كاري كه تو سه روز ميشد تمام بشه بيشتر از 10 روز طول كشيد. و اين وسط سامي بود كه اتيش ميسوزوند . يه شب كه درهاي بالكني تمام شد اين اقاي نقاش سربه هوا قوطي بتونه  رنگ را ميزاره كنار در , كنار اتاق , و چون ميز روبروش بود ما متوجه نشديم كه برش داريم. روز بعد من مشغول كارهاي خونه بودم كه سامي امد هي گفت ايجيجه ؟ ايجيجه؟ فكر كردم ميخواد بره سر كشو پلاستيكها يا با قابلمه ها بازي كنه گفتم  باشه ولي جايي را كثيف نكني ها خوب؟ يه دش ( چشم ) بلند بالا تحويلم داد و رفت. وقتي امدم توي سالن ديدم خبري از ريخت و پاش و قابلمه و ظرف و ظروف نيست خوشحال و سرمست به خودم ميباليدم كه چه بچه مرتبي به بار اوردم. و گذشت و گذشت تا عصر كه رفتم لباسهاي شسته را بزارم روي بند چشمم افتاد به در بالكن كه تازه رنگ خورده بود و قشنگ شده بود…… واييييي تمام در از زمين تا ارتفاعي كه دست سامي ميرسيده  خمير بتونه ماليده شده بود. مخم سوت كشيد . هر جا را هم نگاه كردم اثري از لكه و كثيفي روي سراميكها نبود. صداش كردم ديدم داره ميخنده و در رانشونم ميده ميگه هيلپ هيلپ ( help) دستها و لباسهاشم تميز بود. بهش گفتم با چي اينجوري كردي ديدم كاردكي كه مال همين كاره را اورد بهم داد. مونده بودم جيكار كنم تنبيهش كنم براي مهندس بازي جديدش يا تشويقش كنم كه از وسايل صحيح و بدون خرابكاري استفاده كرده. خلاصه كه اونشب باز دست اقا نقاشه به همون در بند شد و دو شب كار به تاخير خورد فقط به خاطر كمك كردنهاي اقا سامي.

 

از 6ماهگي سامي كه دكتر بهم گفت توي شير يا سرلاكش عسل بريزم ما با مشكل عدم علاقه سامي روبرو شديم كافي بود مزه عسل بره تو دهنش تا قيافشا كج و كوله كنه و هر چي تو دهنشه تف كنه و اين اتفاق تا هفته پيش تكرار ميشد. حتي مربا هم نميخورد و صبحانه اقا نون و پنير يا به قول خودش ” جيز & بيلد ” بود. هفته قبل موقع صبحانه خوردن در كمال ناباوري خواست يكم از عسل تست كنه . با نوك قاشق بهش يكم دادم اول مزه مزه كرد بعد گفت بازم بده اين درخواست 5بار پشت سر هم تكرار شد تا ظرف عسل خالي شد. روز بعد موقع تماشاي كارتون رفت و شيشه مربا را اورد گفت” مولابا بيده بوخولم ” ( مربا بده بخورم) . و بدين ترتيب دل ما شاد شد كه پسرك تا حدودي از بد غذا بودنش كاسته شده. البته هنوز با كره خوردن مشكل داره و لب نميزنه .

حرف زدنش هم هر روز متفاوتر از قبل ميشه و سعي ميكنه خودش را تصحيح كنه ولي خوب هنوز خيلي از كلمات را جابجا و با غلط تلفظ ميكنه.من هم هر بار سعي ميكنم صداش را ريكورد كنم تا بعدا خودش بشنوه جه بامزه سخنراني ميكرده برامون.

 

 

Advertisements

12 comments on “احوالات ما

  • عزيز دلم …چه بزرگ شده شاهزاده مصري ما….مامان سامي خدا مي دونه الان چقدر دلتنگتونم
    با بوسه هاي فراوان براي پسرك شيرين زبون و خوش تيپ و عسلي ما و مامان نازنيني اش

  • هزار ماشااله پشتکارش عالیه… به نظر منم آقا سامی جی جی لو نیست! خیلی پسرت بامزه ست….
    کلاس اولی شدن بچه هم شوق خاص خودشو داره اما از اینکه داره بزرگ میشه و مجبورم کم کم جدی تر باهاش برخورد کنم و بیشتر سختگیری کنم ناراحتم و دلم واسه کوچولویی هاش تنگ میشه. هرچند الان هم کوچولو ست.

  • اي ماشاله اين پسر چقدر بزرگ شده و شيرين زبون

    هر چي اين وروجكا برزگتر ميشن . كار سختر مشه براي ما

    اميدوارم مثل هميشه موفق باشي

  • شکر خدا که همه فسقلیها هنرمندن!قربون شما عزیز کوچولوم برم من!که حسابی فعال هستی!ونوش جانت خاله عسل و مربا خیلی خوشمزه ان!

  • سلام خوبی خانمی . دلم براتون تنگ شده بود . من که از بتونه کردن سامی کوچولو شاخ درآوردم حیف عکسهاش باز نمیشه ببوس پسر مهندسمون رو

  • وایییییییییی چه مردی شده شاهزاده تیر ماهی ها … مارسیم جون ببوسش حسابی …. من عاشق اون خنده و نگاه شیطونش شدم …. گاش نزدیک بودی و همو از نزدیک میدیدیم …. دوستتون دارم بوووووووس

  • عزیز دلم ماشاالله مردی شده واسه خودش. مریم جان ببوسش از طرف من و مواظب این کوچولوی شیرین زبون باشن

  • Leave a Reply

    Fill in your details below or click an icon to log in:

    WordPress.com Logo

    You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

    Google+ photo

    You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

    Twitter picture

    You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

    Facebook photo

    You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

    Connecting to %s

    %d bloggers like this: