روزي كه خوش است …!

Published December 3, 2010 by fruitoflove

روي گردنم سنگيني و گرماي مطبوعي را حس ميكنم. اروم چشمهام را باز ميكنم .پاي پسرك روي گردنم افتاده. و چه دلربا سرش را روي سينه باباش گزاشته و سهم من از اين همه احساس تنها لنگه پا هست. اروم پاهاش را جفت ميكنم و درست ميخوابونمش . هنوز گيجم تازه يادم مياد كه پريشب  بيخوابي به سرم زده بود و فقط 1 ساعت دم صبح خوابيدم و همين باعث شده بود روز قبل سردرد شديدي داشته باشم و با 2 تا قرص پنادول قوي هم از شر سر درد راحت نشده بودم . و تا شب با ضرب و زور قهوه تلخ و غليظ خواب را از سرم دور كرده بودم ولي تمام مقاومتم تا ساعت 11 شب بيشتر اثر نكرده بود و بعد از مرتب كردن خونه و جارو كردن خورده هاي برنج حاصل از شام پسرك از روي فرش سريع خوابيده بودم. با ياداوري روز قبل خيالم راحت شد كه جمعه راحتي در پيش رو دارم . ديروز تقريبا براي نخوابيدن يه خونه تكوني كوچولو كرده ام. اروم اروم از روي تخت بلند ميشم تا پدر و پسر را بيدار نكنم . كورمال كورمال و دست به ديوار بدون روشن كردن چراغ ها ميرم از اتاق بيرون تا حالا كه زود بيدار شدم طلوع افتاب روز جمعه را از دست ندم. از راهرو منتهي به اتاق خواب و حمام ميام بيرون و با اولين قدم پام را روي جسم تيزي ميزارم . سريع ميپرم از روش و پام ميخوره به جسم نرم و پشمالويي. اينبار خودم را سريع به طرف ديوار پرت ميكنم و با اولين اشاره چراغ را روشن ميكنم. كمي طول ميكشه تا چشمهام به نور عادت كنه و ……. در برابر چشمهاي حيرانم سالني را ميبينم كه با منظره سالن شب قبل زمين تا اسمون فرق داره . درست مثل بازار شام  همه چيز در هم و بر هم . تكه هاي رنگارنگ لگو مثل گلهاي فرش همه جا پراكنده هستن. انواع و اقسام ماشين تو رنگها و سايزهاي مختلف روي زمين ديده ميشه.  عروسكها مثل سربازان فداكار كه هر كدوم تا اخرين نفس بردباري كرده اند گوشه و كنار اتاق افتاده اند. كتابهاي خوش رنگ و اب بي نظم روي ميز جا خوش كرده اند. چشمم به اشپزخونه ميافته . اينجا هم از تركشهاي جنگ در امان نبوده. روي سنگ اپن فنجانهاي چاي و نسكافه و ظرف ميوه اي كه الان تنبديل شده به ظرف پوست ميوه به شكل نامرتنبي چيده شده. سينك ظرفشويي هم تا خرخره مملو از ظرف كثيف هست. من كه ديشب ظرفها را شسته بودم.. يعني مهمون امده؟ ما كه كسي را نداريم بياد. يعني مردان خونه تو چند ساعت تنهايي خونه را تركوندن؟ قابلمه روي گاز جواب سوالها را ميده .مهربان همسر براي راحتي من شبانه ناهار فردا را اماده كرده.

ميرم توي بالكن تقريبا افتاب سر زده نسيم سرد صبح صورتم را نوازش ميده . بر خلاف چند روز گذشته هوا مه الود نيست . ولي سرماي هوا محسوس تر هست. خواب از سرم پريده. با نويد خورشيد خانوم به دميدن يه صبح ديگه دست به كار ميشم . اول بايد ميدان جنگي كه پسرك برام ترتيب داده را جمع و جور كنم تا مجبور نباشم براي راه رفتن لي لي كنم و از روشون بپرم. بعد هم بي صدا و دزدكي ظرفها را ميشورم. اي كاش يه چوب جادويي داشتم اينجور مواقع . هنوز پدر و پسر تو خواب شيرين غرق هستن . كارها تمام شده زمين اشپزخونه تميز شده. با خودم عهد ميكنم ديگه قبل از خواباندن مردان خونه خودم نخوابم حداقلش اينه كه مجبور نميشم روز بعدش صبح كله سحر كل خونه را سرو سامان ببخشم.

Advertisements

21 comments on “روزي كه خوش است …!

  • اخ اخ امان از دست این مردان خانه ……. مارسیم جون خودت می دونی من چه دلخونی هستم دیگه برات تکرارش نمی کنم

  • مریم عزیزم کاملا درکت می کنم وای از روزی که این مردان خونه تصمیم بگیرن خونه رو کن فیکون کنند . از هیچ محبتی دریغ نمی کنند.

  • من هم با همه دوستانی که میگم وای از دست مردان خانه موافققققققم!البته با حس زیباییی که فسقل کوچولو در کنارت خوابیده و ارامش داره هم اساسسسسی موافقم!

  • این پسرا وقتی خوابن مثل فرشته هستن آدم میخواد گازشون بگیره
    وقتی هم بیدار میشن آدم میخواد یه جور دیگه گازشون بگیره………….!!!!
    سلامت و شاد باشین همتون

  • واي مريم جونم خيلي جالب توصيف كرده بودي :)))))))))) كلي از تصور منظره و حالت خونتون خنديدم ما يه دختر2 ساله داريم و يه پسر كوچولوي 2 ماهه حالا تصور كن خونه ما چه شكلي ميشه !!!

  • مریم جان دقیقا این خونه ما بود که توصیفش کردی با این تفاوت که مال هرشبمونه این بساط …
    و وای به روزهای تعطیلی همسری دیگه فقط ظرفه که باید شسته بشه .
    خدا قوت مامان گل

  • الهی من فدای دل پرت بشم……دقیقا میدونم چی میکشی چون نمونه بسیار بارزش رو دارم.
    انشالله خدا همیشه بهت سلامتی بده تا سایه ات بالا سر این عناصر ذکور خانه باش.
    سامی رو از طرف من حسابی ببوسش.
    ببخشید اینقدر با تاخیر به وبلاگت سر زدم
    قول میدم سر موقع بیم سراغت عشقم.

  • سلام . خوبی خیلی وقته سر نزده بودم .این پست شبیه بیشتر شبهای خونه ماست فقط کسی غذای فردا نهار رو آماده نمیکنه واسم
    ولی دیدت به لگو ها و ماشینها و کتابها خیلی قشنگ بود

  • مریم عزیز خدا قوت
    البته باید اینو درمورد هممون بگم که دنیائی داریم با این فسقل ها
    سامی رو ببوس

  • سلام نازنین
    کجایی؟ فکر کنم دیگه اونقدر با سامی عیزتر از جان مشغولی که وقت نمی کنی اینجا یه سری بزنی.
    مواظی خودت و اون پسر عزیز باش

  • maryame nazaninam
    sale no ro pishapish be khodet fereshte koochooloot tabrik migam ,
    omidvaram sale jadid sarshar bashe az eshgho salamati baraye to dooste khoobam .

  • Leave a Reply

    Fill in your details below or click an icon to log in:

    WordPress.com Logo

    You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

    Google+ photo

    You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

    Twitter picture

    You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

    Facebook photo

    You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

    Connecting to %s

    %d bloggers like this: