شروعی دوباره

Published June 5, 2014 by fruitoflove

IMG_0392

روزها و ماهها و حتی سالها از اخرین نوشته ام گذشته…تو این همه مدت خیلی چیزها تغییر کرده …سامی قصه ما تا هفته اینده 6 ساله میشه…یه عضو جدید که قراره همبازی سامی باشه و تو قصه روزهای زندگی نقش برادر سامی را ایفا کنه به جمعمون اضافه شده…هانی کوچولوی هفت ماهه…
یکی از اخرین اتفاقات قشنگ زندگیمون جشن فارغ التحصیلی سامی از مقطع پیش دبستانی بود..روزی که قشنگترین و نابترین احساس را داشتم…حس غرور و افتخار و بالیدن به گلی که خودم پرورش دادم….و الان به عنوان بهترین و نمونه ترین دانش اموز سال انتخاب شده…تمام مدت جشن چشمهام خیس و نمناک بود و اشک شوق نوازشگر گونه هام

IMG_0538 Read the rest of this entry →

همه چیز ارام است!…

Published May 3, 2011 by fruitoflove

اگر بگم چقدر دلتنگ این چهار دیواری اینترنتی بودم دروغ نگفتم .خیلی وقت بود دل و دماغ نوشتن نداشتم وگرنه موضوع برای نوشتن خییلی بوده و هست. به هر حال فعلا که همه چیز ارام است شایدم من میخواهم که بر این باور دل خوش کنم که همه چیز ارام است . از تب و تاب اخبار و حوادث افتادم چون به جر ناراحتی و اندوه هیچ فایده ای برام نداشته و نداره. هر چند با شرایط کنونی حاکم بر کشور زندگی سختتر شده برام ولی همچنان  برگ برنده در دست نیمه پر لیوان است. در این میان سامی و شیطنتهاش که هر روز پررنگتر و پر خطر تر از روز قبل میشه در این غیبت کبری بی تاثیر نبوده.شاید از این به بعد بیشتر بنویسم البته لازمه اش غلبه بر احساس رخوت و سستی هست که فعلا سایه اش بر سر ما سنگینی میکنه.

روزي كه خوش است …!

Published December 3, 2010 by fruitoflove

روي گردنم سنگيني و گرماي مطبوعي را حس ميكنم. اروم چشمهام را باز ميكنم .پاي پسرك روي گردنم افتاده. و چه دلربا سرش را روي سينه باباش گزاشته و سهم من از اين همه احساس تنها لنگه پا هست. اروم پاهاش را جفت ميكنم و درست ميخوابونمش . هنوز گيجم تازه يادم مياد كه پريشب  بيخوابي به سرم زده بود و فقط 1 ساعت دم صبح خوابيدم و همين باعث شده بود روز قبل سردرد شديدي داشته باشم و با 2 تا قرص پنادول قوي هم از شر سر درد راحت نشده بودم . و تا شب با ضرب و زور قهوه تلخ و غليظ خواب را از سرم دور كرده بودم ولي تمام مقاومتم تا ساعت 11 شب بيشتر اثر نكرده بود و بعد از مرتب كردن خونه و جارو كردن خورده هاي برنج حاصل از شام پسرك از روي فرش سريع خوابيده بودم. با ياداوري روز قبل خيالم راحت شد كه جمعه راحتي در پيش رو دارم . ديروز تقريبا براي نخوابيدن يه خونه تكوني كوچولو كرده ام. اروم اروم از روي تخت بلند ميشم تا پدر و پسر را بيدار نكنم . كورمال كورمال و دست به ديوار بدون روشن كردن چراغ ها ميرم از اتاق بيرون تا حالا كه زود بيدار شدم طلوع افتاب روز جمعه را از دست ندم. از راهرو منتهي به اتاق خواب و حمام ميام بيرون و با اولين قدم پام را روي جسم تيزي ميزارم . سريع ميپرم از روش و پام ميخوره به جسم نرم و پشمالويي. اينبار خودم را سريع به طرف ديوار پرت ميكنم و با اولين اشاره چراغ را روشن ميكنم. كمي طول ميكشه تا چشمهام به نور عادت كنه و ……. در برابر چشمهاي حيرانم سالني را ميبينم كه با منظره سالن شب قبل زمين تا اسمون فرق داره . درست مثل بازار شام  همه چيز در هم و بر هم . تكه هاي رنگارنگ لگو مثل گلهاي فرش همه جا پراكنده هستن. انواع و اقسام ماشين تو رنگها و سايزهاي مختلف روي زمين ديده ميشه.  عروسكها مثل سربازان فداكار كه هر كدوم تا اخرين نفس بردباري كرده اند گوشه و كنار اتاق افتاده اند. كتابهاي خوش رنگ و اب بي نظم روي ميز جا خوش كرده اند. چشمم به اشپزخونه ميافته . اينجا هم از تركشهاي جنگ در امان نبوده. روي سنگ اپن فنجانهاي چاي و نسكافه و ظرف ميوه اي كه الان تنبديل شده به ظرف پوست ميوه به شكل نامرتنبي چيده شده. سينك ظرفشويي هم تا خرخره مملو از ظرف كثيف هست. من كه ديشب ظرفها را شسته بودم.. يعني مهمون امده؟ ما كه كسي را نداريم بياد. يعني مردان خونه تو چند ساعت تنهايي خونه را تركوندن؟ قابلمه روي گاز جواب سوالها را ميده .مهربان همسر براي راحتي من شبانه ناهار فردا را اماده كرده.

ميرم توي بالكن تقريبا افتاب سر زده نسيم سرد صبح صورتم را نوازش ميده . بر خلاف چند روز گذشته هوا مه الود نيست . ولي سرماي هوا محسوس تر هست. خواب از سرم پريده. با نويد خورشيد خانوم به دميدن يه صبح ديگه دست به كار ميشم . اول بايد ميدان جنگي كه پسرك برام ترتيب داده را جمع و جور كنم تا مجبور نباشم براي راه رفتن لي لي كنم و از روشون بپرم. بعد هم بي صدا و دزدكي ظرفها را ميشورم. اي كاش يه چوب جادويي داشتم اينجور مواقع . هنوز پدر و پسر تو خواب شيرين غرق هستن . كارها تمام شده زمين اشپزخونه تميز شده. با خودم عهد ميكنم ديگه قبل از خواباندن مردان خونه خودم نخوابم حداقلش اينه كه مجبور نميشم روز بعدش صبح كله سحر كل خونه را سرو سامان ببخشم.

پاييزانه

Published November 27, 2010 by fruitoflove

عاشق پاييزم .عاشق رقص رنگارنگ برگهاي خزان كه در افتادن از درختان از هم گوي رقابت ميربايند و با متانت و دلربايي خاصشان به اغوش سرد زمين رهسپار ميشنود. عاشق موسيقي خشك برگها زير پاي عابر خسته . عاشق گرماي بي رمق افتاب دم غروب عصرهاي پاييزي  و ابرهاي گل پنبه اي كبود.

عاشق نشستن و تماشاي پسرك موقع بدو بدو كردن روي چمنهاي نرم .وقتي موهاي روشنش مثل تارهاي طلا زير نور افتاب ميدرخشه. همسفر سكوت نيمكت جوبي پارك ميشوم و در سكوتي بي همتا تو اين شهر شلوغ غرق تماشاي بازي پسرك ميشوم. كودكي كه براي اولين بار به خودش جرات ميده تا با جمعي از بچه هاي همبازي بشه. و ميخندد و ميخندد و گاهي نيم نگاهي به من مياندازد تا از بودنم خاطر جمع شود. با خنده هايش شاد ميشوم گرمايي سراپاي وجودم را در بر ميگيره كه گرماي افتاب در مقابلش خجلت زده ميشه. چقدر سريع تغيير كرده كودكم. براي اولين بار بهونه بودن بابا را نگرفت. براي اولين بار دعوت بچه ها را براي بازي پذيرفت. و براي اولين بار دستهاي كوچكش را از دستان من دراورد و با در اوردنشون سردي دوري هر چند كوتاه مدت و را به من تحميل كرد. براي اولين بار حاضر به بازي گروهي شد .

هميشه نسبت به اين اولينها يه حس خاص داشتم .حسي كه شايد نشه توصيفش كرد. حسي همانند شادي ورود به مرحله جديد و همزمان غم دوري از عادات قديم و دوره قبلي

از وقتي به ياد دارم عاشق مطالعه بودم. عاشق دست گرفتن يه كتاب و خوندن و خوندن تا جايي كه زمان و زمين را فراموش كنم . تا جايي كه با شادي قهرمان داستان اشك شوق بريزم و با دلهره ها و مشكلاتش خودم را توي همون شرايط فرض كنم . هميشه هم سعي كردم جرقه اين علاقه را نسبت به كتاب در وجود پسركم روشن كنم ولي تا چند هفته پيش تمام تلاشم براي علاقه مند شدنش بي نتيجه بود. چند وقتيه يه سري كتاب براي سامي خريديم .البته در كمال نا اميدي .و علم بر اين كه مثل بقيه كتابهاش فقط قراره تو قفسه جا خوش كنند. ولي از شبي كه اين كتابها امده تو خونه ما تا همين الان من روزي 700بار اين كتابها را از اول تا اخر ميخونم هنوز كتاب را نبسته كتاب دوم و سوم …و بعد خوندن همشون و از كار و زندگي افتادن . بايد از اول اول شروع كنم باز. اينقدر اين كتابها را ديدم و خوندم كه كاملا كتابزده شدم . من كه تا كتاب نميخوندم خوابم نميبرد الان اصلا نگاهم به كتاب نميكنم.

قبلا وقتي ميگفتيم ميخواييم بريم بيرون سامي ميرفت بامبرز مياورد . بعد پيشرفت كرد كفش و جورابشم مياورد و بعدها شلوار و بلوزش را هم از كمد انتخاب ميكرد و مياورد تنش كنيم ولي جديدا تا حرف از بيرون رفتن ميشه ميره كيف لوازم ارايش من را مياره ميگه بدو بدو .

ب.ن:

دوستان عزيزي كه به ما سر ميزنين و ميخونين ممكنه لطف كنين و بهم بگين اندازه فونتها چطوره . ريزه يا مناسبه . ممنون ميشم

 

 

ارامش كجاست؟

Published November 16, 2010 by fruitoflove

ميگند نبايد عصبي بشي. نبايد استرس داشته باشي . بيخيال باش تا اعصابت راحت باشه. ميگن يه مدت از دنياي خبر فاصله بگير. ميگند يه مدت از خوندن صفحات و سايتهاي حوادت خودداري كن. ميگند…….. . ولي هيچ كدوم نميگند چطور.

 تي وي را روشن ميكني نصف كانالها خبر هست نصفيش هم سريال هاي خانوادگي كه درون مايه همشون دروغ ,خيانت, جنايت,…هست. و ناخداگاه اعصاب بيننده را مغشوش ميكنه. راديو را روشن ميكني تا همينجور كه كارهات را ميكني از تنهاي درت بياره ولي باز خبر. تصادف . انتحار, حمله, تهاجم,… . بيخيال گوش كردن به راديو ميشي. موقع تميزكردن ناخنها و سوهان زدنشون يه تكه روزنامه كه زير دستت هست توجهت را جلب ميكنه . عكس دختر بچه اي كه چند روزي هست ازش بيخبر هستن. خبري در مورد مردي كه به همسرش شك كرد و به اشتباه او را قرباني شك كرد. روزنامه را چماله ميكني و براي ازاد كردن فكرت ميري توي بالكن تا هوايي تازه كني . از طرف مقابل خيابان پيرمرد ارايشگر كه صداي راديو را تا ته زياد كرده و خود بيرون مغازه نشسته و روزنامه ميخونه ديده ميشه . بي اختيار توجهت به صداي گوينده اخبار كه صدايش گاهي به واسطه رد شدن ماشينها و يا همهمه بجه ها قطع ميشه جلب ميشه. چاره اي جر برگشتن به داخل خونه نداري. ميري از خونه بيرون هر جايي توقف ميكني ادمهاي اطرافت همه در حال بحث در مورد اتفاقات حواليشون هست . همه جا خبر همه جا استرس همه جا جنگ اعصاب. نميدونم چطور بايد از استرس دوري كنم وقتي تو دنياي كنوني ما استرس جز جدا نشدني زندگي ها شده. چطور اعصابم را كنترل كنم وقتي…

دلم ميخواد ميشد توي جزيره اي زندگي كنم كه غير از صداي موجهاي ارام كه با عشوه گري خود را به اغوش گرم ماسه هاي ساحل ميرسونند هيچ صدايي ارامشم را بهم نزنه.

البته تو اين اوضاع و شرايط هم كوچك مرد خونه ما هم از هيچ كوششي دريغ نميكنه تا من را به مرز جنون بكشه. هر روز يه نوع شيطنت , يه نوع دلهره, يه نوع حرص دادن. از پريدن از ميز و صندلي گرفته تا مهندس بازيها و خرابكاريهاي مخفيانه . جوري كه هر سكوتي از طرف پسرك زنگ خطر حساب ميشه . مثلا همين پريروز در پي يه سكوت چند دقيقه اي كاري با لبتاب من كرد كه كل ويندوز را پاك شد و كلي از برنامه ها و عكسها و فايلهام بر باد فنا رفت

يه مدتيه حال و حوصله نوشتن ندارم اصلا . يعني كلا اصلا حال و حوصله هيچ كاري را ندارم. يه خورده بهتر شدم باز ميام مينويسم.

روزانه هايمان

Published October 30, 2010 by fruitoflove

كودك شيطون خونه را با هزار زور و  وعده و وعيد براي بعداز ظهر خوابوندي . چقدر جو خونه ساكت شده يك دفعه .تازه ميفهمي چقدر سرو صدا ميكنه تو خونه كه ساكت شدنش ولو يك دقيقه ارامش غير قابل وصفي به خونه ميبخشه. دلت لك زده براي يه خواب كوتاه ظهرانه تو يه ظهر سرد و ابري پاييزي. كنار پسرك ميخوابي و از پنجره به حركت ابرها ي  نگاه ميكني پنبه اي و سفيد و گهگاهي تكه هاي ابر سياه . ذهنت ناخداگاه خودش را در مسير هزارراه زندگي گم ميكنه و فكر و فكر و فكر… تازه دست نوازشگر خواب پلكهاي سنگينت را نوازش ميده و اونها را اروم به بستر خواب سوق ميده . چقدر خواب نيمروز لذتبخشه .  تازه بدنت احساس راحتي كرده كه دستي كوچولو  با گرماي  محبت دور گردنت حلقه ميشه و با لحن خوابالو و چشمهاي بسته اروم توي كوشت زمزمه ميكنه :  ” مامان   آ  لاب  يو ( I love you  )”  .پسرك را در اغوش ميكشي و با نوازش موهاش ازش ميخواي يكم بيشتر بخوابه  ولي حيف كه خواب خرگوشي پسرك به پايان رسيده و فرصت تو هم براي يه روياي ظهرانه به سراب تبديل شده.

هوا سرده .براي پسرك شير گرم ميكني و براي خودت نسكافه داغ اماده ميكني و تا پسرك مشغول نوشيدن شير كاكائو عصرانه هست از فرصت استفاده ميكني تا منظره يه غروب پاييزي ديكه را هم به تماشا بنشيني. خورشيدي كه چند روزي هست پشت ابرها قايم شده از پشت تكه ابرهاي نازك خودنمايي ميكنه چقدر زيبا و رومانتيك افق قرمز رنگه ابرها هم صورتي رنگ شده اند .چقدر از اين منظره لذت ميبري. بي توجه به رقص بخار نسكافه كه با تار كردن ديدت سعي در خودنمايي دارن به افق چشم ميدوزي و ذهن و روحت را به پرواز در مياري تا بيش از بيش در اغوش زيبايي اسمان غرق شوند. در اوج ارامش و سكوتت با صداي پسرك به خودت مياي كه ليوان شير را بهت ميده و ميگه  ” ميلج ( milk) مينيش (finish)  “. و با نگاهش نسكافه ها را نشونه ميره . نسكافه هاي سرد شده را هم با او شريك ميشي . مثل همه روزهاي عمرت كه با او شريك شدي!

پسرك را براي تفريح ميبري شهربازي. از همون لحظه ورود چشمش به پيست اتومبيلها ميافته . هر وسيله بازي كه نشونش ميدي تا سوار بشه توجهش را جلب نميكنه. و يك كلام و بي وقفه ميگه ” ماشي (ماشين) ” .با مهربان پدر سوار يه ماشين طلايي ميشن ولي پسرك چشمش دنبال ماشين ابي هست و با پيج و تاب خوردن مدام تكرار ميكنه ”  نه نه ماشي بولووووووووووووو “. و اين مهربان پدر شرمنده هست كه  با لبخند حاكي از شرم و خجالت از مهربان پدري كه دختركش را در اغوش گرفته و تو يه ماشين ابي جاي گرفته درخواست ميكنه كه ماشينها را عوض كنن. و پدرو دختر در مقابل فريادهاي شادمانه سامي كه با ولع ماشين ابي را نگاه ميكنه فقط لبخند ميزنن و از جا بلند ميشوند . جالبه براي خريدن ماشين هميشه رنگ قرمز را انتخاب ميكنه به قول خودش “”  لد (red) “ولي اون شب ماشين ابي را انتخاب كرد.

دل نوشت : تا عيد قربان چيزي نمونده و طبق عادتم براي عيدها عيدي بزرگي را از خدا خواستم . هموني را كه عيد فطر ازم دريغ كرد . فرشته هاي مهربون را واسطه كردم . ازشما دوستان خوب هم ميخوام دعا كنين تا اين عيدي را بهم بده چون خيلي برام مهمه

احوالات ما

Published October 21, 2010 by fruitoflove

 

باز طبق معمول يه پست با تاخير.البته نه اينكه اتفاق مهم و خاصي نيافتاده باشه ها نه واقعيتش اينه كه من وقتي پيدا نميكنم تا بيام بنويسم هر بار 6 خط 6خط تايپ ميكنم ولي اخرش هم وقت نميكنم پابليش كنم.مخصوصا اين مدوت كه  نقاش هم داشتيم كه خودش با وجود عزيز سامي شده بود مشكل اساسي. ماشالله خيلي شيطون شده و طبعا مهندس بازيش هم بيشتر از قبل شده. هر لحظه بايد مراقبش باشم تا دسته گل به اب نده. اين روزها ميخواد شخصيت و استقلالش را بيشتر از بيش به ما نشون بده . موقع غذ خوردن مانع اين ميشه كه ما بهش غذا بديم و خودش در كمال دقت و نظافت غذاش را ميخوره. موقع انتخاب لباس دوست داره خودش تو انتخاب لباسهاش سهيم باشه چه براي خريد چه براي انتخاب لباس كه بعد از حمام بپوشه. بالاخره با سعي و تلاش فراوان هم موفق شد راه بلوز تن كردن را پيدا كنه و خودش بلوزش را ميپوشه و اگر دكمه داشته باشه دكمه را ببنده ولي هنوز براي پوشيدن شلوار مشكل داره يعني فكر ميكنه شلوار را هم از سرش بايد بپوشه. از اينكه كوچولو يا فسقلي صداش كنيم بيزاره و وقتي بهش بگيم كوچولو اخم هاش را تو هم ميكشه و ميگه ” جي جي لو نيست “(كوچولو نيستم ) . راه كوچه علي چب راهم تمام و كمال بلده .كافيه حرفي بزنيم يا چيزي بخواهيم ازش و مطابق ميلش نباشه انچنان خودشا ميزنه به اون راه كه  بيا و ببين. همچنان حق مالكيت براش محترم هست و براي برداشتن هر چيزي از وسايل ما اجازه يا به قول خودش ” ايجيجه ” ميگيره كه صد البته اين يه احترام خشك و خالي هست به ما ميزاره چون بعضي وقتها با وجود جواب منفي ما باز هم خودش را ميزنه به نشنيدن و برش ميداره .ولي ما حق دست زدن به وسايلش را بدون اجازه نداريم . وگرنه هر چيزي كه بر داشته باشيم را مياد با شدت از دستمون در مياره و با يه حالت جدي ميگه : ”  ادب ” (بي ادب منظورشه ) .

تو مدتي كه نقاش داشتيم قرار بود اقاي نقاش كه از اشناهاي همسري بود بعد غروب كه همسري هم خونه هست بياد و درو پنچره ها را رنگشون را عوض كنه . چون هر دو صبحها كاري داشتن و فقط شبها ميشد بياد و رنگ كنه. براي همين كاري كه تو سه روز ميشد تمام بشه بيشتر از 10 روز طول كشيد. و اين وسط سامي بود كه اتيش ميسوزوند . يه شب كه درهاي بالكني تمام شد اين اقاي نقاش سربه هوا قوطي بتونه  رنگ را ميزاره كنار در , كنار اتاق , و چون ميز روبروش بود ما متوجه نشديم كه برش داريم. روز بعد من مشغول كارهاي خونه بودم كه سامي امد هي گفت ايجيجه ؟ ايجيجه؟ فكر كردم ميخواد بره سر كشو پلاستيكها يا با قابلمه ها بازي كنه گفتم  باشه ولي جايي را كثيف نكني ها خوب؟ يه دش ( چشم ) بلند بالا تحويلم داد و رفت. وقتي امدم توي سالن ديدم خبري از ريخت و پاش و قابلمه و ظرف و ظروف نيست خوشحال و سرمست به خودم ميباليدم كه چه بچه مرتبي به بار اوردم. و گذشت و گذشت تا عصر كه رفتم لباسهاي شسته را بزارم روي بند چشمم افتاد به در بالكن كه تازه رنگ خورده بود و قشنگ شده بود…… واييييي تمام در از زمين تا ارتفاعي كه دست سامي ميرسيده  خمير بتونه ماليده شده بود. مخم سوت كشيد . هر جا را هم نگاه كردم اثري از لكه و كثيفي روي سراميكها نبود. صداش كردم ديدم داره ميخنده و در رانشونم ميده ميگه هيلپ هيلپ ( help) دستها و لباسهاشم تميز بود. بهش گفتم با چي اينجوري كردي ديدم كاردكي كه مال همين كاره را اورد بهم داد. مونده بودم جيكار كنم تنبيهش كنم براي مهندس بازي جديدش يا تشويقش كنم كه از وسايل صحيح و بدون خرابكاري استفاده كرده. خلاصه كه اونشب باز دست اقا نقاشه به همون در بند شد و دو شب كار به تاخير خورد فقط به خاطر كمك كردنهاي اقا سامي.

 

از 6ماهگي سامي كه دكتر بهم گفت توي شير يا سرلاكش عسل بريزم ما با مشكل عدم علاقه سامي روبرو شديم كافي بود مزه عسل بره تو دهنش تا قيافشا كج و كوله كنه و هر چي تو دهنشه تف كنه و اين اتفاق تا هفته پيش تكرار ميشد. حتي مربا هم نميخورد و صبحانه اقا نون و پنير يا به قول خودش ” جيز & بيلد ” بود. هفته قبل موقع صبحانه خوردن در كمال ناباوري خواست يكم از عسل تست كنه . با نوك قاشق بهش يكم دادم اول مزه مزه كرد بعد گفت بازم بده اين درخواست 5بار پشت سر هم تكرار شد تا ظرف عسل خالي شد. روز بعد موقع تماشاي كارتون رفت و شيشه مربا را اورد گفت” مولابا بيده بوخولم ” ( مربا بده بخورم) . و بدين ترتيب دل ما شاد شد كه پسرك تا حدودي از بد غذا بودنش كاسته شده. البته هنوز با كره خوردن مشكل داره و لب نميزنه .

حرف زدنش هم هر روز متفاوتر از قبل ميشه و سعي ميكنه خودش را تصحيح كنه ولي خوب هنوز خيلي از كلمات را جابجا و با غلط تلفظ ميكنه.من هم هر بار سعي ميكنم صداش را ريكورد كنم تا بعدا خودش بشنوه جه بامزه سخنراني ميكرده برامون.