بلبل زبونيها

Published September 21, 2010 by fruitoflove

هر بار تصميم ميگيرم بيام اينجا را اپ كنم هنوز دو خط تايپ نكرده سامي شروع ميكنه بهونه گرفتن . انواع و اقسام بهانه ها با جاشني نق نق كردن. نتيجش هم كلي نوشته نصفه نيمه پابليش نشده. هنر جديد پرنس خونه ما حسادته  . كافيه بريم به گلدونها اب بديم ، مياد برگهاشون را يكي ميكشه و ميكنه ميگه اينا زوباله بوت ( زباله بود) . بريم سر لبتاب مياد بهونه ميكنه بشينه روي پا. بغلش ميكنيم شروع ميكنه بازي كردن با صورت ما و با دوتا دست كوچولوش صورتمون را برميگردونه و ميگه ديشماتو بيبند ( چشمهاتو ببند) و بوسمون ميكنه. اينقدر اين بازي ادامه پيدا ميكنه تا بيخيال نت و كامي بشيم و بلد شيم بريم سر يه كار ديگه.  تي وي ميبينيم مياد ريموت رابر ميداره و كانالها را عوض ميكنه و وقتي بهش اعتراض ميكنيم ميگه ايسپبيستون بيده تاتون بيده( شبكه اسبيستون منظورشه) . ماه رمضان يه سريال مصري بود كه شبها ميديدم كه نقش اول فيلم يه دختر بود به اسم “منصورا “.سامي هم خيلي دوست داشت اين سريال را و ورد زبونش شده بود “مندولا” (منصورا) . الان هم تا ميبينه تي وي روشن ميشه ميكه” لالا  مندولا اومت” ( يالا منصورا امد ، منظورش شروع شده ) بلبل زبونيهاش هم كه ماشالله هر روز بيشتر و بيشتر از روز قبل ميشه و تقريبا هر سه زبان را كامل متوجه ميشه و ميتونه جواب بده ولي زبان غالب فارسي و انكليسي هست جون بيشتر تو خونه باهاش سرو كار داره

باباش تلفن ميكنه بدو بدو قبل از من ميرسه به مبايل و جواب ميده : الووووووووووو؟؟؟؟؟   باباست؟    للام (سلام) . اوبي بابا ( خوبي بابا )  …… اوبي ميسي ( خوبم مرسي) . ….. مامان آشپوزونه  ست  (مامان تو اشپزخونه هست ) …… هام هام بوخوله ( غذا ميبزه ) ( بوخوله براش هم معني پختن ميده هم خوردن) …….. و من همچنان تماشاگر مكالمه پدر و پسر هستم…….. مكالمه تمام ميشه و با گفتن يه باي باي   عجله اي تماس قطع ميشه. ميگم سامي كي بود ؟ ميگه  بابا بوت (بود)  _ چرا تلفن را قطع كردي ميخواستم با بابا حرف بزنم !!!!؟  _ داري (ساري ) ماماني . ……با گفتن يه ساري و يه عذرخواهي همراه با لبخند  مثلا گولم ميزنه كه فراموش كنم . و ووقتي همسري باز تماس ميگيره ميگه وقتي بهش گفتم بده به مامان سريع باي باي كرد و قطع كرد.

جواب سامي   : وقتي يكي ازش سوال كنه : بابا را دوست داري يا مامانا ؟؟؟؟؟؟؟  _ بابا و مامان  ………. بابا بيشتر يا مامان ؟؟؟ _ بابا و مامان   ……… و ما از ذوق و شادي بال در مياريم كه بله پسرمون ما را يه اندازه دوست داره فرق نميزاره ….  و باز سوال ، مامانا دوست داري يا شكلات ؟؟؟؟؟ _ شوتولات  …………   بابا را دوست داري يا بستني؟؟ _  مسني ……….. وووووووو. ……و با هر سوال و جواب ما از اوج قله افتخار و غرور به بايين ميلغزيم  . 9 ماه سختي بارداري و يكسال و هشت ماه تغذيه با شيره وجودت ، اخرم سنگ رو يخ ميشي در مقابل بستني و شوكلات !!!!!هههههههههههه

چند وقت بود هوس دلمه  برگ مو كرده بودم و هربار تنبليم ميومد درست كنم راستش هم تا حالا خودم درست نكرده بودم تا ديروز بالاخره رگ كدبانوگري شروع كرد به زدن  . موقع پيچيدن مواد داخل برگها سامي ايستاده بود روي صندلي و ميديد كه من چيكار ميكنم . منم خيالم راحت بود كه جلو چشمم ايستاده و خرابكاري نميكنه جايي. تو كسري از ثانيه ديدم كنارم ايستاده و تو دستهاي كوچولوش يه عالمه برگ گل حسني يوسفه. گلدوني كه روي ميز ناهارخوري بود را لخت كرده بود . و تمام برگهاش كه اندازه يه كف دست هم شده بود و من خيلي دوستش داشتم را كنده بود و اورده بود تا باهاش دلمه درست كنم .

Advertisements

قصه!!!

Published August 21, 2010 by fruitoflove

ميخوام قبل از خواب براي پسرك  2 ساله قصه بگم تا با ارامش و با خيال راحت به دور از رنگ و ننگ اين دنيا وارد دنياي رنگارنگ رويا بشه,ولي نميدونم چطور شروع كنم. از كجا بگم ,چطور تمامش كنم.چطور با نبودن كسي زير گنبد كبود , يا با كلاغي كه هيچ وقت به خونش نرسيده و جوجه كلاغها منتظرشن بهش ارامش بدم. چطور غم اقا موشه را در نبود خاله سوسكه براش توجيه كنم چطور غم سيندرلا به خاطر نداشتن مادر و خصم زن بابا براش تشريح كنم. چطور تنهايي سفيد برفي را با 7  كوتوله تو جنگل براش پر كنم؟ يا ترس بچه موش از خورده شدن با برده شدن توسط اقا خرگوشه را چطور نعريف كنم تا ارامش قبل خوابش به هم نخوره؟ بيچاره حبه انگور را نگو كه جلوي چشمم برادرهاش را گرگه خورد  . يا ديوها و غولهايي كه تو كوه و جنگلهاي قصه ها مخفي شدن تا ماه پيشونيها را به ته چاه ظلمت ببرن !!!!!!هر  چي فكر ميكنم ميبينم هر قصه و داستاني يه جور غم وغصه توش نهفته هست. شايد بهتر باشه  اصلا قصه تعريف نكنم!!!!! ولي با چشمان براق و نافذ پسرك روبرو ميشم كه ميگه ابل ابل (اول اول) قيصه(قصه)بعدم ممي( بعد لالا). شروع ميكنم از خودم داستان ساختن قصه موشه كه ارزو داره خرگوش باشه و كلاغ نوك قرمز كه بهش كمك ميكنه . قصه اي كه شخصيتهاش دوتا از عروسكهاي دستكشي  مخصوص نمايش عروسكي سامي هست . عروسكهايي كه از روزي قصه زندگيشون توسط من ساخته شده توي دنياي سامي پر رنگتر شدن و هر روز و هر ساعت دستشه و تو دستش ميكنه و باهاشون حرف ميزنه شايدم داره قصه شب قبل را مرور ميكنه.

بدو بدو ميره ظرف زولبيا باميه را از يخچال مياره و ميده دستم تا بهش باميه بدم. حتما هم بايد خودش انتخاب كنه كدوم يكيش را.برميدارم و بهش ميدم .ميگه  نه نه مامانه ديسه (خيسه). بهش ميگم اين شهده ,عسله ببين شيرينه خيس نيست. ميگه نه نه و بدو بدو ميره يه دستمال مياره و ميگه بيا ايفه (دستمال ). ميدونم زير بار نميره كه قبول كنه اينا شهد هست و اب نيست و اجازه ميدم با دستمال باميه را بر داره . وقتي خوب شهد جذب دستمال شد و دستمال به باميه چسبيد ميگه مامانه اين خبابه (خرابه) يتي ديده بده (يكي ديكه بده).

براش قيصي و كشمش گرفتم تا به جاي هله هوله بهش بدم. پريروز امده تو اشپزخونه ميگه  يتي قستي بده. هر چي فكر ميكنم معني قستي را نميفهمم. به هر چيز هم اشاره ميكنم بي فايده هست تا اخر خسته شد و رفت. بعىد از ظهر كه براش قيصي و كشمش اوردم تا قيصي ها را ديد جيغ كشيد به به قستي به به قستي. تازه فهميدم به قيصي ميگفته قستي.  كشمش را هم اسم مصريش را بلده .البته به جاي “زبيب ” ميگه بيب بيب.

عاشق واكس زدنه هر وقت باباش كفشهاش را واكس ميزد ميدويد و كفشها و كتونيهاش را مياورد تا واكس بزنه گوشش هم شنوا نبود كه عزيز دل اينها كتوني هست واكس نميخواد يا اين كفشت قهوه ايه يا اين شيري رنگه واكس نميشه بزني مامان. و هر بار بابايي اجازه ميداد سامي با اسپانچ واكس كفشهاي باباش را تميز كنه. امروز عصر كه همسري امد براي سامي يه جفت كفش جرمي مشكي مدل مردونه خريده بود تا هر وقت دلش خواست واكس بزنه كفشهاش را. از عصر تا حالا صد بار كفشهايي كه نو هست و يه بار هم بيرون نرفته باهاش را واكس زده

 

دو سال و دو ماه و پنج روز

Published August 17, 2010 by fruitoflove

جديدا سرگرمي جديدي پيدا كردم . خونه قبلي  جاي زيادي براي گل و گلكاري نداشتم . خونه جديد هم تا امديم و خواستيم بهش عادت كنيم از هر طرف تير اتفاقات به طرفمون نشونه رفت و هر روز يه جور مشغله فكري داشتيم. تا اينكه تصميم گرفتم به خاطر سامي هم كه شده فقط مثبت انديش باشم و از دست فكر و خيال خودم را راحت كنم  و به هر طريقي شده خودم را سرگرم كنم. يه روز به فكر گلكاري افتادم و فرداش همسري وقتي امد خونه ديدم برام سه تا گلدون خريده .نعنا و ريحان و حسني يوسف.الان اون سه تا گلدون تبديل شدن به 6تا گلدون و امروز هم دوتا گلدون بهشون اضافه شد يكيش اسمش “ميسك لي لي “هست كه من قبلا نديم تو ايران مثلش و هر چي هم سرچ كردم نتونستم بفهمم معادل فارسي يا انگليسيش چيه. يكيش هم يه مدل كاكتوسه . كاكتوسها را هم قلمه زدم و جداشون كردم الان بالكن خونمون شده گلخونه من و سامي . يه گلدون كوچولو هم حسني يوسف براي سامي قلمه زدم كه سامي مسئول ابپاشي و ابدهيش شده و هر بار ميرم به گلها اب بدم بدو بدو مياد و به گلش اب ميده و نازش ميكنه.

ماه رمضون كلي وقت اضافي دارم كه با سامي بازي كنم. همسري ساعت 11ميره شركت و من و سامي به كمك هم كارهاي خونه را تا ساعت 2تمام ميكينم و وقتي غذا يا به قول سامي “هام هام “پخته شد و ظرفها شسته شد و اتاقها جارو شد .وقت اببازي روزانه ميرسه . ميترسم سامي تنها بره اب بازي و مجبورم تو حمام دم كرده بشينم و اببازي سامي را كه از خنكي اب روي پوستش لذت ميبره را تماشا كنم .قبلا هر شب موقع اتمام شستشو مشكلي داشتم با سامي حل نشدني ! از من اصرار كه حوله تن كن از سامي اصرار كه ابپاشي كنم. طي همون قرار داد صلحانه قرار شد حمام شبانه فقط حمام و شستشو باشه و براي اببازي تو روز وان را اب كنم تا تو گرماي ظهرهاي تابستون يكساعتي بازي كنه تو اب. الان هر وقت حمامش ميكنم وقتي ميگم سامي تمام شد بيا حوله تنت كنم سريع ميگه : دش(چشم) مامانه و اب را ميبنده. چون ميدونه اصرار و گريه باعث لغو اب بازي روز بعدش ميشه.

جمعه گذشته ميخواستيم بريم خريد و بعد هم سامي را ببريم پارك. راستش دفعه اولي بود كه قرار بود يه مدت طولاني بيرون خونه باشيم بعد از اينكه سامي را از بامبرز گرفتم. قبلا هميشه سريع ميامديم خونه يا جايي كه ميرفتيم دستشويي بود. خلاصه كه همسري رفت و دوتا بامبرز خريد و اصرار اصرار كه نه بزار بامبرز بپوشه تا اذيت نشه ميخواد بازي كنه و اگر نتونستي ببريش توالت و خرابكاري كنه چي.و………..اصلا هم كوشش بدهكار نبود كه عزيز من سامي بيشتراز سه ماهه بامبرز نپوشيده اگه بپوشه اذيت ميشه شايدم باز همه زحماتمون هدر بره و گيجش كنيم. وقتي خواستم لباسش را تنش كنم تا جشمش به بامبرز افتاد گفت بازباز ( بامبرز) نه مال ني نيه . بازباز ني نيه. بهش گفتم اگه ميخواي نپوشي نپوش ولي قول بده وقتي جيش داري به مامان بگي تا زود ببرمت دستشويي چشم؟ گفت دش (چشم) مامانه قل قله ( قوله قول) .شانسمون وقتي رفتيم  مال ديديم هنوز مردم جنگي دارن خريد ميكنن و به خاطر شلوغي ترجيح داديم قيد خريد را بزنيم . رفتيم پارك و برعكس مال خلوت خلوت بود و فقط گروه نمايشي تو پارك مشغول دكور زدن بودن. ( تو ماه رمضان اينجا بعد از افطار برنامه هاي متنوعي برگزار ميشه و بهش ميگن خيمه رمضاني. بعضي جا ها توي پاركها و باغها پوش ميزنن و تا سحر مسابقه و جنگ و رقص و اوازه و بعضي جاها هم توي پارك گروه تاتر نمايش اجرا ميكنه كه تمام اين برنامه ها رايگانه .). ما هم تا تونستيم از ارامش اون محيط و نسيم خنك رود نيل بهره برديم و بعد از بازي كردن سامي امديم خونه . تا رسيديم دم در خونه سامي گفت بابا بدو بدو جيش. ماهم پله ها را دو تا يكي كرديم تا اورديمش تو خونه و بسي خوشحالي كرديم كه پسرمون مرد شده خودشا كنترل ميكنه تا برسه خونه.

امروز هم موقع اببازي كردن ظهرانه سامي خواستم يكم از جلوي موهاش را كوتاه كنم كه توي چشممش نياد . زيادي هنرم شكوفا شد و كلا موهاشو يكم كوتاه كردم و مرتب .از ظهر تا حالا يه اينه دستش گرفته راه ميره ميگه به به ناناز دودم ( شدم ) . دقت كردم تو همه كلماتي كه حرف ” ك ” دارن به جاش از ” ت ”  استفاده ميكنه . مثل   تارتون ( كارتون) . تتاب ( كتاب)  . تفش (كفش)  .  دانتي(دانكي)  .   شتت ( شركت)

دوسال و دو ماه

Published August 12, 2010 by fruitoflove

 چقدر خوبه كه ادم سوپرايز بشه .ديروز روز تولدم بود و . فكر ميكردم همسري به خاطر مشغله شغلي و فكري و با اين همه مشكلات اخيرمون اصلا يادش نباشه كه تولدمه.ولي وقتي قبل از افطار امد خونه ديدم نه تنها يادش نرفته بلكه  كادو و شيريني هم خريده  بود. پدر و پسر با هم هديه خريده  بودن.و كلي خجالتم دادن .دوستتون دارم يه عالمه .بهترين قسمتشم اين بود كه بابايي ياد سامي داده وقتي هديه را ميده بهم بگه هپي برس دي مامان! كه البته سامي اينمدلي بهم كفت : اپي بيسسسسسسسس ديييييييييي مامانه

دست مامان و باباي گلم و خواهر عزيزم هم درد نكنه كه به يادم بودن و با هديه هاي قشنگشون و مهربونيشون باعث خوشحالي ما شدن.از همه دوستاي خوبم هم كه يادشون بود تولدم و بهم تبريك گفتن ممنونم مخصوصا محبوبه جون مامان سهند.

ديروز اولين روز از ماه رمضان هم بود . و به همين خاطر نشد بريم بيرون و جشن بگيريم تولدم را. چون همسري 16 روز اول ماه رمضان بايد بعد از افطار هم بره شركت.براي همين امشب به شيريني و هديه بسنده كرديم تا بعد سر فرصت  بريم بيرون و تولد بازي كنيم .يه دليل ديگه هم اينه كه ماه رمضون براي مصري ها مثل شب عيد ما هست  و از 10 روز قبل ماه رمضان همه جا شلوغه و مردم مثل قحطي زده ها سوپر ماركتها و مغازه ها را بار ميكنن ميبرن خونه . مثل اينكه قراره  يه قحطي بزرگ بشه. ههههههههههههه . و اين ماجرا تا يك هفته اول ماه رمضون ادامه داره و بعد موقع خريدهاي عيد فطره . كه خودش داستاني داره هفتاد من.  براي همين ما تا بشه تو اين ماه از خونه بيرون نميريم چون اينقدر شلوغ و سرو صدا هست كه كلافه ميشيم  بدتر.

واما از سامي بگم كه شده  يه طوطي تمام عيار . حرف زدنش هم ماشالله ( به قول سامي موشيلا ) روز به روز پيشرفت چشمگيري داره. يه هواپيما داره كه يه گنجشك خلبانشه . ميشينه روش و براي خودش ميخونه و صد البته  كه اين ترانه  سوسن خانوم هست (ترانه مورد علاقه سامي) و وقتي بهش ميگيم سامي كجا ميري ؟ ميگه: اينان (ايران) . ميگيم با كي ميري؟ ميگه: با گونيش (گنجشك)

عاشق حيوانات هست و اسمشون را  بلده البته به روش خودش: الاخ ( كلاغ )  /  گونيش ( گنجشك )   /  لولباخه ( قورباغه )   /   موجه يا مورشه  ( مورچه )   /   موش ( موش )    /      هووس (  هورس همون اسب )   /   دانتي  (  دانكي كه بشه خر )    /   خيس ( خرس )    /   دير ( شير )    /   مووخ  ( مرغ )    /   بخباخان (عربي طوطي كه درستش بغبغان هست )    / اوطه ( عربي گربه )    /   فييييييل ( فيل )    /   ال اوش  ( خرگوش )

فعلا بقيش يادم نيست .ولي ميخوام تا بشه حرفها و لغتهاي جديدي كه ميسازه از خودش را بنويسم تا بعدا خودش هم بدونه چطوري  لغتها را تلفظ ميكرده.

 اين هم يه بوس موشي براي شما! ( هر وقت من ارايش ميكنم سامي هم ميخواد ارايش كنه .اينم يه ارايش سريع و پسرونه )

 

 

دوسال و يك ماه و سه هفته و سه روز

Published August 5, 2010 by fruitoflove

روزها و هفته ها پشت هم سپري ميشن بدون اين كه بدوني اين عمره كه با شتاب داره  روزها را  خوب و بد پشت سر ميزاره و ما را خواه يا ناخواه با خود ميكشه. روزهاي من و لحظه لحظه عمرم  داره با وجود سامي لبريز ميشه . كودكي كه به تازگي 25 ماهگي خودش را به پايان رسونده و در اوج لجبازي و شيطنت خاص سن خودش شيرين و خواستني هست. كودكي كه با تمام حرص دادنها و ترسوندنهاش با يه خنده تمام شادي دنيا را توي دل من و باباش مهمون ميكنه و بايه قطره اشكش تمام دنياي ما را به لرزه در مياره.

از قبل از به دنيا امدن سامي ترس داشتم از اينكه نكنه نتونم درست تربيتش كنم . نكنه رفتار اطرافيانش روش تاثير منفي بزاره! از همون موقع سعي كردم اطلاعاتم را با خوندن كتاب هاي موبوط به كودك و تربيتش بالا ببرم. ولي بعد از دنيا امدن و سامي و بهتر بگم بعد از شكل گرفتن شخصيت جوان و تازه رشدش فهميدم هيچ روانشناس و دكتر و كتابي نميتونه به اندازه يه مادر به شرايط روحي و رفتاري كودكش واقف باشه.

اين شد كه به جاي وادار كردن  سامي به زندگي كردن تو دنياي ادم بزرگها تصميم گرفتم خودم را تو دنياي كودكي اون سهيم كنم .اولين قدم هم تغيير تو ممنوعه ها و محدود شده ها بود. نميخواستم  براي هر كاري صدبار بكن  نكن بگم . عاشق بازي كردن با قابلمه  ها و قاشق و بشقاب بود و هرشب مجبور به يه تميزكاري و خونه تكوني اساسي بوديم از ريخت و پاش كردنهاش. از اشپزخونه و ظرف و ظروف پخش و پلا گرفته تا عروسكها و پازلها و لگو هاي زير دست وپا. اين بود كه براي بهتر زندگي كردن خودش هم بود يه سري قانون ايجاد شد . از جمله اينكه بعد از بازي بايد تمام وسايل را كمك كنه تا جمع كنيم و اگر كمك نكرد براي جمع وسايل بازي و عروسكها از بازي و داشتن اون وسيله يا اسباب بازي براي مدتي محروم ميشه. و در مقابل اگر كار مفيد و مثبتي انجام ميداد و كمك ميكرد جايزه داشت كه براي شرطي نشدن و عدم عادت به هديه قرار شد اين جايزه يه ستاره شبرنگ باشه كه  فرشته مهربون شب مياره و به شيشه اتاق ميچسبونه.

اين روش خيلي خوب جواب داد و شوق دريافت ستاره يا به قول خودش استار از كودك لجباز و زيركار در برو خونه ما يه كودك شاد ساخت كه موقع خسته شدن از بازي و اسباب بازيهاش اونها را با سرعت  توي سبد وسايلش ميزاره و بعد به دنبال يه شيطنت جديد ميره. جديدتري ورژن خرابكاري  وشيطنت هم نقاشي كشيدن روي بدن و در و ديوار هست . كه براي روبرو نشدن با ديوارهاي نقاشي شده به سبك كوبيسم ,يه بارچه سفيد كه داشتم را به ديوار زدم و قرار شد هنرنمايي و نقاشي به همون تابلو ديواري ختم بشه

براي مشكل بازي با قابلمه ها هم طبق يه قرار دوستانه و صلحانه بين مامان و پسر قرار شد كه همه ظرف و ظروف در دار پلاستيكي و وسايل بيخطر را توي يه كشو بزارم و هر وقت پسرك خواست با مامان توي اشپزخونه همكاري كنه فقط و فقط همون كشو مورد استفاده قرار بگيره. البته روزهاي اول يكي يه دونه خونه ما با تمام تلاش و با استفاده از قدرت اشك و جيغ و لرزوندن دل باباش سعي كرد از زير تمام اين قوانين در بره . ولي با توافقي كه با همسرم كرديم  كوتاه نيومديم و كم كم سامي هم با تغييرات و قوانين كنار امد. و الان ميشه گفت بهترين روزها را با هم داريم . ديگه از حرص خوردن و خسته شدن از خرابكاري و شلختگيهاي كوچولو خبري نيست  و براي سامي هم ديگه خبري از غر زدنهاي من  و مدام  گوشزد كردن و ياداوري ممنوعه ها و جمله تكراري نكن يا دست نزن  نيست.,

شايد در حال حاضر من در نظرش يه مامان سختگير و بي احساس جلوه كنم ولي به طور حتم روزي  مياد كه ميفهمه و متوجه ميشه كه تمام اين قانونها و سختگيريها بذري بوده كه براي اينده بهتر و شكل گرفتن بهتر شخصيتش ابياري ميشده روزي كه ديگه يه عضو كوچيك و حساس خانواده نيست و شده يكي از ستونهاي  تشكيل دهنده يك خانواده

بروژه  گرفتن از بامبرز هم  با موفقيت و كامل انجام شد و الان يكماهه كه اصلا بامبرز استفاده نكرده  و براي  دستشويي رفتن هم مشكلي نداريم. شايد تو پست بعدي كامل بنويسم چطور عادتش دادم تا يكماهه ترك كنه بامبرز را بدون خرابكاري البته.

 

!

Published July 4, 2010 by fruitoflove

سكوت… مرسومه ميگن علامت رضايته . ولي گاهي هم ميشه از شكايت باشه. ! هميشه تو بهترين وقتها كه فكر ميكنم زندگي سر سازش داره ميفهمم باز رو دست خوردم و اين ارامش قبل از طوفان بوده. هميشه با همسرم بحثم ميشد كه چرا اين قدر ساده هست و زود باور.چرا برق نيرنگ را تو چشمهاي اطرافيانش با درخشش قطره اشك اشتباه ميكنه .و هزاران چراي ديگر.ولي هر بار محكوم ميشدم كه اين ناشي از نگاه من هست و من در اشتباهم. فقط از خدا ميخواستم قبل از اينكه خيلي دير بشه چهره حقيقي ادمها را بهش نشون بده . اين باورها و خودفنا كردنهاي بيجاي اون بود كه بعد از فوت مادرش به اوج رسيد و  خودش را حامي اطرافيان ميدونست .ولي طولي نكشيد كه همه اون ادمهاي به ظاهر مظلوم و بي دفاع چهره خودشون را نشون دادن و لباس گوسفندي خودشون را دريدن! اونجا بود كه تازه به همه حرفهاي من رسيد تازه فهميد توي اين سالها من چيزهايي را ميديدم كه اون به خاطر خيلي چيزها نميديد.

هنوز كامل وسايلمون را باز نكرده بوديم و هنوز اثار اسباب كشي دورو برم خونه مشهود بود كه باز مجبور شديم براي حفظ ارامش و زندگيمون بايد براي هميشه اون خونه اي را كه براي هر گوشه اش نقشه ها داشتيم را رها كنيم و بريم. چرا كه شادي و عشق ما خاري بود توي چشمهاي حسودان. افرادي كه به خاطر نداشته هاي عاطفيشون نميتونستن تحمل كنن دوتا جوون زندگي ساده و ارام خودشون را دارن . ولي مهم نبود و نيست چون بار ديگه هم بهشون ثابت شد شاخه گلي كه با عشق ابياري بشه را طوفان هم نميتونه از ريشه بكنه هر چند كه تنها و بي تكيه گاه باشه. ممكنه خمش كنه ممكنه برگهاش كنده بشه يا گلبرگهاش بژمرده بشه ولي نميشكنه .

هنوز جابجا نشديم و منتظريم تكليف خونه را معلوم كنيم و از طرفي كار انتقال شوشو هم درست بشه و تا به لطف خدا  براي هميشه از اين شهر بريم تا براي كوجولوي نازمون يه خونه شاد و بي جنجال را سايبون كنيم .

دلم ميخواد زود زود بيام و بنويسم تا هم لحظات با سامي بودن را ثبت كنم و هم كمي خودم را سبك كنم .

اولين سفر سامي به ايران

Published April 18, 2010 by fruitoflove

اول ميخوام ماجراهاي اولين سفر سامي به ايران را بنويسم از قبل از سفر تا روز برگشت و بعد باز از كارها و روزهاي سامي..ماجراهاي زيادي رخ داد ولي خيل سريع همه چيز مرتب و رديف ميشد تا اينكه قصه رسيد به گرفتن ويزا براي سامي و ددي,و قصه  اين بود كه جواب امد اول كه ويزا نميدن به همسري ,و بعد از كلي تلفن و صحبت و گفتمان متقاعد شدن به همسري و سامي ويزا بدن ولي باز به اين شرط كه سه روز قبل از پرواز ويزا داده ميشه.واي همه چيز مثل كابوس بود چون براي گرفتن مهر خروج و گواهي پايان خدمت شوشو حداقل يك هفته وقت لازم داشتيم .باز تلفنها و حرص خوردنها شروع شد تا كنسول محترم! موافقت كردن همون روز يعني بيستم اسفند ماه بهمون ويزا دادن و تا شب به دستمون رسيد و قرار شد از روز شنبه براي گواهي پايان خدمت سربازي و مهر خروج اقدام كنيم تا همه چيز سريع اماده بشه ولي اي دل غافل كه هنوز چند خان ديگه منتظرمون بود تا حسابي اخرين روزهاي سال را به كاممون زهر كنه. اواسط اخرين هفته سال بود كه خبردار شديم براي مسايل امنيتي به شوشو اجازه خروج مستقيم به ايران داده نشده.تنها راه مسافرت به كشور ديگه بود و از اونجا به ايران.همون روز براي ويزاي دبي اقدام كرديم ولي تا روز چهارشنبه بيست و شش اسفند هيج خبري از اماده شدن ويزاها نبود وبا وجود تماسهاي مكرر و سفارش همكاران همسري باز هم ويزا اماده نشدو ما مونديم و بليطهايي كه قرار بود كنسل بشند و جمدانهاي كه وسط اتاق اماده سفر بودن و از همه بدتر ناراحتي خودمون و خانواده ام كه براي تحويل شدن سال در كنار هم كلي ذوق كرده بوديم .روز چهارشنبه سوري اصلا حال و حوصله شادي و اتيش بازي را نداشتم و بر خلاف قولم به سامي كه ميبرمش روي پشت و بام و اتش بازي ميكنيم اونروز هيچ كاري نكردم . و از خدا خواستم عيدي امسال من اين باشه كه بتونم كنار خانوادم سال را تحويل كنم .روز بعدش يعني پنجشنبه در حالي كه هيچ اميدي نداشتيم كه ويزا اماده بشه ساعت دوازده و نيم ظهر همسري تلفن كرد كه همين الان پاسبورتها رسيد و اماده باشم صبح زود سفرمون را شروع كنيم

به اين ترتيب بود كه ما هفت خان رستم را طي كرديم و موفق شديم همون روزي كه ميخواستيم بريم سفر .سفري طولاني و همراه با استرس چون اولين بار بود سامي مسافت طولاني قرار بود مسافرت كنه وبدتر از همه ترانزيتهاي طولاني .ساعت شش صبح روز جمعه بيست و هشت اسفند ما خونه را ترك كرديم به مقصد فرودگاه برج عرب كه خودش دوساعت و نيم راه بود .يه فرودگاه كوچك در نزديكي شهر الكسندريا.بر خلاف انتظارمون خيلي سريع و راحت وسايل را تحويل داديم و رسما سفرمون را به مقصد دبي اغاز كرديم.ساعت پنج عصر وارد فرودگاه دبي شديم كه خودش مثل يه شهر كوچك هست. سامي هم برخلاف تصور اصلا احساس خستگي نميكرد و از زرق و برق فروشگاهها و محيط اونجا به وجد امده بود و مثل خرگوش گريز پا از اينطرف به اونطرف در حال دويدن بود و اين ما بوديم كه به دنبالش از نفس افتاده بوديم. ساعت يازده و نيم هم به مقصد بحرين پرواز كرديم و طي يكساعت و نيم وارد بحرين شديم. ولي اينبار با يه پسرك بدخواب طرف بوديم كه بر خلاف ميل ما ميخواست باز با قدمهاي كودكانه جلوتر از ما بدو بدو كنه و از طرفي هم براي رسيدن به سكوي پرواز تهران بايد عجله ميكرديم .خلاصه كه يه چشمه بد اخلاقي نشونمون داد سامي.ساعت 3صبح بود كه وارد خاك ايران شديم تمام قلبم سرشار از حس ارامش و اسايش شد مثل كودكي كه به اغوش مادر برميگرده.تمام وجودم غرق شادي و شعف بود.

هواي تهران به شدت سرد بود و ما كه تو هواي سي و دو درجه اي دبي اوركتهامون را داخل ساك گزاشته بوديم سرما و وزش بادهاي وحشتناك تهران را به چون خريديم و يه سرما حسابي خورديم.بعد از اون هم ملاقات ما و مامان و بابا و خواهرم و اولين ديدار سامي با والديم من بود .فكر ميكرديم سامي غريبي كنه ولي خيلي عادي برخورد كرد و از همون لحظه اول با خواهرم همبازي شد.ساعت يك ظهر هم رسيديم اصفهان و بعد از سي ساعت مسافرت تونستيم يكم استراحت كنيم. موقع تحويل سال هم بر خلاف هر سال كه از قبل از تحويل اماده دور هفت سين نشسته بوديم امسال تا اخرين لحظه ها مشغول بوديم .همسري مشغول كادو كردن هدايا بود بابا طبقه پايين لباس عوض ميكردن.من موهام را خشك ميكدم .خواهرم و سامي دنبال هم ميدويدن و مامان بود كه شمع به دست سعي ميكرد ما را دور هم جمع كنه. اخرين لحظه بود كه دور هفت سين جمع شديم و سال نوي پر خاطره اي را با هم اغاز كرديم.ولي برخلاف هر سال كه هفت سين مامان تا روز سيزدهم پابرجا بود امسال دقيقا بعد از سال تحويل همه چيز از هم باشيد . بله اين سامي بود كه سنجد ها را يكي يكي برميداشت و تو سركه ميانداخت.سكه ها را مشت ميكرد و بعد يكي يكي به همه ما ميداد و اخر سر تنگ ماهي بود كه سعي ميكرد ماهي را از اب در بياره يا اب تنگ را بنوشه. اين بود كه بعد از فيلم گرفتن مامان از شيرين كاريهاي پسرك و هفت سين . براي اولين بار هفت سين خونه مامان بعد تحويل سال جمع شد.

(…فعلا)…..